حج 2009*هلند*كاروان الصايغ

                                                                                                                            

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

السياحة

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     <---Nederland                                                                                                                                العربي--->                                        

---> برگشت

کوفه

پيدايش

طبق بعضى از روايات، نخستين كسى كه مسجد كوفه را تأسيس كرد، حضرت آدم بود. امام صادق(عليه السلام) درباره تعيين حدود مسجد توسط حضرت آدم(عليه السلام) مى فرمايد:

«حَدُّ مَسْجِدِ الْكُوفَةِ آخِرُ السَّرَّاجِينَ خَطَّهُ آدَمُ(عليه السلام) وَ أَنَا أَكْرَهُ أَنْ أَدْخُلَهُ رَاكِباً».(1)

بنابر اين قول، مسجد كوفه به مرور زمان تخريب شده است.

در سال (17هـ .  ق.)، لشكر اسلام در مدائن حضور داشتند. آب و هواى مدائن سربازانى را كه از سرزمين حجاز آمده بودند، اذيت مى كرد; به طورى همه آنها ضعيف و لاغر شدند. حذيفه كه اين وضعيت را ديد، نامه اى به عمر نوشت و او را از وضعيت آگاه كرد. خليفه به سعد بن ابى وقاص نامه اى نوشت كه: سلمان و حذيفه را روانه كن تا سرزمينى مناسب بيابند. پس از دريافت نامه خليفه، سلمان و حذيفه حركت كردند، سلمان از طرف باختر رود فرات و حذيفه از طرف خاور رود فرات راهى شدند و هيچ سرزمينى را نپسنديدند تا اينكه هر دوى آنان به سرزمين كوفه رسيدند. هر دو آن سرزمين
را براى اقامت لشكر مناسب ديدند. دو ركعت نماز خواندند و از خدا خواستند آنجا را جايگاه آرامش و استوارى قرار دهد.(2) هنگامى كه سعد بن ابى وقاص همراه لشكريان به

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . من لايحضره الفقيه، ج1، ص230 ; سيد حسين براقى، تاريخ الكوفه، ص32

2  . تاريخ ابن اثير، ترجمه دكتر محمد حسن روحانى، ج4، ص1448

سرزمين كوفه رسيدند، دستور داد پيش از ساختن هر بنايى، مسجدى بسازند. ابو هيجاء اسدى(1) در مكانى ايستاد و بر هر طرف تيرى انداخت. به اين صورت حدود مسجد كوفه، مشخص شد.(2)

تعليم و تربيت در مسجد كوفه

مسجد كوفه از همان ابتداى تأسيس، يكى از مراكز فرهنگى شهر به شمار مى رفت. هنگامى كه امام على(عليه السلام) در سال (36هـ .  ق.) وارد كوفه شد، ابتدا به مسجد كوفه رفت و در آنجا براى مردم سخنرانى كرد. امام پس از استقرار در كوفه، در مسجد كوفه تفسير قرآن و علوم ديگر درس مى داد. شاگردان زيادى همچون كميل بن زياد و ابن عباس، از محضر او استفاده كردند.(3)

مسجد كوفه از نگاه اهل بيت(عليهم السلام)

1 . جامع فضيلتها

اصبغ بن نباته مى گويد: امير المؤمنين(عليه السلام) در جمع مردم كوفه فرمود:

«خداوند چيزى را به شما بخشيده كه به كس ديگر نداده است، خداوند اين نمازگاهتان را برترى ويژه اى بخشيد. اين (مسجد كوفه)، خانه آدم، جايگاه نوح، منزلگاه ادريس و مصلاّى ابراهيم خليل و برادرم خضر و نمازگاه من مى باشد. مسجد شما يكى از چهار مسجدى است كه خداوند آن را براى اهلش برگزيده است. گويى آن را مى بينم كه فرداى قيامت، با دو جامه سفيد، وارد محشر مى شود و كسانى را كه در آن نماز خوانده اند، شفاعت مى نمايد و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . كامل سلمان جبورى، تاريخ الكوفه، ج1، ص64

2  . گلى زواره، سيماى كوفه، ص198

3  . دائرة المعارف الاسلاميه، ج10، ص359

شفاعتش از جانب خدا رد نخواهد شد. در آينده حجر الاسود در آن نصب خواهد شد. زمانى مى رسد كه همين مسجد، نمازگاه مهدى(عليه السلام) ، فرزندم و نمازگاه هر مؤمنى مى شود. در روى زمين مؤمنى نيست مگر اينكه وارد شود و به آن دل ببندد. مبادا آن را ترك و مهجورش كنيد. در آن نماز بخوانيد و با آن نماز به خدا نزديك شويد و حوائج خويش را از خدا بخواهيد. اگر مردم به فضيلت اين مسجد آگاه بودند از اكناف جهان به سوى آن مى شتافتند، اگر چه به خزيدن بر روى برف باشد.»(1)

2 . قصر بهشتى

در بعضى روايات از مسجد كوفه به عنوان «قصرى از بهشت» ياد شده است. امام على(عليه السلام) مى فرمايد:

«أَرْبَعَةٌ مِنْ قُصُورِ الْجَنَّةِ فِي الدُّنْيَا: الْمَسْجِدُ الْحَرَامُ، وَ مَسْجِدُ الرَّسُولِ(صلى الله عليه وآله) ، وَ مَسْجِدُ بَيْتِ الْمَقْدِسِ، وَ مَسْجِدُ الْكُوفَةِ».(2)

3 . سجده گاه فرشتگان

در روايات آمده است كه قبل از حضرت آدم، فرشتگان در اين مكان مقدس عبادت مى كردند. امام على(عليه السلام) مى فرمايد:

«أَوَّلُ بُقْعَة عُبِدَ اللَّهُ عَلَيْهَا، ظَهْرُ الْكُوفَةِ لَمَّا أَمَرَ اللَّهُ الْمَلائِكَةَ أَنْ يَسْجُدُوا لآِدَمَ، سَجَدُوا عَلَى ظَهْرِ الْكُوفَةِ، وَ إِنَّ الْمَلائِكَةَ لَتَنزلُ فِي كُلِّ لَيْلَة إِلى مَسْجِد الْكُوفَةِ».(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . معارف و معاريف، ج8 ، ص610; بحارالأنوار، ج100، ص389

2  . وسائل الشيعه، ج5 ، ص282 ; تاريخ الكوفه، براقى، ص58

3  . همان، ص57

3 . جايگاه بخشش

مسجد كوفه نزد خداوند از چنان جايگاهى برخوردار است كه اگر كسى وارد آن شود، گناهانش آمرزيده مى شود. امام رضا(عليه السلام) از شخصى پرسيد كجا زندگى مى كنى؟ پاسخ داد در كوفه. امام درباره فضيلت مسجد كوفه به او فرمود:

«فَإِنَّ مَسْجِدَ الْكُوفَةِ بَيْتُ نُوح، لَوْ دَخَلَهُ رَجُلٌ مِائَةَ مَرَّة لَكَتَبَ اللَّهُ لَهُ مِائَةَ مَغْفِرَة، أَمَا إِنَّ فِيهِ دَعْوَةَ نُوح(عليه السلام) حَيْثُ قَالَ: } رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً{ ».(1)

4 . مصلاّى پيامبران

ابو بصير از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه ايشان درباره مسجد كوفه فرمود:

«نِعْمَ الْمَسْجِدُ، مَسْجِدُ الْكُوفَةِ، صَلَّى فِيهِ أَلْفُ نَبِيّ وَ أَلْفُ وَصِيّ وَ مِنْهُ فَارَ التَّنُّورُ وَ فِيهِ نُجِرَتِ السَّفِينَةُ، مَيْمَنَتُهُ رِضْوَانُ اللَّهِ وَ وَسَطُهُ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ وَ مَيْسَرَتُهُ مَكْرٌ».(2)

فضيلتهاى مسجد كوفه

1 . نماز در مسجد كوفه تمام است

وقتى شخصى به مكانى مسافرت كند و قصد ده روز نكند، نمازش شكسته است، مگر چهار مكان كه استثنا شده است. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:

«تَتِمُّ الصَّلاةُ فِي أَرْبَعَةِ مَوَاطِنَ: فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، وَ مَسْجِدِ الرَّسُولِ(صلى الله عليه وآله) ، وَمَسْجِدِ الْكُوفَةِ، وَ حَرَمِ الْحُسَيْنِ ـ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ ـ ».(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . وسائل الشيعه، ج5 ، ص282

2  . الكافي، ج3، ص492 ; من لا يحضره الفقيه، ج1، ص231

3  . الكافي، ج4، ص586 ; محمد بن جعفر المشهدى الحائرى، فضل المسجد الكوفة و مسجدها، ص37

2 . نماز در آن برابر با حج است

امام باقر(عليه السلام) درباره فضيلت نماز در مسجد كوفه مى فرمايد:

«اگر مردم مى دانستند مسجد كوفه چه فضيلتى دارد، از مكان هاى دور به آنجا مى رفتند، همانا خواندن نماز واجب در آنجا برابر با حج و نماز نافله برابر عمره است.»(1)

همچنين امام على(عليه السلام) مى فرمايد:

«النَّافِلَةُ فِي هَذَا الْمَسْجِدِ تَعْدِلُ عُمْرَةً مَعَ النَّبِيِّ(صلى الله عليه وآله) ، وَ الْفَرِيضَةُ تَعْدِلُ حَجَّةً مَعَ النَّبِيِّ(صلى الله عليه وآله) ».(2)

3 . برتر از همه مساجد

امام صادق(عليه السلام) نماز در مسجد كوفه را برابر با هزار نماز در مسجدى غير از مسجد كوفه مى داند.(3) همچنين امام رضا(عليه السلام) در فضيلت خواندن نماز در اين مكان مقدس مى فرمايد: «الصَّلاةُ فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ فُرادى أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِينَ صَلاةً فِي غَيْرِ جَمَاعَة».(4)

4 . اقامتگاه حضرت خضر

5 . در اين مكان است كه اسرافيل در صور مى دمد تا مردگان، زنده شوند.(5)

6 . منزل و سجده گاه حضرت نوح.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . الكافي، ج4، ص28

2  . تهذيب الأحكام، ج6، ص32 ; بحارالأنوار، ج100، ص400

3  . جامع الاخبار، ص70

4  . بحارالأنوار، ج100، ص397 ; وسائل الشيعه، ج5 ، ص239

5  . فضل المسجد الكوفه و مسجدها، ص30

7 . ازاين مكان هفتاد هزارنفر محشور و بدون حساب واردبهشت مى شوند.(1)

8 . نشستن در مسجد كوفه بدون تلاوت قرآن نيز عبادت است.(2)

مقامات مسجد كوفه

در ميان مردم، مقاماتى در مسجد كوفه معلوم و مشهور است كه عبارتند از:

1 . رُحبه امير المؤمنان

در پيش مسجد كوفه، جايى كه درِ مسجد كوفه جاى داشته، سكويى است كه امام على(عليه السلام) پيش از نماز يا مواقع ديگر، روى آن مى نشسته و به پرسش هاى مردم پاسخ مى داده است. بخشى از روايات به اين موضوع اشاره دارد.(3)

2 . دكة القضاء

مكانى كه امام على(عليه السلام) در آنجا قضاوت مى كرد. در آن موضع، ستون كوتاهى وجود داشته كه روى آن اين آيه قرآن را نوشته بودند: } إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ...{ .(4)

3 . بيت الطشت

بهتر است دو ركعت نماز در اين مكان خوانده شود.

محلى كه يكى از معجزات امام على(عليه السلام) در آن رخ داده است، داستان معجزه امام اين گونه است: زالويى وارد شكم دخترى مى شود و با مكيدن خون بدن وى، رشد كرده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج100، ص395

2  . همان، ج100، ص405

3  . دانشنامه امام على، ج9، ص378

4  . مفاتيح الجنان، ص387

و بزرگ مى گردد، در نتيجه شكم دختر همچون زنان حامله بزرگ مى شود. قصه در همه
شهر مى پيچد. برادران دختر، او را نزد امام آوردند تا حكم درباره اش جارى كند، امام كه در مسجد كوفه حضور داشت دستور داد، پرده اى نصب كنند. آنگاه به قابله فرمود تا دختر را پشت پرده برده و معاينه كند، قابله پس از معاينه گفت: به نظر من اين دختر حامله است. امام كه عالم به غيب بود، دستور داد طشتى پر از لجن بياورند و دختر را در آن بنشانند. به دستور امام عمل كردند. زالوى بزرگ كه داخل شكم دختر قرار داشت، با استشمام بوى لجن بيرون آمد و همه، حقيقت امر را فهميدند.(1)

4. مقام حضرت آدم(عليه السلام)

ستون هفتم مسجد كوفه معروف به مقام حضرت آدم است. اين مكانى است كه خداوند توبه آدم را قبول كرد.(2) همچنين امير المؤمنين(عليه السلام) نزديك اين ستون نماز مى خواند، لذا به مقام امير المؤمنين(عليه السلام) نيز معروف است.

5 . مقام حضرت ابراهيم(عليه السلام)

ستون چهارم مسجد، جنب باب انماط مكانى است كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) در آنجا نماز خوانده است. در اين مقام مقدس چهار ركعت نماز، در دو ركعت اوّل حمد و توحيد و در دو ركعت دوم، حمد و قدر بخواند.(3)

6 . مقام جبرئيل

ستون پنجم منصوب به حضرت جبرئيل مى باشد. درشب معراج كه پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله)از بيت الحرام به مسجدالاقصى در حركت بود، هنگامى كه به سرزمين كوفه رسيد، جبرئيل به پيامبر فرمود: اى رسول خدا، اكنون مقابل مسجد كوفه ايد، پيامبر با اجازه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . مفاتيح الجنان ، ص388

2  . همان، ص390

3  . همان، ص391

خداوند در آن دو ركعت نماز گزارد.(1) همچنين امام حسن(عليه السلام) در نزديكى اين ستون نماز مى خواند، لذا به مقام امام حسن نيز معروف است.(2)

7 . مقام حضرت امام زين العابدين(عليه السلام)

ستون سوم، جايگاهى كه امام سجاد(عليه السلام) در آنجا نماز خوانده است. ابو حمزه ثمالى مى گويد: «ديدم على بن الحسين(عليهما السلام) وارد مسجد كوفه شد و دو ركعت نماز خواند و سپس سر به دعا برداشت، پس از مدتى راه مدينه را در پيش گرفت تا برگردد. به او گفتند: براى چه به اينجا آمدى؟ جايى كه پدر و جدّت را كشتند؟ فرمود:

«پدرم را زيارت كردم و در اين مسجد نماز خواندم.»(3)

8 . محراب امير المؤمنين(عليه السلام)

مكانى كه ابن ملجم مرادى، فرق امام را شكافت و او را به شهادت رساند.

9 . مقام امام صادق(عليه السلام)

راوى مى گويد: در ايّام بنى عباس، روزى ديدم امام صادق از باب الفيل وارد شد و نزد ستون چهارم نماز خواند.(4)

10. مقام حضرت خضر

11. جايگاه به گِل نشستن كشتى نوح

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . فضل الكوفه و مسجدها، ص28; بحارالأنوار، ج100، ص397

2  . مفاتيح الجنان، ص393; بحارالأنوار، ج100، ص398

3  . براقى، تاريخ الكوفه، ص47

4  . بحارالأنوار، ج100، ص402

از مسجد سهله چه مى دانيم؟

از مسجد سهله چه مى دانيم؟

على احمدى

مسجد سهله يكى از مساجد قديمى و مورد احترام است كه قبلاً به مسجد جامع بنى ظفر(1) معروف بوده است.

فضيلتها

1 . منزل حضرت مهدى(عليه السلام)

امام صادق به ابوبصير مى گويد:

«ابو بصير! گويا مى بينم كه قائم در مسجد سهله با عيالش نزول مى كند. گفتم: منزلش قرار مى دهد؟ فرمود: آرى همچنانكه منزل ادريس بود.»(2)

2 . خانه حضرت ادريس(عليه السلام)

امام صادق در اين باره مى فرمايد:

«مَسْجِدُ السَّهْلَةِ مَوْضِعُ بَيْتُ إِدْرِيسَ النَّبِىِّ الَّذِي كَانَ يَخِيطُ فِيهِ».(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . كامل سلمان جبورى، تاريخ الكوفة، ص84

2  . بحارالأنوار، ج100، ص435

3  . ميزان الحكمه، ج12، ص5826

3 . منزل حضرت ابراهيم(عليه السلام)

آن حضرت از همين مكان به جنگ با عمالقه به سرزمين يمن رفت.

4 . حضرت داوود(عليه السلام)

از همين مكان بود كه آن پيامبر گرامى به جنگ جالوت رفت.(1)

5 . مانند خيمه رسول...

هر كس در اين مسجد باشد، مانند كسى است كه در خيمه رسول خدا اقامت دارد.(2)

6 . از اين مسجد هفتاد هزار نفر به بهشت مى روند

از كنار اين مكان هفتاد هزار نفر محشور مى شوند كه بدون حساب وارد بهشت مى شوند.(3)

7 . اقامتگاه حضرت خضر

امام صارق(عليه السلام) در حديثى مى فرمايد: «مَسْجِدُ السَّهْلَةِ مُنَاخُ الرَّاكِبِ، قِيلَ: وَ مَنِ الرَّاكِبُ؟ قَالَ: الْخَضِرُ(عليه السلام) ».(4)

مسجد سهله از نگاه اهل بيت(عليهم السلام)

1 . گشايش كار

«مَا مِنْ مَكْرُوب يَأْتِي مَسْجِدَ السَّهْلَةِ، فَيُصَلِّي فِيهِ رَكْعَتَيْنِ بَيْنَ الْعِشَاءَيْنِ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج100، ص435

2  . ترجمه ميزان الحكمة، ج5 ، ص3399

3  . ميزان الحكمه، ج5 ، ص3399

4  . بحارالأنوار، ج13، ص303 و ميزان الحكمه، ج12، ص5956

وَيَدْعُو اللَّهَ تَعَالَى إِلاَّ فَرَّجَ اللَّهُ كَرْبَهُ».(1)

«هيچ غمزده اى به اين مسجد نمى آيد و دو ركعت نماز ميان نماز مغرب و عشا نمى خواند و از خداوند كمك نمى خواهد، مگر اينكه خداوند اندوهش را بر طرف مى سازد.»

2 . مصلاّى پيامبران

قَالَ الصَّادِقُ(عليه السلام) : «وَ مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِيّاً إِلاَّ وَ قَدْ صَلَّى فِيهِ».(2)

«خداوند هيچ پيامبرى مبعوث نكرده، مگر اينكه در اين مسجد نماز خوانده است.»

3 . سجدگاه ملائك

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: روز و شبى نيست مگر اينكه ملائكه به اين مسجد(سهله) مى آيند و در آن عبادت مى كنند.(3)

4 . افزايش عمر

هنگامى كه زيد بن على به شهادت رسيد، امام صادق(عليه السلام) فرمود: اگر عمويم زيد، زمانى كه از كوفه خارج شد، به مسجد سهله مى رفت و نماز مى خواند و به خدا پناه مى برد، بيست سال به عمرش اضافه مى شد.(4) همچنين در اين باره امام سجّاد(عليه السلام)مى فرمايد:

«مَنْ صَلَّى فِي مَسْجِدِ السَّهْلَةِ رَكْعَتَيْنِ، زَادَ اللَّهُ فِي عُمُرِهِ سَنَتَيْنِ».(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج100، ص440

2  . بحارالأنوار، ج100، ص435 ; مستدرك الوسائل، ج3، ص414

3  . بحارالأنوار، ج100، ص435

4  . بحارالأنوار، ج100، ص434

5  . بحارالأنوار، ج100، ص436

«هر كس دور كعت نماز در مسجد سهله بخواند، دو سال به عمرش افزوده مى شود.»

5 . درجه رفيع

قَالَ الصَّادِقُ(عليه السلام) : «مَنْ دَعَا اللَّهَ فِيهِ بِمَا أَحَبَّ، قَضَى لَهُ حَوَائِجَهُ، وَ رَفَعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَكَاناً عَلِيّاً إِلَى دَرَجَةِ إِدْرِيسَ وَ أَجَارَهُ مِنْ مَكْرُوهِ الدُّنْيَا وَ مَكَايِدِ أَعْدَائِهِ».(1)

«امام صادق(عليه السلام) فرمود: هر كس خداى را در آن بخواند، درباره هر چه خواهد، حوائج او روا گردد و به مقام بلندى در روز قيامت دست يابد و خداوند تا جايگاه ادريس خدا او را بالا برد و از ناراحتى دنيا و مكر دشمنانش در پناه پرودرگار قرار گيرد.»

امام صادق(عليه السلام) در مسجد سهله

اهميت مسجد سهله به قدرى است كه اهل بيت(عليهم السلام) براى رفع گرفتارى از شيعيان، به اين مسجد مى آمدند و دعا مى كردند. بشّار مُكارى نقل مى كند:

«روزى براى ديدن امام صادق(عليه السلام) به منزلشان در كوفه رفتم، طبقى از خرما نزدش بود و از آن تناول مى كرد. به من فرمود: بشّار نزديك بيا و بخور. گفتم از موضوعى ناراحتم و نمى توانم چيزى بخورم. امام فرمود: به حقّ من، نزديك بيا و بخور. امر ايشان را اجابت كردم. هنگامى كه شروع به خوردن نمودم، امام به من فرمود: موضوع را بگو. گفتم سربازان حكومتى را ديدم كه زنى را مى زدند و او را كشان كشان به طرف زندان مى بردند. او با صداى بلند فريادرس و كمك مى خواست، ولى كسى به حرفش توجه نكرد. امام فرمود: چرا
اين برخورد را با او كردند؟ گفتم از مردم شنيدم كه او بر زمين افتاده و در هنگام افتادن گفته است: لعن الله ظالميكِ يا فاطمة. وقتى سخنم به اينجا رسيد، امام

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج100، ص434

به شدّت گريست; به طورى كه نتوانست خرما بخورد و به قدرى گريه كرد كه ريش مباركش و روى سينه اش پر از اشك شد. سپس گفت: بشار! بلند شو با هم به مسجد سهله برويم و از خدا بخواهيم اين زن آزاد شود. هردو به طرف مسجد سهله حركت كرديم، در آنجا هر كدام دو ركعت نماز خوانديم پس از نماز امام دستها را به سوى آسمان بلند كرد و دعاى مفصلى خواند و سپس به سجده رفت و پس از مدتى سر از سجده برداشت و فرمود: بلند شو، زن آزاد شد.»(1)

امام زمان(عليه السلام) در مسجد سهله

زين العابدين سلماسى نقل مى كند:

«روزى در مجلس درس آيت الله سيد محمد مهدى بحر العلوم حضور داشتم، محقّق كامل ميرزاى قمى كه براى زيارت به عتبات عاليات سفر كرده بود، وارد مجلس سيد شد. پس از درس، همه رفتند ولى من همراه سه نفر ديگر كه از خواص شاگردان سيد بودند، مانديم. ميرزاى قمى به بحر العلوم گفت: شما مقامات روحانى زيادى كسب كرده ايد، اگر ممكن است خاطره اى نقل كنيد. در اين هنگام سيد فرمود: شب گذشته براى اداى نافله شب به مسجد كوفه رفتم، قصد داشتم سپيده دم به طرف نجف راهى شوم و اول وقت درس را شروع كنم، از مسجد بيرون آمدم، در دلم شوقى ايجاد شد كه به مسجد سهله بروم، ولى اعتنايى نكردم; زيرا ترسيدم اول وقت به نجف نرسم ليكن شوقم زيادتر شد همچنان مردد بودم كه ناگاه بادى وزيد و مرا به طرف مسجد سهله حركت داد، پس از مدتى خود را مقابل مسجد سهله ديدم، وارد شدم، ديدم كسى در مسجد نيست و تنها آقايى مشغول عبادت است و با كلماتى با خدا مناجات مى كند كه تا كنون از هيچ كس نشنيده بودم، حالم متغير و زانوهايم مرتعش شد، با قلبى منقلب و ديده اى گريان در گوشه اى از مسجد ايستادم و به صداى دلنشين مناجات گوش دادم. پس از مدتى كه مناجاتش تمام شد، رو به من كرد و فرمود:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج100، ص441

مهدى! جلو بيا. ادب كرده، مقدارى جلو رفتم، فرمود: جلوتر بيا. جلوتر رفتم; به طورى كه دستم به دستش مى رسيد، آنگاه چيزى به من گفت. سيد به اينجا كه رسيد، سكوت كرد...»(1)

مقامات مسجد سهله

1 . مقام حضرت مهدى(عليه السلام)

مقامى است منسوب به امام زمان(عليه السلام) كه ميان مردم معهود نبود. علامه سيد محمد مهدى بحر العلوم دستور داد قبه اى در مكان مذكور بسازند.(2)

2 . مقام حضرت خضر(عليه السلام)

قَالَ الصَّادِقُ(عليه السلام) : «مَسْجِدُ السَّهْلَةِ مُنَاخُ الرَّاكِبِ، قِيلَ: وَ مَنِ الرَّاكِبُ؟ قَالَ: الْخَضِرُ(عليه السلام) ».

«مسجد سهله، محل خوابيدن شتر آن سوار است. پرسيدند او كيست؟ فرمود: خضر.»

3 . مقام امام صادق(عليه السلام)

4 . مقام امام زين العابدين(عليه السلام)

5 . مقام حضرت ادريس(عليه السلام)

6 . مقام صالحَين (هود و صالح(عليهما السلام))

7 . مقام ابراهيم خليل(عليه السلام) (3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . نجم الثاقب، ص613

2  . براقى، تاريخ الكوفه، ص55

3  . گلى زواره، سيماى كوفه، ص206

صعصعة بن صوحان

صعصعة بن صوحان

سيّدجعفر ربانى

اشاره:

نخستين كس از طايفه عبدالقيس كه اسلام آورد، شخصى به نام عمرو بود. او كه به دستور رييس قبيله «منذربن عائذ» خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد، تا از ميزان علم آن حضرت آگاهى يابد، پس از شرفيابى به خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ، مسلمان شد و در برگشت، ماجرا را براى «منذر» بيان كرد. او نيز مسلمان شد و پس از چندى منذر خود به محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمد. آن حضرت به او فرمود:

«اى اشجّ! (نام ديگر منذر) دو صفت در تو هست كه خداوند آن دو را دوست دارد: حيا و حلم.»(1)

اين طايفه عموماً در كوفه زندگى مى كردند. صعصعه نيز اهل كوفه بود و در يكى از محله هاى اطراف آن، روزگار مى گذراند.

خاندان

مطالعه حالات چهار فرزندِ صوحان (زيد، عبدالله، سيحان و صعصعه)، فضايى آكنده از عشق على(عليه السلام) در اين خاندان را به تصوير مى كشد. تنها در جنگ جمل، سه برادر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . سمعانى، الانساب، دارالجنان، 1407هـ .  ق، ج4، صص135 و 138

(صعصعه، زيد، سيحان) حضور داشتند و سيحان پرچم دار بود. وقتى او به شهادت رسيد، زيد پرچم را به دست گرفت و چون شهيد شد، صعصعه پرچم را برافراشته نگاه داشت.(1)

فصاحت و بلاغت، خصوصيت دوم اين خاندان بود. دانشمندان تاريخ، عنوان «خطبا» را از ويژگى هاى اين خانواده دانسته اند.(2)

ويژگى ها:

1 . صحابى خاص على(عليه السلام)

امام صادق(عليه السلام) فرمود:

«هيچ يك از همراهان على(عليه السلام) حق آن حضرت را نشناختند، مگر صعصعه و يارانش.»(3)

2 . خطيب

دانشمندان تاريخ و رجال، وى را به فصاحت و بلاغت و استادى در فنّ سخن ستوده اند و به او عنوان «خطيب» داده اند. على(عليه السلام) نيز در نهج البلاغه در مورد او مى فرمايد:

«هَذَا الْخَطِيبُ الشَّحْشَحُ...»;(4) «اين خطيب ماهر و توانا...»

ابن ابى الحديد مى گويد:

اين عبارت را على(عليه السلام) در مورد صعصعة بن صوحان فرموده است و همين

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . الطبقات الكبرى، ج6، ص221

2  . ابن عبدالبرّ، الاستيعاب، دارالكتب العلميّه، بيروت، ج2، ص285

3  . ابوعمرو كشى، رجال الكشى، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام) ، ج19، ص106

4  . فيض الاسلام، نهج البلاغه، ص1203

افتخار براى او بس كه على(عليه السلام) او را به مهارت در سخن و فصاحت در لسان بستايد.»(1)

شعبى (از فقيهان و شاعران بزرگ قرن اول) مى گويد: «من فن خطابه و سخنرانى را ازصعصعة بن صوحان آموختم.»(2) وجاحظ، دانشمندلغت ونحو (متوفّاى255) مى گويد:

«صعصعه از فصيح ترين مردم بود.»(3)

جالب آنكه «عبدالملك بن مروان» كه با على(عليه السلام) و اصحابش خصومت داشته، در باره صعصعه مى گفت: «إِنَّهُ أَحْضَرُ النّاسِ جَواباً»; «او حاضر جواب ترين مردم بود.»(4)

او قبل از آغاز نبرد نهروان، سفير على(عليه السلام) بود و حضرت براى سخن گفتن با كوردلان خوارج، صعصعه را به سوى ايشان فرستاد.

4 . شجاعت

مقاومت وى در برابر انحراف هاى بعضى از مدّعيان خلافت; از جمله معاويه، حضور در سه جنگ بزرگ (جمل، صفين و نهروان) كه گاه سمت فرماندهى را بر عهده داشت، گوياى شجاعت او است.

5 . مورد اعتماد

على(عليه السلام) چاهها، قنوات واموال زيادى براى محرومين وقف كرد. هنگامى كه وقفنامه مى نوشت، عده اى را شاهد مى گرفت و صعصعة بن صوحان از جمله آن شاهدان بود.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، دار احياء الكتب العربيه، ج19، ص106

2  . سيد محسن امين، اعيان الشيعه، دارالتعارف، بيروت، ج7، ص338

3  . شيخ عباس قمى، سفينة الحبار، نشر فراهانى، ج2، ص30

4  . اعيان الشيعه، ج7، ص338

5  . محمد بن يعقوب كلينى، كافى، دارالكتب الاسلاميه، 1367هـ .  ق، ج7، ص51 ; بحارالأنوار، ج41، ص42 و ج42، ص74

6 . آشنايى با معارف اهل بيت(عليهم السلام)

روزى على(عليه السلام) در مورد خروج دجّال و اوصاف او سخنانى گفت و در ضمن آن فرمود: «قاتل دجّال همان است كه عيسى(عليه السلام) پشت سرش نماز مى گزارد.»

يكى از حاضران به نام «نَزّال بن سبره» به صعصعه گفت: «مقصود از اين فرد كيست؟ صعصعه پاسخ داد: كسى كه عيسى(عليه السلام) به او اقتدا مى كند، دوازدهمين فرزند از عترت پيامبر(صلى الله عليه وآله) است و نهمين فرزند از فرزندان حسين(عليه السلام) و او خورشيدى است كه از مغرب اين جهان، از ميان ركن و مقام طلوع خواهد كرد و زمين را از وجود ظالمان پاك و عدالت را آنچنان حاكم خواهد كرد كه هيچ كس بر ديگرى ظلم نكند.»(1)

7 . تبعيد

او در مقابل انحراف از سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و بى عدالتى ها آرام نمى گرفت; از اين رو، حاكمانى كه سخنانش را تاب نمى آوردند، راهى جز تبعيد او نداشتند. صعصعه دوبار تبعيد شد; نخستين بار توسط عثمان از كوفه به شام(2) و دومين مرتبه به دستور معاويه از كوفه به بحرين.(3)

علاّمه امينى ماجراى تبعيد و محل آن را بدين گونه نوشته است:

«پس از آنكه عثمان، وليدبن عقبه را از فرماندارى كوفه عزل كرد و سعيدبن عاص را برآن سرزمين حاكم قرار داد، به وى دستور داد تا با مردم كوفه مدارا كند. از اين جهت، سعيد با بزرگان و قاريان اين شهر جلساتى ترتيب داد و حاضران در اين مجالس افرادى همچون: مالك اشتر، زيدبن صوحان، صعصعة بن صوحان و... بودند; اما در يكى از اين گفتگوها بر سر مسأله اى اختلاف درگرفت و همه به سعيد اعتراض كردند. سعيدبن عاص اين ماجرا را به

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمة، مؤسسه النشرالاسلامى، ج2، ص527 ; بحار، ج42، ص295

2  . الوافى بالوفيات، ج16، ص309

3  . ابن حجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابه، دارالكتب العلميه بيروت، ج3، ص373

عثمان گزارش كرد و نوشت: با وجود مالك اشتر و دوستانش كه اساتيد
معروف قرآن و مشتى ابله! هستند، من در كوفه از عهده كوچكترين كارى برنمى آيم. عثمان در جواب دستور داد: آنان را به شام تبعيد كن! پس از استقرار آنها در شام، خبر به معاويه رسيد كه عده اى از اهل دمشق با مالك اشتر و دوستانش مى نشينند و به گفتگو مى پردازند. معاويه نامه اى به عثمان نوشت كه: گروهى را نزد من فرستاده اى كه شهر خود را دچار آشوب كرده اند و اكنون از آن مى ترسم كه مردم تحت اطاعت مرا به نافرمانى وادارند. عثمان دستور داد، كه آنان را به حمص (يكى از شهرهاى نزديك دمشق) تبعيد كند. پس از مدتى دستور داد آنان را به كوفه بازگرداند; اما مدتى نگذشت كه عثمان براى مرتبه دوم آنان را به حمص تبعيد كرد.»(1)

8 . رهبرى قوم

در باره صعصعه نوشته اند: «وَ كانَ سَيِّداً مِنْ ساداتِ قَوْمِهِ»; «او يكى ازبزرگان قوم خود بود.»

با پيامبر(صلى الله عليه وآله)

ابن عبدالبرّ و ابن اثير (دو تاريخ نگار معروف) مى نويسند: «او در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)مسلمان بود، ولى آن حضرت را نديد; زيرا در آن زمان خردسال بود.»(2)

ديدگاه متقابل

اصبغ بن نباته مى گويد:

«صعصعة بن صوحان مريض شد. به همراهى على(عليه السلام) براى عيادت وى به منزلش رفتيم. او كه در بستر بيمارى افتاده بود، با ديدن حضرت، بسيار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . علامه امينى، الغدير، دارالكتب العربى، ج9، ص30 و 37

2  . الاستيعاب، ج2، ص273 ; اسد الغابه، المكتبة الاسلاميه، ج3، ص20

خوشحال شد. على(عليه السلام) به او محبّت فراوان كرد اما هنگام خدا حافظى، فرمود: اى صعصعه، اين ديدار تكليف من بود; مبادا آن را موجب فخر و مباهات بر ديگران قرار دهى! صعصعه پاسخ داد: نه، يا اميرالمؤمنين، بلكه آن را اجر و ذخيره آخرت مى دانم. على(عليه السلام) فرمود: به خدا قسم من تو را كم هزينه (براى نظام اسلام) اما پرتلاش مى بينم. صعصعه پاسخ داد: به خدا قسم شما در نظر من بسيار آگاه به خداوند هستى و او در نظر شما بزرگ است. شما نيز نزد پروردگارت جايگاهى بلند دارى و اهل حكمت و نسبت به مؤمنان مهربان و رحيم هستى.»(1)

امام على بن موسى الرضا(عليهما السلام) نيز در ملاقاتى كه با احمدبن محمدبن ابى نصر بزنطى، داشتند، از صعصعه تجليل زياد كرد و به همين داستان اشاره فرمود.(2)

جنگ هاى پياپى

* در جنگ جمل، بعد از آنكه زيد و سيحان (دوبرادر صعصعه) به شهادت رسيدند، صعصعه خود پرچم لشگر را به دست گرفت و در جنگ صفين، بعد از آنكه معاويه جلوى جريان آب را بست، على(عليه السلام) صعصعه را براى گفتگو نزد معاويه فرستاد و فرمود:

«به او بگو: ما مسير خود را طى مى كنيم و دوست نداريم قبل از آنكه حجت را تمام كنيم، آغازگر جنگ باشيم; پس از اطراف آب كنار رويد تا ببينيم سرنوشت ما و شما به كجا مى انجامد، در غير اين صورت، جناح پيروز، آشامنده آب خواهد بود.»

صعصعه اين پيام را به معاويه رسانيد. معاويه رو به همراهان خود كرد و از آنها نظر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج32، ص439

2  . قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، مؤسسة الامام المهدى(عليه السلام)، ج2، ص662 و بحارالأنوار، ج49، ص49

خواست. چند تن از يارانش چون: وليد بن عقبه و عبدالله بن سعد (برادر رضاعى عثمان) گفتند:

«اينان عثمان را تشنه كشتند، اكنون بايد تشنه به قتل برسند. آنگاه بحث سختى ميان معاويه و طرفدارانش از يك سو و صعصعه از سوى ديگر درگرفت.»(1)

* در جنگ نهروان نيز اميرمؤمنان(عليه السلام) صعصعه را براى گفتگو باخوارج فرستاد. آنها به صعصعه گفتند: اگر على موضع مارا مى داشت، آياتو بااو همراه بودى؟ پاسخ داد: آرى. گفتند: برگرد; زيرا تو بى دين و مقلّد هستى. صعصعه در پاسخ گفت:

«واى بر شما! آيا پيروى نكنم از كسى كه خدا دستور اطاعت از او را داده است؟! آيا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) وقتى جنگ شدّت مى گرفت، على(عليه السلام) را براى فرونشاندن آتش نبرد نمى فرستاد؟! كجا مى رويد و از چه كسى روى برمى گردانيد؟! «عَنِ الْقَمَرِ الْباهِر؟ وَالسِّراج الزّاهِر؟ وَ صِراط اللهِ الْمُسْتَقِيم؟»; «از ماه درخشان و چراغ روشن و راه مستقيم خداوند رو مى گردانيد؟! خدا شما را نابود كند! عقل هاى شما فاسد شده است. آيا اميرمؤمنان و وصىّ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را هدف گرفته ايد؟! هواى نفس شما را در ضرر آشكارى فرو برده و شيطان شما را از حق دور كرده است.»

در اين هنگام «عبدالله بن وهب الراسبى» (يكى از خوارج) جواب داد:

«اى پسر صوحان! سخن بسيار گفتى، به مولاى خود بگو: ما به حكم خدا با وى نبرد خواهيم كرد.»

صعصعه پاسخ داد: «گويا مى بينم به زودى در خون خود غوطهور خواهى شد و مرغان هوا انتظار فرود آمدن بر جسد تو را مى كشند و در اين هنگام كسى به فرياد شما نخواهد رسيد.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج32، ص439

راسبى گفت: «به مولايت بگو: ما از او دست بر نمى داريم; مگر آنكه اقرار به كفر خود كند، يا از گناهش توبه نمايد كه خداوند توبه پذير است.»

وقتى صعصعه ماجرا را به على(عليه السلام) گزارش كرد، حضرت فرمود:

«اى پسر صوحان! اخبار اين گروه قبلاً به من رسيده است. نه دروغ مى گويم و نه دروغ براى من نقل شده است. آنان روز سختى در پيش دارند. آنگاه سرِمبارك و دستهايش را به آسمان بلند كرد و سه مرتبه فرمود: پروردگارا! شاهد باش...»(1)

عيادت على(عليه السلام)

پس از ضربت شمشير ابن ملجم كه على(عليه السلام) در بستر بيمارى افتاد، صعصعة بن صوحان به عيادت حضرت آمد; اما به علت وخامت حال ايشان، كسى اجازه ملاقات نداشت. از اين جهت، صعصعه گفت: «از طرف من به على(عليه السلام) بگوييد: رحمت خداوند برتوباد اى اميرمؤمنان! در حال حيات و بعد از آن; چرا كه خدا در نزد تو بزرگ و آگاهى تو نسبت به او زياد است.»

لحظه اى بعد پاسخ حضرت را برايش باز گفتند كه:

«خدا تو را رحمت كند كه كم هزينه و پرفايده هستى.»(2)

تشييع على(عليه السلام)

صعصعة بن صوحان از جمله كسانى بود كه در نيمه هاى شب، در تشييع پنهانى جنازه مطهّر اميرمؤمنان على(عليه السلام) شركت كرد. وقتى حضرت را دفن كردند، نزديك قبر آمد. يك دست بر قلب خود گذاشت و با دست ديگر مشتى از خاك قبر برداشت و بر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . شيخ مفيد، الاختصاص، مؤسسة النشر الاسلامى، 1416هـ .  ق، ص121 و 123

2  . ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، نشر نى، 1414هـ .  ق، ص50

سرش ريخت و گفت:

«پدر و مادرم فداى تو يا اميرمؤمنان! گوارا باد بر تو كه پاكيزه به دنيا آمدى. شكيبايى ات زياد و جهادت بزرگ بود. تجارت سودمند انجام دادى و به پيشگاه خالق خود قدم گذاشتى و خداوند با بشارتهايش تو را گرامى داشت و در جوار پيامبر(صلى الله عليه وآله) جاى گرفتى و از جام هاى بهشتى، به دست آن حضرت، سيراب شدى. از خدا مى خواهم به ما توفيق دهد كه راه تو را ادامه دهيم و به ما دوست داشتن دوستانت و دشمن شمردن دشمنانت را عنايت كند و ما را در زمره اولياى تو قرار دهد.

به مقامى رسيدى كه هيچ كس به آن نمى رسد; زيرا در راه خدا جهاد و قيام كردى تا اينكه سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) زنده شد و فتنه ها خاموش گرديد.

بهترين درودهاى من برتو باد كه مؤمنان به وسيله تو پيروز شدند و نشانه هاى راه هدايت به وسيله تو روشن بود.

اول كسى كه با ايثار جان و مال نداى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را اجابت كرد، تو بودى. با ذو الفقارت در مواقع ترس از او حمايت كردى.

خداوند دژهاى ستمكاران و كافران و مشركان را به وسيله تو درهم شكست. تو اهل گمراهى را نابود ساختى. گوارا باد بر تو كه علم و يقين و جهادت از همگان بيشتر بود.

به خدا قسم، زندگى تو كليد هرخوبى و بسته شدن همه بدى ها بود; ولى امروز دَرِ شرها باز و راه خيرها بسته شد.

اگر مردم سخنان تو را مى پذيرفتند، نعمتهاى خداوند از همه جا بر آنان سرازير مى گرديد، ولى آنان دنيا را بر آخرت ترجيح دادند.»

بعد از اين سخنان، صعصعه و همراهانش به شدّت گريستند و به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) و ساير فرزندان على(عليه السلام) تسليت گفتند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج42، ص295

اندرز به حاكمان

* ابن عبدالبرّ (متوفاى 463) مى گويد:

«زمانى ابوموسى اشعرى يك ميليون درهم از بيت المال براى عمر فرستاد تا ميان مسلمانان قسمت كند. او اين مال را تقسيم كرد; ولى مقدارى از آن زياد آمد. مسلمانان در مورد مصرف آن اختلاف كردند. عمر به ميان مردم آمد و اعلام كرد: اى مردم! اين مقدار از بيت المال را در چه موردى مصرف كنيم؟

صعصعه كه در آن زمان جوانى نورس بود، ايستاد و گفت: مشورت با مردم در جايى است كه حكمى از طرف قرآن وارد نشده باشد و اما آنچه قرآن بدان دستور داده، بايد در همان مورد مصرف كرد.

عمر گفت: راست گفتى. تو از من هستى و من از تو هستم. و سپس مقدار اضافه را نيز ميان مسلمانان تقسيم كرد.»(1)

در روزگار عثمان نيز زمانى كه وى بر منبر بود، صعصعه خطاب به او ابراز داشت:

«اى عثمان، خود منحرف شدى و امّت تو نيز منحرف شدند. عدالت پيشه كن تا امت تو نيز به عدالت رفتار كنند.»(2)

ماجراى ديگرى از برخورد صعصعه با عثمان را شيخ طوسى اين گونه نقل كرده است:

«صعصعه گفت: با چندتن از مردم مصر، نزد عثمان رفتيم. او گفت: مردى را پيش فرستيد تا با من سخن گويد. مصريان مرا مقدّم كردند. عثمان كه از كمى سنّ من تعجّب كرده بود، گفت:

- اين؟!

در جواب عثمان گفتم:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . الاستيعاب، ج2، ص273 و اسد الغابه، ج3، ص20

2  . اعيان الشيعه، ج7، ص338

- اگر ملاك دانش، سنّ آدمى بود، نه تو سهمى در آن داشتى و نه من; بلكه علم به فراگيرى است.

- (آنچه از قرآن مى دانى) بازگوى.

ـ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، «آنانكه وقتى قدرت در اختيارشان بگذاريم، نماز، زكات، امر به معروف و نهى از منكر را زنده مى كنند و پايان امور به دست خداوند است.»(1)

ـ اين آيه در مورد ما نازل شده است.

- پس امر به معروف و نهى از منكر كن.

ـ اين سخنان را رها كن و آنچه مى دانى بگو.

ـ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، «كسانى كه از خانه هاى خود بدون هيچ گناهى اخراج شدند و تنها خداوند را پروردگار خود مى دانستند.»(2)

ـ اين آيه نيز در مورد ما نازل شده است.

ـ پس آنچه از خداوند گرفته اى ميان همه مسلمانان تقسيم كن.

ـ اى مردم، مطيع حاكمان خود و همراه جامعه باشيد و به سخنان اين مرد كه از خدا بى اطلاع است، گوش ندهيد.

ـ تو مى خواهى روز قيامت بگوييم: خدايا! ما از بزرگان خود اطاعت كرديم و آنان ما را گمراه كردند؟!(3) پروردگار ما و پروردگار پدران ما در كمين ظالمان است.»

عثمان در حالى كه از پاسخ هاى من بسيار به خشم آمده بود، دستور برگشتن ما را صادر كرد و درها را به روى ما بست.(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . حج : 41 "  الَّذِينَ إِنْ مَكَّنّاهُمْ فِي اْلأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ اْلأُمُورِ "  .

2  . حج : 40 "  الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقّ إِلاَّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللهُ... "  .

3  . احزاب : 67 "  وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاَ "  .

4  . امالى شيخ طوسى، دارالثقافه، 1414هـ .  ق، ص236

رو در روى معاويه

مسجد كوفه

بعد از صلح امام حسن(عليه السلام) ، معاويه وارد كوفه شد. در آن روز گروهى از اصحاب على(عليه السلام) نيز در كوفه حضور داشتند و امام حسن(عليه السلام) براى بعضى از آنها در فهرستى كه نام و نام پدرانشان مشخص شده بود، از معاويه امان گرفت. از جمله اين افراد، صعصعة بن صوحان بود. اين افراد على رغم ميل باطنى خود، مى بايست نزد معاويه رفته، به عنوان خليفه مسلمين به او سلام مى كردند. وقتى صعصعه بر معاويه وارد شد، معاويه گفت: «چقدر خشمگين هستم كه تو در امان من باشى.» صعصعه پاسخ داد:

«به خدا قسم، من نيز از اينكه تو را به عنوان حاكم بر مسلمانان پذيرا باشم، بسيار ناراضى ام.»

و سپس به همين عنوان بر او سلام كرد. معاويه گفت: «اگر در به رسميّت شناختن من راستگو هستى، به منبر برو و على را لعن كن!»

صعصعه كه از سويى متعهد به صلح نامه امام خود بود و از سوى ديگر از على(عليه السلام)دست بردار نبود، بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت:

«ايّها الناس! از نزد كسى مى آيم كه شرارتش را مقدم داشته و خيرش را مؤخّر كرده است و به من فرمان داده است كه على(عليه السلام) را لعنت كنم. فالعنوه لعنه الله; پس او را لعنت كنيد، خداوند نيز او را لعنت كند.»

حاضران در مسجد با صداى بلند آمين گفتند. معاويه گفت:

«نه به خدا قسم! مقصود تو كسى جز من نيست. بايد دوباره او را با نام مشخص كنى.»

صعصعه بار ديگر به منبر آمد و به گونه اى سخن گفت كه هركس آن را جورى معنى مى كرد. معاويه كه از وى نا اميد شده بود، دستور داد صعصعه را بيرون كردند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . رجال الكشى، ج1، ص285

مسجد صعصعه

مسجد صعصعة بن صوحان يكى از مساجد مهم كوفه است. محدّث بزرگ، شيخ عباس قمى(رحمه الله) مى نويسد:

«مسجد صعصعه از مساجد شريف كوفه است و جماعتى امام زمان(عليه السلام) را درماه رجب در آن مسجد مبارك مشاهده كرده اند.»(1)

... محمدبن ابى داود رواسى مى گويد:

«درماه رجب، بامحمدبن جعفردهّان به طرف مسجد سهله خارج شديم. وى گفت: بيا با هم در مسجد صعصعه نماز بگزاريم; چرا كه آن، مسجدى مبارك است و اميرالمؤمنين(عليه السلام) در آن نماز گزارده است. وارد مسجد شديم، در حال نماز، مردى را ديديم كه از ناقه خود پياده شد و آن را بست و داخل مسجد شده، نمازى طولانى به جاى آورد. سپس دو دستش را بلند كرد و گفت: «اَللَّهُمَّ يَا ذَا الْمِنَنِ السَّابِغَةِ...» و پس از پايان دعا، سوار بر مركب خود شد. جعفر دهّان به من گفت: ببينيم او كيست؟ به طرف او رفتيم وگفتيم: تورا به خداقسم مى دهيم، بگو كيستى؟ فرمود: شما چه گمان مى كنيد؟ گفتيم: گمان داريم خضر(عليه السلام) باشى. گفت: من كسى هستم كه خضر محتاج ديدن روى اوست. من امام زمان شما هستم.»(2)

سيدبن طاووس و شهيد اوّل و ديگران، اعمال مخصوص اين مسجد را در كتابهاى خود متذكّر شده اند.

جايگاه روايى

حديث شناسان صعصعه را به «قليل الحديث» توصيف كرده اند; ولى از اينكه رجالى كبير، نجاشى او را در كتاب خود نام مى برد، معلوم مى شود وى كتاب حديث
 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، مسجد صعصعه.

2  . براقى نجفى، تاريخ الكوفه، دارالاضواء، 1407هـ .  ق ; شهيد اول، المزار، مؤسسه الامام مهدى(عليه السلام) ، 1410هـ .  ق، صص263 و 266

داشته; چرا كه مبناى كتاب رجالىِ نجاشى، برگردآورى شيعيانِ صاحب كتاب است.

بنابر گواهى ابن حجر عسقلانى (م 852)، كسانى كه صعصعه از آنها حديث نقل كرده، عبارتند از: على(عليه السلام) ، ابن عباس و عثمان و افرادى چون: ابو اسحاق سبيعى، ابن بريده، شعبى، مالك بن عُمير و منهال بن عمر از صعصعه روايت كرده اند.(1)

در كتب اربعه، تنها در دو مورد از صعصعة بن صوحان نام برده شده است.(2) و در بحارالأنوار سى و چهار مورد به عنوان سند يا روايت به وى اشاره شده است.

ميوه بهشتى

صعصعه مى گويد: شبى نزد على(عليه السلام) رفتم، حضرت را ديدم كه نيمى از انار در دست دارد، مقدارى از آن را به من داد و فرمود: انار را با پيه آن بخور; چرا كه زردىِ بن دندان و بوى بد دهان را از بين مى برد و خون را پاك مى كند.(3)

لازم به يادآورى است كه نجاشى، صعصعه را راوى «عهدنامه مالك اشتر» نيز مى داند.

غروب

تاريخ نگاران، رحلت صعصعة بن صوحان را حدود سال 60هـ . ق. در كوفه (درايّام خلافت معاويه) نگاشته اند.(4) بنابراين، با توجه به اينكه او در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) خرد سال بود، مى توان سن وى را در زمان فوت، حدود 60 سال يا بيشتر دانست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، دار احياء التراث العربى و مؤسسه تاريخ العربى، بيروت، ج2، ص551

2  . كافى، ج7، ص51 و شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، دارالكتب الاسلاميه، ج9، ص148

3  . احمدبن محمدبن خالد برقى، المحاسن، نشر مجمع جهانى اهل بيت(عليهم السلام) ، ج2، ص356

4  . الوافى بالوفيات، ج16، ص309. بنا به نقل ابن حجر عسقلانى، مرزبانى و اديب بزرگ قرن پنجم در مورد صعصعه چنين سروده است:

هلا سألت بني الجارود أىّ فتىً *** عند الشفاعة و الباب ابن صوحانا

كنّا و كانوا كأمّ أرضعت ولداً *** عُقّت و لم تجز بالإحسان إحساناً

فرزندان

از فرزندان صعصعه، تنها دو نفر را مى شناسيم; صوحان و محمد و فرزند محمد به نام عمرو (نوه پسرى صعصعه). هر سه نفر (صوحان، محمد و عمروبن محمد) از افراد ناشناخته رجال هستند.

صوحان بن صعصعة بن صوحان

بعد از واقعه جانگداز كربلا، كه امام سجاد(عليه السلام) در اجتماع مردم شهر مدينه با چشمانى اشكبار، اخبار جانسوز كربلا را بيان مى كرد، صوحان بن صعصعه در ميان حاضران بود و از اينكه به واسطه بيمارى و دردى كه در دو پايش وجود داشت، نتوانسته بود در كربلا حضور يابد و مولايش حسين(عليه السلام) را يارى كند، عذرخواهى كرد. امام سجاد(عليه السلام) عذرش را پذيرفته، از وى تشكر كرد و براى او و پدرش دعا كرد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . سيد بن طاووس، الملهوف على قتلى الطفوف، دارالاسوه، 1414هـ .  ق، ص230

زيد بن صوحان

زيد بن صوحان

على اكبر رضايى

اشاره

زيدبن صوحان عبدى، معروف به «زيد الخير»، از اصحاب خاص على(عليه السلام) ، اهل كوفه يا حجاز بود و در كوفه، مدائن و بصره سكونت داشت.(1) طبق گزارشى، وى روزگار زندگى پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) را درك كرد و در حضور آن حضرت اسلام آورد.(2) به همين دليل، برخى از تاريخ نگاران وى را صحابى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) شمرده اند;(3) ولى بسيارى از شرح حال نگاران، او را تابعى دانسته اند. مضمون بعضى از روايات نيز نشان مى دهد كه او مانند اويس قرنى پيامبر را ملاقات نكرد.

زيد بن صوحان از خاندان عبد القيس ـ شاخه اى از قبيله ربيعه ـ بود. او سه برادر به نامهاى صعصعه، عبدالله و سيحان داشت كه هر يك، از شخصيتهاى برجسته تاريخ و ياوران ارزشمند امام على(عليه السلام) بودند.(4)

جايگاه روايى

ديدگاه رجال شناسان شيعه و سنى درباره زيد، بسيار روشن و صريح است. به

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . اعيان الشيعه، ج7، ص101

2  . سير أعلام النبلا، ج3، ص515 ; تاريخ بغداد، ج8 ، ص439 ; تاريخ اسلام، ج3، ص508

3  . اسد الغابه، ج2، ص233 ; الاصابه، ج3، ص45

4  . اعيان الشيعه، ج7، ص101

گواهى همه آنها زيد از شخصيت والايى برخوردار بود و از اوليا و خواص اصحاب امام على به شمار مى رفت. شيخ طوسى (متوفاى 460 ق.) او را از اصحاب امام على خوانده، مى گويد: زيد از ابدال بود.(1)

آيت الله خويى، صاحب كتاب معجم رجال حديث، مى نويسد:

«در بزرگى و قدر و منزلت زيد همين بس كه او از ياران على بود و در مقابل ديدگان آن حضرت، در جنگ جمل به شهادت رسيد.»(2)

ابن قتيبه نيز در كتاب المعارف، زيد را از بهترين مردم دانسته و از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) رواياتى را در ستايش او نقل كرده است.(3)

ذهبى در دو كتاب خود از او ياد مى كند و درباره اش مى نويسد:

«زيدبن صوحان از بزرگان تابعان و از دانشمندان و عابدان بود او بسيارى از روزها روزه مى گرفت و شبها به نماز مى ايستاد.»(4)

در كتاب «شذرات الذهب» مى خوانيم: «زيد بن صوحان از خواص اصحاب على و از صالحان و پرهيز كاران بود.»(5)

ابن اثير جزرى نيز او را چنين توصيف كرده است:

«او فاضل، ديندار، نيكوكار و بزرگ خاندان خويش بود.»(6)

خير الدين زركلى مى گويد:

«او يكى از شجاعان و بزرگان بود. در فتح نهاوند شركت داشت و در آن جنگ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . رجال طوسى، ص41

2  . معجم رجال حديث، ج7، ص342

3  . المعارف، ص402

4  . سير اعلام النبلاء، ج3، ص525 ، العبر، ج1، ص27

5  . شذرات الذهب، ج1، ص44

6  . الكامل فى التاريخ، ج3، ص251

دست چپش قطع شد. او در جنگ جمل در شمار ياران على(عليه السلام) بود.»(1)

رجال نويسان و تاريخ نگاران ديگر مانند ابن داود حلّى،(2) احمدبن خالد
برقى،(3) خطيب بغدادى(4) و بسيارى از دانشمندان معاصر، از او ياد كرده، وى را
ستوده اند.

مشايخ و شاگردان

زيدبن صوحان از على(عليه السلام) ، سلمان فارسى، ابىّ كعب و امّ سلمه، همسر گرانقدر رسول(صلى الله عليه وآله) حديث نقل كرده است. راويانى چون ابو وائل، شقيق بن سلمة الاسدى، سالم بن ابى الجعد و... روايات زيد را براى مؤمنان باز گفته اند.(5)

فعاليتهاى سياسى

زيد دوران خلافت ابوبكر، عمر و عثمان را درك كرد; اما گزارش چندانى از فعاليت زيد در روزگار خلافت ابوبكر و عمر در دست نيست; تنها شركت او در جنگ قادسيه (فتح نهاوند) در ايام خلافت عمر گزارش شده است كه به قطع دست چپش انجاميد.(6) در روزگار خلافت عثمان ـ كه دوره اوج نابسامانى ها، ستم ها و بى عدالتى ها بود ـ زيد به شايستگى در عرصه هاى سياسى و اجتماعى حضور داشت و در راه به دست آوردن حقوق مردم و جلوگيرى از ستم، تلاش كرد.

طبق يكى از روايات، او همراه مالك اشتر، كميل بن زياد، جندب بن زهير، برادرش صعصعه و گروهى از مردم كوفه نزد عثمان شتافت و از سعيد بن عاص حاكم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . الاعلام، ج3، ص59

2  . رجال ابن داود، ص163

3  . رجال برقعى، ص5

4  . تاريخ بغداد، ج8 ، ص439

5  . اعيان الشيعه، ج7، ص101

6  . تهذيب تاريخ دمشق، ج6، ص14، اعيان الشيعه، ج7، ص101

كوفه شكايت كرد. آنها از عثمان خواستند سعيد را از حكومت كوفه بر كنار كند.(1)

زيد به عثمان گفت: اى عثمان، به عدالت رفتار كن تا مردم نيز در باره ات به عدالت رفتار كنند.

هر چند عثمان در آن مجلس گفته آنان را پذيرفت; ولى در عمل به تقاضاى آنها توجهى نكرد و سعيد را از كار بركنار نساخت.

البته سعيد با مردم كوفه، سپاهيان مالك اشتر و تهديد آنان روبه رو شد و از حكومت كوفه چشم پوشيد و به مدينه بازگشت. مخالفت سردارانى چون مالك اشتر، كميل بن زياد و زيدبن صوحان سبب شد تا عثمان آنها را به شام و از آنجا به حمص تبعيد كند. صراحت لهجه و شجاعت اين گروه، حاكمان مناطق مختلف شام و حمص را به وحشت افكند. آنها براى رهايى از اين مشكل، ناگزير تبعيديان را دوباره به كوفه بازگرداندند.(2)

بيشترين فعاليت سياسى زيد در جريان خلافت على(عليه السلام) گزارش شده است. او در راه معرفى چهره حقيقى على(عليه السلام) تلاش بسيار كرد تا جايى كه برخى او را فدايى على(عليه السلام) لقب دادند.(3)

در دوره امامت آن حضرت، دشمنان واقعى دين و دنياطلبان، عدالت على(عليه السلام) را تحمل نكردند. هر يك براى رهايى از آن، به نيرنگى دست يازيدند و قلب آن
حضرت را جريحه دار كردند. امام على
(عليه السلام) در نامه اى به مردم كوفه، ضمن دعوت از
آنان براى شركت در جنگ جمل، اوضاع سياسى و اجتماعى آن روزگار را چنين تبيين
فرمود:

«اينك بدانيد كه پايگاه هجرت، اهل خويش را از خود رانده است; اهلش نيز از آن دل بركنده اند و خود چونان ديگى جوشان در جوش و خروش است و بحران به

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . طبقات الكبرى، ج5 ، ص105 ; تاريخ الاسلام، ج3، ص430

2  . اعيان الشيعه، ج7، ص101

3  . همان.

مركز سرايت كرده است. پس به خواست خداوند، به سوى فرمانده خويش بشتابيد و در جهاد با دشمن پيش دستى كنيد.»(1)

زيد مردم كوفه را به يارى على(عليه السلام) فراخواند. او در اين راستا از شيوه هاى گوناگونى بهره برد كه يكى از آنها نقل حديث بود. او مردم را پيرامون خود گرد مى آورد و رواياتى درباره عظمت شأن على(عليه السلام) برايشان نقل مى كرد. طبق يكى از اين روايتها، پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود:

«علىٌّ أَمِيرُ الْبَرَرَة، وَ قاتِل الْفَجَرَة، مَنْصُورُ مَنْ نَصَرَهُ، مَخْذُولُ مَنْ خَذَلَهُ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ».

«على(عليه السلام) امير نيكان و كشنده ستمكاران است. هر كس او را يارى كند، خدا او را يارى كرده است و هر كس از وى روى گرداند، خداوند روز رستاخيز از او روى مى گرداند.»(2)

او همچنين مى گفت: در ميان امت محمد(صلى الله عليه وآله) ، على(عليه السلام) نخستين كسى است كه اسلام آورد.(3)

زيد در تشويق مردم براى دفاع از حريم ولايت، مجالسى برپا كرد و به معرفى شخصيت على(عليه السلام) پرداخت. او مى گفت: «اى مردم! به سوى على(عليه السلام) حركت كنيد تا به حق دست يابيد.»(4)

او همچنين مى گفت: حذيفة بن يمان، صحابى گرانقدر پيامبرگرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) به من چنين خبر داد: به زودى فتنه و آشوب هايى رخ خواهد داد كه تشخيص حق از باطل دشوار خواهد بود و مردم عوض مى شوند. مراقب باشيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . نهج البلاغه، نامه 1

2  . بحارالأنوار، ج38، ص35

3  . همان، ص231، مناقب آل ابى طالب، ج2، ص12

4  . بحارالأنوار، ج38، ص270

از حذيفه پرسيدم: راه نجات چيست؟ گفت: به گروهى كه على(عليه السلام) در آن است بنگريد و به آن بپيونديد.(1)

على(عليه السلام) اندكى پيش از جنگ جمل، امام حسن(عليه السلام) و عماربن ياسر را به كوفه
فرستاد تا مردم را به شركت در جنگ فرا خوانند. هنگامى كه آنان مردم را در مسجد كوفه گرد آوردند، ابوموسى اشعرى بر فراز منبر جاى گرفت; مردم را از دخالت در جنگ برحذر داشت و گفت: اى مردم، تقوا پيشه كنيد، خودتان را نكشيد، خداوند برشما رحيم است.

سپس گفت: اين نامه عايشه است. او به من فرمان داده تا مردم كوفه را از شركت در جنگ بازدارم. پس اى مردم، در جنگ دخالت نكنيد; نه دوست باشيد و نه دشمن.

زيد، كه در مسجد حضور داشت، از سخنان ابوموسى خشمگين شد و بر او خروشيد. آنگاه بر در مسجد ايستاد; نامه عايشه خطاب به خود و مردم كوفه را خواند و گفت: عايشه از ما خواسته تا در خانه بنشينيم و از يارى على(عليه السلام) دست برداريم; ولى ما تا وقتى فتنه و آشوب در جامعه وجود دارد، مى جنگيم.

سپس به اشعرى گفت: اگر بتوانى مسير رود فرات را عوض كنى و آن را به عقب برگردانى، مى توانى مردم را از على(عليه السلام) دور كنى. سپس اين آيه را قرائت كرد:

} أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ{;

«آيا مردم پنداشتند وقتى گفتند ايمان آورديم رها مى شوند و مورد آزمايش قرار نمى گيرند؟»(2)

آنگاه خطاب به مردم كوفه گفت: «اى مردم، همگى به سوى اميرمؤمنان و سرور مسلمانان حركت كنيد تا به حق دست يافته، هدايت شويد.»(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . اعيان الشيعه، ج7، ص105; بحارالأنوار، ج22، ص109

2  . عنكبوت : 2

3  . اعيان الشيعه، ج7، ص105 ; تاريخ طبرى، ج4، ص484

جانباز بهشتى

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) ، در روايتهاى مختلف، زيد را ستوده، از سعادتمندى او خبر داده است. طبق اين روايات، پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيشاپيش، از قطع شدن دست زيد در جهاد خبر داد و فرمود: اين دست پيش از زيد به بهشت مى رود.

افزون بر اين، پيامبر: فرمود:

«زيدٌ الخير الأجذم و جندب ما جندب؟ فقيل يا رسول الله! أ تذكر رجلين؟ قال: أما أحدهما فسبقته يده إِلَى الجنَّةِ بِثلاثين عاماً و أمّا الآخر فيضرب ضربة يفصل بها بين الحقّ و الباطل».

طبق اين حديث، پيامبرگرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) از زيد و جندب ياد كرد و فرمود: دست يكى از اين دو نفر (زيد) سى سال زودتر از خود او به بهشت مى رود و ديگرى ضربه شمشيرش جداكننده حق از باطل است.(1)

دانشمندان اهل سنت نيز درباره شأن و منزلت زيدبن صوحان، رواياتى از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند. ابن منظور مى گويد: پيامبر فرمود: «زيد رجلٌ مِن اُمّتي تدخل الجنّة يده قبل بدنه»; «زيد مردى از امت من است كه دستش زودتر از بدنش به بهشت مى رود.»(2)

آن بزرگوار همچنين فرمود:

«زيد و ما زيد، يسبقه بعض جسده الى الجنّة، ثمّ يتبعه سائر جسده إلَى الجَنّةِ».

«زيد و نمى دانيد كه زيد كيست. بخشى از پيكرش به سوى بهشت از او پيشى مى گيرد.»(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . المعارف، ص402; اعيان الشيعه، ج7، ص101

2  . مختصر تاريخ دمشق، ج9، ص144

3  . همان.

على(عليه السلام) نيز فرمود:

«من سرّه أن ينظر إلى مَن يسبقه بعض أعضائه إلَى الْجَنّة فلينظر إلى زيدبن صَوحان»; «هركس مى خواهد به كسى نگاه كندكه بخشى از پيكرش زودتر از او به بهشت مى رود، به زيد بن صوحان بنگرد.»(1)

در حديث ديگرى مى خوانيم كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «به زودى پس از من مردى به نام زيد خواهد آمد كه بخشى از پيكرش بيست سال زودتر از خود او به بهشت مى رود.»(2)

تنديس زهد و تقوا

يكى ديگر از برجستگى هاى زيد، زهد و تقواى اوست. بسيارى از مورخان او را صوّام و قوّام توصيف كرده; متقى، زاهد و پارسا شمرده اند. او بسيارى از روزها روزه مى گرفت و شبها به عبادت مى پرداخت. بسيارى اوقات از زن و فرزند كناره مى گرفت، شبهاى جمعه تا صبح بيدار مى ماند و به راز و نياز با خدا مى پرداخت. بدين سبب، طبق برخى از روايتها، روزى سلمان فارسى به او گفت:

«اى زيد، بدنت و همسرت بر تو حق دارند; قدرى از عبادت خود بكاه و به امور آنان رسيدگى كن.»

زيد پيش از جنگ جمل مردم را به اطاعت از امام(عليه السلام) فرا خواند و خود نيز به شايستگى در خط مقدم نبرد شركت جست.

سخنان زيد درهنگام شهادت اميرالمؤمنين، گوياترين گواه ارادت او به اهل بيت(عليهم السلام)است. او لحظاتى پيش از شهادت، به امام كه نزدش شتافته بود، چنين گفت:

«اى اميرمؤمنان، خداوند جزاى خيرت دهد! تو خداشناس، آگاه به قرآن و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . الاصابه، ج3، ص45

2  . مختصر تاريخ دمشق، ج9، ص144

بلندمرتبه هستى و خدا در دلت بزرگ است. به خدا سوگند، از روى نادانى به يارى ات نشتافتم. من از امّ سلمه ـ همسر گرانقدر پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ شنيدم كه مى گفت: رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود:

«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ، اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ، وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ، وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»; «هر كس من مولاى او باشم، على نيز مولاى
اوست. خدايا! كسى كه او را دوست دارد، دوست بدار و آنكه با او دشمنى مىورزد، دشمن باش; كسى كه او را يارى دهد، يارى كن و آنكه به او ستم كند، خوار ساز.» به خدا سوگند، من از آنكه به سبب دشمنى با تو نزد خداوند خوار گردم، بيزارم.»(1)

بر اساس روايتى ديگر از زيد پرسيدند: «هرگاه قرآن با سلطان به مبارزه برخيزد، به كدام طرف خواهى رفت؟ گفت: به سوى قرآن.»(2)

از زبان يار

درستى كردار و نيك انديشى زيد، هر انسان منصفى را به ستايش وا مى دارد. دوست و دشمن، زيد را ستوده اند. در ميان انبوه سخنانى كه در ستايش زيد بيان شده، گفتار امام على(عليه السلام) گرانقدر و مهم تر مى نمايد. بر اساس روايات، آن حضرت در شهادت وى گريست. هنگامى كه زيد از اسب بر زمين افتاد، امام على(عليه السلام) نزدش شتافت، بر بالينش نشست و چنين فرمود:

«رَحِمَكَ اللهُ يا زَيدُ كُنْتَ خَفِيفَ الْمئونة، عَظِيمَ الْمَعُونة».

«اى زيد، خدا تو را رحمت كند كه كم مصرف و پرفايده بودى.»(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . تاريخ اسلام، ج3، ص507

2  . الاختصاص، ص79 ; رجال كشى، ص66

3  . اعيان الشيعه، ج7، ص101

ابن عباس مى گويد: از صعصعه درباره زيدپرسيدم، اوبرادرش راچنين توصيف كرد:

«كان و الله عظيم المروؤة، شريف الأخوّة، جليل الخطر، بعيد الأثر، كميش العروة، أليف البدوة، سليم جوانح الصدر، قليل وساوس الدهر، ذاكراً لله طرفي النهار و زلفاً من الليل، الجوع و الشبع عنده سيّان، لا ينافس في الدنيا، يطيل السكوت و يحفظ الكلام، و ان نطق نطق بعقام، يهرب منه الدعار الأشرار و يألفه الأحرار الأخيار.»

«به خدا سوگند! او در جوانمردى سرآمد، در برادرى شريف و بزرگوار، والامقام و از ديرباز گرامى بود. دلى تهى از كينه داشت و كمتر دستخوش وسوسه هاى روزگار مى شد. روز و شب به عبادت مشغول بود و سيرى و گرسنگى در نظرش يكسان مى نمود. در امر دنيا پيشى نمى گرفت. بيشتر سكوت مى كرد; مراقب سخن گفتن خويش بود و با ابهام سخن مى گفت. افراد شرور از او دورى مى جستند و آزادگان و نيك مردان با او مأنوس مى شدند.»(1)

پيوند اخوت

زيد از محضر سلمان فارسى نيز كسب فيض كرده، از وى حديث شنيده بود; ولى ارتباط اين دو بزرگوار تنها در نقل حديث خلاصه نمى شد. بر اساس گفته مورّخان، زيد ارادت خاصى به سلمان داشت. اين دلبستگى سرانجام با پيوند برادرى به اوج رسيد و او، به ميمنت اين پيوند، كنيه «ابوسلمان» را براى خود برگزيد.(2)

خدمات اجتماعى

او روزى در بصره مردانى را ديد كه همواره عبادت مى كردند و از دنيا دست شسته بودند. زيدبن صوحان، با مشاهده وضعيت آنان، براى آنها خانه ساخت و سپس به آنها

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . مروج الذهب، ج1، ص658

2  . رجال كشى، ص66

توصيه كرد كه براى برآوردن نيازهاى زندگى خود و فرزندانشان تلاش كنند. او همواره به آنها سركشى مى كرد و از احوالشان با خبر مى شد.(1)

رؤياى صادق

در جمل به يارى على(عليه السلام) شتافت. او، پيش از جنگ، به مولايش على(عليه السلام) چنين گفت: اى مولاى من، در اين جنگ كشته مى شوم. حضرت فرمود: از كجا مى دانى. گفت: در خواب ديدم دستم از آسمان به زمين فرود آمد و در حالى كه به من اشاره مى كرد، گفت: «به سوى من بيا.»(2)

پرچم دار جمل

جنگ جمل، در بعد از ظهرِ يكى از جمعه هاى سال 36ق. در منطقه فريبه اتفاق افتاد و تا شامگاه پايان پذيرفت.(3)

در اين نبرد، نام آورانى چون سلمان فارسى، عماربن ياسر و كميل بن زياد در ميان سپاه على(عليه السلام) ديده مى شدند. به گفته برخى از راويان، ياوران امام حدود بيست هزار نفر بودند، حدود 80 تن از اين گروه در جنگ بدر شركت داشتند و 1500 تن از صحابه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) شمرده مى شدند. در اين نبرد، هزار پياده و هفتاد سواره از سپاه امام به شهادت رسيدند كه زيدبن صوحان يكى از آنها بود.(4) على(عليه السلام) ، پس از شهادت سيحان برادر زيد،
پرچم قبيله ربيعه را به دست وى داد و او تا هنگام شهادت، پرچم دار سپاه امام بود.(5) زيد، پس از نبردى سخت و شجاعانه، به وسيله عمروبن يثربى به شهادت رسيد.(6)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . مروج الذهب، ج1، ص54 ; قاموس الرجال، ج4، ص557

2  . تهذيب تاريخ دمشق، ج6، ص13

3  . اعيان الشيعه، ج7، ص101

4  . تهذيب تاريخ دمشق، ج6، ص12 ; المعارف، ص402

5  . تاريخ اسلام، ج2، ص458 ; بحارالأنوار، ج32، ص183

6  . بحارالأنوار، ج32، ص183

به گفته برخى از راويان، وقتى ياران على(عليه السلام) براى كشتن عمرو پيش آمدند، او چنين گفت: اگر مى خواهيد مرا بكشيد، بدانيد كه من عليا و هند را در جمل كشتم و سپس زيدبن صوحان را، در حالى كه او پيرو دين على(عليه السلام) بود، از ميان بردم.(1)

وصيت زيد

به نوشته برخى از مورخان، زيدبن صوحان، هنگام شهادت، چنين وصيت كرد:

«ادْفِنُونِي فِي ثِيَابِي فَإِنِّي مُخَاصِمٌ وَ لا تَغْسِلُوا عَنِّي دَماً وَ لاْ تَنْزعُوا عَنِّي ثَوْباً».

«مرا با لباس هايم دفن كنيد، لباسم را بيرون نياوريد و خونهاى بدنم را نشوييد; زيرا مى خواهم آنها در روز رستاخيز بر پايدارى ام شهادت دهند.»(2)

بر اساس روايتى ديگر، زيد وصيت كرد:

«ادْفِنُونِي فِي ثِيَابِي فَإِنِّي مُخَاصِمٌ الْقَوم».

«مرا با لباس هايم دفن كنيد تادر روز رستاخير عليه دشمنانم شهادت دهند.»(3)

آستانه غربت

در بصره و در سمت راست مسير سيبه ـ در قريه كوت الزين ـ گنبد گِلين، كوچك و قديمىِ مزارِ زيد ديده مى شود. بيابان خشك و سوزان پيرامون آن گنبد، حكايتى غم انگيز را بازگو مى كند; حكايتى به تلخى غربت.(4)

يادگار جاويد

از آثار به ياد ماندنى و ارزشمند زيد، محراب و مسجدى كهن است كه در جنوب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . قاموس الرجال، ج4، ص557 ; اسد الغابه، ج2، ص233

2  . وقعة صفين، ص557 ; المعارف، ص402 ; العبر، ص27

3  . قاموس الرجال، ج4، ص557

4  . مختصر تاريخ دمشق، ج9، ص144

غربى مسجد سهله (مسجدبنى ظفر) در كوفه قرار دارد و از آن كوچك تر است. اين مسجد، در گذر زمان، گواه حوادث مختلف بوده و بارها مرمّت و بازسازى شده است.(1)

علامه مجلسى مى فرمايد: از آداب مسجد زيدبن صوحان آن است كه ابتدا دو ركعت نماز مى خوانى، دستان خود را به آسمان بلند مى كنى و مى گويى: «إِلَهِي قَدْ مَدَّ إِلَيْكَ الْخَاطِيُ الْمُذْنِبُ يَدَيْهِ...» و... سپس پيشانى را بر خاك بگذار و بگو: «ارْحَمْ مَنْ أَسَاءَ وَ اقْتَرَفَ وَ اسْتَكَانَ وَ اعْتَرَفَ...».

آنگاه گونه راست را بر زمين بگذار و بگو: «إِنْ كُنْتُ بِئْسَ الْعَبْدُ، فَأَنْتَ نِعْمَ الرَّبُّ».

پس از آن، گونه چپ را بر زمين بگذار و بگو: عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ يا كَرِيمُ». سپس سجده كن و صد بار بگو: الْعَفْوُ، الْعَفْوُ.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . مراقد المعارف، ج1، ص318

2  . بحارالأنوار، ج100، ص445

در محضر مسلم بن عقيل

در محضر مسلم بن عقيل

على احمدى

خاندان

عقيل، يار و صحابى با وفاى رسول گرامى اسلام، دو خصوصيّت معروف داشت:

1 . آگاه ترينِ مردم به علم انساب بود و در اين زمينه شاگردانى نيز تربيت كرد. به همين دليل، امام على(عليه السلام) هنگامى كه مى خواست پس از حضرت زهرا(عليها السلام) ازدواج كند، به عقيل گفت، خاندانى شجاع به من معرّفى كن تا از آنان همسرى انتخاب كنم. وى امّ البنين را از خاندان بنى كلاب پيشنهاد كرد.

2 . حاضر جوابى از ويژگى هاى برجسته او شمرده مى شد. او در حاضر
جوابى شهره زمان خويش بود. هنگامى كه نزد معاويه رفت. معاويه گفت:
عموى تو (ابوجهل) در جهنّم است. عقيل جواب داد: ابوجهل همراه عمّه ات به جهنّم
رفته اند!

از ديگر افتخارات عقيل اين است كه همراه برادرش جعفر طيّار در جنگ موته، حضور داشت.(1)

پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) عقيل را بسيار دوست مى داشت. ابن عباس نقل مى كند: روزى امام على(عليه السلام) از رسول الله پرسيد: آيا تو عقيل را دوست دارى؟ پيامبر فرمود:

«آرى، به خدا قسم او را دوست دارم به خاطر اينكه اولاً، پدرش ابوطالب است و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . سفير الحسين، مسلم بن عقيل، ص5

ثانياً، فرزندش در راه دوستى فرزندت شهيد خواهد شد و چشمهاى مؤمنين در سوگ او گريه خواهد كرد و ملائكه مقرّب بر او سلام خواهند داد.»

سپس پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) گريه كرد.(1)

مادرش از زنان آزاد نبط و به نقل برخى كتب، از خاندان «فرزندا» مى باشد.(2)

مسلم در تاريخ 28هـ . ق.(3) متولّد شد و از همان آغاز تولد با خاندان عمويش على(عليه السلام) ارتباط تنگاتنگى برقرار كرد. وى در سنين جوانى با رقيّه دختر امام على(عليه السلام)ازدواج كرد كه حاصل آن سه فرزند به نام هاى عبدالله، على و محمّد بود.(4) از افتخارات مسلم بن عقيل اين است كه در جنگ صفين در كنار امام على(عليه السلام) حضور داشت. روز جنگ صفين امام على(عليه السلام) : امام حسن، امام حسين(عليهما السلام) و عبدالله بن جعفر و مسلم بن عقيل را به عنوان فرماندهان جناح راست لشكرش و محمدبن حنفيه و محمدبن ابى بكر و هاشم بن عتبة المرقال را به عنوان فرماندهان جناح چپ انتخاب كرد. گزينش وى از طرف امام على(عليه السلام) از روح شجاعت و مردانگى مسلم بن عقيل(5) حكايت مى كند.

سفير حسين(عليه السلام)

هنگامى كه امام حسين(عليه السلام) دستور حاكم مدينه را در بيعت با يزيد نپذيرفت و به مكه سفر كرد. در مكه 18000 نامه از طرف كوفيان به دست ايشان رسيد كه از وى دعوت كرده بودند، به كوفه رود. امام حسين(عليه السلام) در جواب آنها نوشت:

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

از حسين بن على به اشراف، مؤمنان و مسلمانان. امّا بعد: هانى و سعيد آخرين فرستادگان شما، نامه هاى شما را آوردند. از مطالب آن آگاهى يافتم، سخن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . همان، ص36

2  . سفير الحسين، مسلم بن عقيل، ص8

3  . همان، ص12

4  . بحار الأنوار، ج42، ص93

5  . همان، ص32، 573

بيشتر شما اين است كه «ما امام نداريم به سوى ما بيا، اميد است خداى متعال توسط تو ما را بر هدايت و راه حق فراهم آورد.» اكنون برادر، پسر عمو و شخص مورد وثوق خاندانم ـ مسلم بن عقيل ـ را نزد شما مى فرستم. از او خواسته ام تا احوال و امور و افكار شما را برايم بنويسد. اگر نوشت كه بزرگان و انديشمندان و خردمندان شما بر آنچه فرستادگان شما مى گويند و در نامه هايتان خوانده ام، هم داستان اند. به زودى نزد شما خواهم آمد، به جانم سوگند امام و رهبر نيست، مگر آن كس كه به قرآن عمل كند و عدل به پا دارد و حق را اجرا كند و خود را وقف راه خدا سازد ] والسلام [(1)

امام(عليه السلام) نامه را مهر كرد و مسلم را فراخوانده، نامه را به او داد و فرمود:

تو را به سوى كوفيان مى فرستم. اين نامه هاى آنان به من است و خدا به زودى كار تو را آن گونه كه دوست دارد و مى پسندد پايان مى دهد. اميدوارم من و تو در درجه شهدا باشيم. در سايه بركت و خير خداوندى رهسپار شو تا به كوفه درآيى، چون به آنجا رسيدى، نزد موثق ترين مردم آنجا جاى گزين و مردم را به پيروى از من فراخوان و از كمك به خاندان ابوسفيان بازدار. پس اگر آنان را در بيعت با من همدست ديدى زود به من گزارش كن تا به خواست خدا طبق آن عمل كنم. سپس دست به گردن مسلم انداخت و با او خداحافظى كرد و هر دو گريستند.(2)

مسلم مخفيانه راه مدينه را پيش گرفت و به مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) رفت، نماز خواند سپس ميان خاندان خود رفته، خداحافظى كرد. قيس بن مسهّر صيداوى و همراه دو نفر (راه بلد) به نام عمارة بن عبدالله سلولى و عبدالرحمان بن عبدالله به سوى كوفه حركت كرد.(3)

پس از مدتى راهپيمايى، به علت باد توفان و تاريكى هوا راه را گم كرده و دو نفر از

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . فرهنگ جامع كلمات امام حسين، ص352

2  . همان، ص354

3  . منتهى الآمال ، ج1، ص568 ; فرهنگ جامع كلمات امام حسين، ص354 ; ارشاد، ج2، ص39

آنها (عمارة بن عبدالله و عبدالرحمان بن عبدالله) از شّدت تشنگى به شهادت رسيدند. مسلم بن عقيل با هر سختى، بود خود را به آبادى رساند و نامه اى به اين مضمون براى امام حسين(عليه السلام) نوشت:

«من از مدينه با دو راهنما رهسپار كوفه شدم آنان راه را گم كرده بازماندند. تشنگى شديد چنان برما روى آورد كه آن دو، جان سپردند و من رهسپار شده تا به آب رسيدم. اين قضيه در مكانى به نام درّه خبيت روى داد و من آن را به فال بد گرفتم، اگر مى خواهى مرا معاف دار و ديگرى را بفرست. والسلام.»(1)

و نامه را همراه قيس بن مسهّر صيداوى فرستاد.

امام پاسخ داد: «امّا بعد، من نگرانم كه ترس تو را به استعفا وا داشته باشد. هم اكنون به آن ديار كه رهسپارت كرده ام رهسپار شو و سلام به تو باد.»(2)

جواب نامه كه به دست مسلم رسيد، فرمود: «من از جانم نگران نبودم» و به راه خود ادامه داد. سرانجام مسلم بن عقيل وارد كوفه شد و در منزل مختار ثقفى منزل كرد.(3)18000 نفر از مردم با وى بيعت كردند / نامه اى براى امام نوشت و خبر داد.(4)

جاسوسان يزيد، پيغام فرستادند كه اگر كوفه را مى خواهى بايد فردى مقتدر را در كوفه حاكم كنى، يزيد نامه اى براى عبيدالله بن زياد نوشت و او را با حفظ سمت حكومت بصره، حاكم كوفه كرد. وى شبانه به سمت كوفه آمد. مردم به خيال اينكه امام حسين(عليه السلام)آمده است، از او استقبال كردند. وى وارد دارالاماره شد و سران كوفه را جمع و تهديد كرد كه مسلم را رها كنند.

مسلم كه اوضاع را اين گونه ديد، تغيير منزل داد و به منزل هانى بن عروه وارد شد. شريك بن اعور يكى از دوستداران امام على(عليه السلام) بود كه همراه عمار ياسر در جنگ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . فرهنگ جامع كلمات امام حسين، ص354 ; بحارالأنوار، ص440 ـ 334

2  . دولت ابرار، مختار ثقفى، ص37

3  . همان، ص 355

4  . بحارالأنوار، ج44، ص336

صفين حضور داشت. از بصره آمده بود و در منزل هانى استراحت مى كرد، شريك با عبيدالله بن زياد رابطه دوستانه داشت، به مسلم گفت: بهترين وقت است كه از شرّ عبيدالله خلاص شوى من اطمينان دارم او به عيادت من خواهد آمد. هنگامى كه آمد و نزد من نشست، من اشاره مى كنم كه آب بياوريد در اين هنگام تو با شمشير او را بكش.

عبيدالله همراه غلامش مهران، به عيادت شريك آمد. پس از مدتى شريك اشاره كرد، آب برايم بياوريد. اما مسلم اقدام نكرد، تا سه مرتبه درخواست آب كرد. مهران با چشم اشاره كرد و با عبيدالله خارج شدند.

پس از رفتن آنها، شريك گفت: چرا نكشتى؟ مسلم گفت:

«به دو دليل نكشتم:

الف ـ هانى خوش نداشت كه عبيدالله در خانه وى كشته شود.

ب ـ حديثى از پيامبر برايم نقل كرده اند كه فرموده است: مؤمن به غافلگيرى كسى را نمى كشد.»(1)

عبيدالله، جاسوسى به نام «معقل» را با 300 هزار درهم به بهانه كمك به لشكر مسلم بن عقيل فرستاد، او نزد مسلم بن عوسجه رفت و با هم به خدمت مسلم رفتند. معقل، پول را تسليم كرد و به عبيدالله گزارش داد. مسلم در منزل هانى بن عروه است.(2)

عبيدالله دستور داد: مأموران هانى بن عروه را دستگير كرده و به قصر آوردند. عبيدالله گفت: «بايد مسلم را نزد من بياورى»، هانى بن عروه گفت: «نه به خدا هرگز او را نزد تو نخواهم آورد. من مهمانم را نزد تو بياورم تا تو او را بكشى؟»

عبيدالله با عصا به صورت هانى زد، به طورى كه بينىِ هانى را شكست و دستور داد او را زندانى كنند.(3)

هنگامى كه مسلم متوجّه دستگيرىِ هانى بن عروه شد، با 4000 نفر به طرف قصر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . تاريخ طبرى، ترجمه ابولقاسم پاينده، ص7، 2938 ; بحارالأنوار، ج45، ص97

2  . ارشاد مفيد، ج2، ص43 ; تاريخ طبرى ، ج7، ص2917

3  . لهوف سيد بن طاووس، ص77 ; طبرى، ج7، ص2942

عبيدالله حركت و آن را محاصره كرد. عبيدالله كه اوضاع را اين گونه ديد، سران قبايل
مختلف را تطميع كرد. همچنين شايعه حضور مأموران شام را در نزديكى هاى كوفه، بين مردم منتشر ساخت.(1)

بيشتر مردم از پيرامون مسلم پراكنده شدند، مسلم براى اقامه نماز مغرب به مسجد آمد، در اين هنگام فقط سى نفر پشت سر مسلم نماز خواندند. پس از نماز، نگاه كرد، ديد فقط 10 نفر مانده اند. در كوچه هاى كوفه، پس از لحظاتى نگاه كرد ديد هيچ كس نيست. همان طور كه غريبانه راه مى رفت، زنى كه بر آستانه در نشسته بود، او را ديد. مسلم گفت: «خدا تو را آب دهد مقدارى آب برايم بياور» و نشست. زن آب آورد. مسلم پس از نوشيدن ظرف آب، همچنان نشسته بود كه طوعه پرسيد: «مگر آب نخوردى، برو پيش اهل و عيالت». تا سه مرتبه مطلب را تكرار كرد و جوابى نشنيد. بار سوم، مسلم گفت: «اى كنيز خدا من در اين شهر منزل و عشيره ندارم»، گفت: مگر تو كيستى؟ گفت: «من مسلم بن عقيلم. اين قوم به من دروغ گفتند و فريبم دادند». زن گفت: براستى تو مسلمى؟ فرمود: آرى.

طوعه، او را به خانه خود برد و در اتاقى غير از اتاق خود اسكان داد. شام آورد، ولى مسلم شام نخورد، طوعه، پسرى به نام بلال داشت، وى نيمه هاى شب به منزل بازگشت و متوجّه حضور مسلم در منزلشان گرديد. وى كه با عبدالرحمان بن محمد اشعث دوست بود، جريان را به او گفت و او به عبيدالله گزارش داد.(2)

عبيدالله، عمرو بن عبيدالله سلمى را با 60 يا 70 نفر فرستاد. مسلم رجز خواند:

أَقْسَمتُ لا أُقْتَلُ إِلاّ حُرّاً *** وَإِنْ رَأَيْتُ الْمَوْتَ شَيْئاً نُكْراً(3)

براى اولين بار حمله آنها را دفع كرد، دوّمين بار، بر اثر ضربه اى كه بكيربن حمران وارد آورد، لب بالايى مسلم پاره شد و دو دندان او شكست. مسلم همچنان به مبارزه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . تاريخ طبرى، ج7، ص2945

2  . تاريخ طبرى، ج7، ص2948

3  . ملهوف، ص82

ادامه مى داد، سربازان وقتى نتوانستند، مسلم را دستگير كنند، پشت بام رفته و با سنگ و
آتش به او حمله مى كردند. محمد بن اشعث، كه ضعف مسلم را ديد، به او گفت: «كارزار نكن تو در امانى»، مسلم تسليم شد.

در مسير راه كه او را به سوى عبيدالله مى بردند، مسلم گريه كرد. علّت را پرسيدند، فرمود:

«من براى خودم گريه نمى كنم، براى كسانى گريه مى كنم كه به سوى من مى آيند، گريه من براى حسين و خاندان او است.»

آنگاه به محمد بن اشعث گفت:

«تو نمى توانى مرا نزد عبيدالله امان دهى، پيغام مرا به حسين(عليه السلام) برسان و بگو: با خاندانت برگرد، كه كوفيان فريبت ندهند، آنان همان ياران پدرت هستند كه آرزو داشت با مرگ يا شهادت از آنها جدا شود. مردم كوفه به تو دروغ گفتند با من نيز دروغ گفتند.»(1)

نزديك دارالاماره كه رسيدند، ظرف آبى به او دادند تا بياشامد، ولى وقتى خواست بياشامد، پر از خون شد. بار دوم هم همينگونه شد. بار سوم آب ريخت، امّا اين دفعه دو دندان او در ظرف آب افتاد، مسلم فرمود: «حمد خداى را، اگر روزى مقرّر من بود آن را نوشيده بودم.»

مسلم بن عقيل را نزد عبيدالله آوردند. او به عبيدالله سلام نكرد. شخصى گفت: چرا سلام نمى كنى؟

فرمود: «چرا به كسى كه قصد جانم را دارد، سلام كنم؟» عبيدالله گفت: حتماً كشته مى شود.

مسلم بن عقيل، عمربن سعد را به كنارى كشيد و گفت:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . تاريخ طبرى، ج7، ص2953 ; ترجمه ملهوف، عباس عزيزى، ص84

«وصيتى دارم: 1 ـ مدتى كه در كوفه بودم، 700 درهم قرض كرده ام آن را ادا كن، 2 ـ پس از مرگم، جسد مرا دفن كن 3 ـ قاصدى نزد امام حسين(عليه السلام) بفرست و او را از شهادتم خبر ده.»(1)

سپس به دستور عبيدالله، او را بالاى دارالاماره بردند، مسلم در مسير راه به خاندان پيامبر درود و صلوات مى فرستاد هنگامى كه بالاى قصر رسيد فرمود:

«خدايا! ميان ما و قومى كه فريبمان دادند و دروغ گفتند، داورى كن.»(2)

بكر بن حمران از ياران ابن زياد، سر مسلم را از بدن جدا كرد و برگشت. عبيدالله ديد بسيار هراسناك است. گفت: چه شده؟! گفت:

«هنگامى كه سر مسلم را از بدن جدا كردم، مردى سياه چهره و بد صورت را در برابر خودم ديدم كه انگشت به دهان مى گزيد. از ديدن او به حدّى ترسيدم كه تا كنون در عمرم اين چنين نترسيده بودم.»(3)

پس از شهادت مسلم و هانى بن عروه، به دستور عبيدالله سر آن دو را نزد يزيد فرستاد و مأموران پيكر بى سر آنها را در بازار كوفه چرخاندند.(4)

آستانه مسلم بن عقيل

پس از شهادت مسلم و هانى با موافقت عبيدالله، قبيله مذحج، پيكر پاك آن دو را كنار دارالاماره به خاك سپردند. شايد اين مكان به اين دليل انتخاب شد كه قبر آنها زير نظر حكومت باشد و رفت و آمد شيعيان را زير نظر داشته باشند. تا سال 65هـ .  ق. قبر آن دو، بدون سايبان بود. در اين سال مختار ثقفى دستور اوّلين بناى آستانه مسلم را صادر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . تاريخ طبرى، ج7، ص2959 ; ترجمه ملهوف، ص77

2  . تاريخ طبرى، ج7، ص2959 ; تاريخ چهارده معصوم، ص622

3  . ترجمه لهوف ابن طاووس، عباس عزيزى، ص87 ; تاريخ چهارده معصوم، ص622

4  . ترجمه تاريخ ابن اثير، ج5 ، ص2206

كرد و براى قبر او حرم و گنبدى تأسيس نمود و نام آن دو را روى سنگ مرمر حك كرد و آنها را روى قبور آنها گذاشت.

در سال 368هـ . ق. حرم و بارگاه مسلم بن عقيل، توسط عضدالدوله ديلمى تجديد بنا شد. وى خانه هايى اطراف حرم ساخت و حقوق ماهيانه اى براى ساكنين جوار آستانه بر قرار كرد. در سال 656هـ . ق. آستانه توسط محمدبن محمود رازى تعمير گرديد.

در سال 1263هـ . ق. توسط آيت الله محمد حسن صاحب جواهر، تعميرات اساسى در آستانه صورت گرفت.

در سال 1384هـ . ق. آيت الله سيد محسن حكيم دستور تجديد بناى اساسى آستانه را صادر كرد و به همت حاج محمد رشاد، گنبد طلا كارى شد و در اين راه 180 هزار دينار عراق هزينه گرديد.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . دايرة المعارف تشيع، ج1، ص111

در محضر هانى بن عروه

در محضر هانى بن عروه

على احمدى

خاندان

هانى فرزند عروة بن نمران از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) به شمار مى رود. پس از وفات
پيامبر، او از دوستداران امام على
(عليه السلام) بود و در سه جنگ امام شركت داشت.(1) وى
همراه حجربن عدى، عليه معاويه قيام كرد. پس از دستگيرى، معاويه خواست همراه حجر، عروه را بكشد ولى با شفاعت زياد بن ابيه از كشتن هانى صرف نظر و او را آزاد كرد.(2)

از تاريخ ولادت و دوران كودكى هانى اطلاعاتى در دست نيست، مورخان و عالمان او را جزو صحابه و ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شمرده اند.(3) هانى بن عروه از محبان و دوستان امام على(عليه السلام) است و پس از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ، از طرفداران ولايت به شمار مى رفت. از افتخارات او اين است كه در 3 جنگ (جمل، صفين ونهروان) عليه دشمنان امامت شمشير زد.(4) وى پيشوا و بزرگ قبيله مراد بود، هنگامى كه مى خواست به جايى رود، 4000 زره پوش و 800 پياده، او را همراهى مى كردند.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . ذخيرة الدارين فيما يتعلق بالحسين و اصحابه، ص485

2  . همان، ص487

3  . منتهى الآمال، ج1، ص589

4  . دائرة المعارف تشيع، ج1، ص112

5  . مروج الذهب مسعودى، ترجمه ابو القاسم پاينده، ج2، ص61

هانى ميزبان مسلم

مسلم بن عقيل، سفير امام حسين(عليه السلام) در ابتداى ورود به كوفه به منزل مختار ثقفى وارد شد. پس از ورود عبيدالله به كوفه، مسلم براى ادامه فعاليتهايش، منزل مختار را ترك كرد و وارد منزل هانى شد، هانى هم او را پذيرفت.(1)

عبيدالله از طريق عادى نتوانست مخفيگاه مسلم بن عقيل را پيدا كند، لذا به فكر حيله افتاد. غلامى داشت به نام معقل، سى هزار به او داد تا به بهانه كمك به لشكر مسلم بن عقيل، با ياران او ارتباط برقرار كرده و مخفيگاه مسلم را پيدا كند. معقل در مسجد كوفه با مسلم بن عوسجه ديدار كرد و مطلب خود را گفت. مسلم بن عوسجه كه از نيت او بى خبر بود، وى را به منزل هانى برد و به مسلم بن عقيل معرفى كرد.(2)

معقل پس از انجام مأموريت، نتيجه را به امير گزارش كرد. عبيدالله كه مطمئن شد، مسلم در خانه هانى به سر مى برد، محمد بن اشعث، اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج پدر زن هانى را خواست و از آنها پرسيد كه چرا هانى به ديدن ما نمى آيد؟ جواب دادند: اطلاع نداريم، فقط مى دانيم مريض است. عبيدالله گفت:

«من نيز مى دانم كه مريض بود، ولى اكنون خوب شده و اگر يقين داشتم هانى مريض است، حتماً او را عيادت مى كردم. شما نزد هانى برويد و از طرف من بگوييد حق ما را نگه دارد و به ديدنمان بيايد، دوست ندارم شخصيت بزرگى چون او از ما فاصله بگيرد و حرمتش ناديده گرفته شود.»(3)

گفتند: «هانى را امان ده; زيرا تا امان ندهى، نخواهد آمد.»

عبيدالله گفت: «امان؟! مگر چه كرده است كه امان بخواهيد؟ برويد و اگر نيامد، امان دهيد.»(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . متن و ترجمه لهوف، ص71

2  . ابصار العين فى انصار الحسين، ص108 ; تاريخ ابن اثير، ج5 ، ص2195

3  . منتهى الآمال، ج1، ص576

4  . تاريخ طبرى، ج7، ص2934

آن سه نفر نزد هانى رفته و پيغام عبيدالله را به او رساندند. هانى در جواب گفت: «مريض بودم و نتوانستم به ديدار امير بيايم.» پيغام رسانان گفتند: «ابن زياد خبر دار شده كه خوب شدى و بر درِ منزلت مى نشينى، تو را سوگند همراه ما بيا» و در اين باره خيلى اصرار كرده و به او امان دادند.

هانى بن عروه لباس پوشيد و سوار بر اسب، به طرف دار الاماره حركت كرد، هنگامى كه به نزديكى آن رسيد، احساس ترس كرد و به حسان بن اسماء گفت:

«برادر زاده! به خدا سوگند از اين مرد(عبيدالله) مى ترسم، نظر تو چيست؟»

حسان كه از نيت پليد عبيدالله بى خبر بود، گفت:

«عمو جان به خدا سوگند هيچ احساس ترس نسبت به تو نمى كنم.»

اسير ابن زياد

هانى بن عروه وارد قصر شد، در اين هنگام مراسم عروسى عبيدالله با امّ نافع دختر عمارة بن عقبه بود و شريح، قاضى كوفه نيز حضور داشت.(1) تا چشم عبيدالله به هانى بن عروه افتاد، گفت: «آدم خائن، با پاى خويش نزد تو آمد!» هانى تا سخن تند و عتاب آميز امير را شنيد، گفت: «اى امير چه اتفاقى افتاده است؟» عبيدالله در جواب گفت:

«هانى! ساكت شو، اين كارها چيست كه در خانه ات انجام مى دهى كه به ضرر ما و همه مسلمانان است. مسلم را به كوفه كشانده و در خانه ات راه داده اى و برايش جنگجو و سلاح جمع مى كنى؟ گمان مى كنى كارهايت از چشم ما پوشيده است؟»(2)

هانى سخن عبيدالله را منكر شد. عبيدالله بار ديگر حرفش را تكرار كرد و هانى نيز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . الارشاد مفيد، ص391

2  . تاريخ طبرى، ج7، ص2940

انكار نمود. در اين هنگام عبيدالله دستور داد معقل را حاضر كنيد. جاسوس و غلام عبيدالله وارد مجلس شد و هانى فهميد، عبيدالله جاسوس فرستاده و جاى انكار نيست. رازش برملا شده است، به او گفت:

«به خدا سوگند نه من كسى را نزد مسلم فرستادم و نه او را به خانه خود دعوت كردم بلكه او به خانه ام پناهنده شد و من شرم كردم او را رد كنم، لذا پناهش دادم، اكنون كه متوجه شدى، مهلت بده برگردم و مسلم را از منزلم بيرون كنم تا هر كجا كه مى خواهد برود.»(1)

ميهماندار با وفا

ابن زياد گفت: «از اينجا بيرون نمى روى تا مسلم را بياورى.»

هانى در جواب در خواست عبيدالله گفت:

«به خدا سوگند، هرگز او را نزد تو نخواهم آورد، آيا ميهمان خود را به تو بسپارم تا او را بكشى؟»(2)

عبيدالله بار ديگر حرفش را تكرار كرد ولى هانى مصمّم و با اراده قبول نكرد.(3)

در اين هنگام، مسلم بن عمرو باهلى از عبيدالله خواست كه خصوصى با هانى صحبت كند. ابن زياد اجازه داد، آنگاه هانى را به گوشه اى برد و با او به گفتگو پرداخت، او را نصيحت كرد دست از يارى مسلم بردارد. ناگهان بحث ميان آن دو بالا گرفت به طورى كه همه اهل مجلس صداى آنها را مى شنيدند.

مسلم بن عمرو به هانى گفت:

«تو را به خدا، خودت را به كشتن مده و خاندانت را در بلا و سختى نينداز.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . متن و ترجمه لهوف، ص75 ; تاريخ طبرى، ج7، ص2941، (شايد به خاطر تقيه اين حرف ها را زده است).

2  . همان، معجم رجال حديث، ج20، ص274

3  . كامل ابن اثير، ترجمه دكتر روحانى، ج5 ، ص2196

مسلم بن عقيل پسر عموى اين قوم است، آنها او را نمى كشند و ضررى به او نمى زنند، او را تسليم امير كن.»

هانى بن عروه در جواب وسوسه هاى مسلم بن عمرو گفت:

«به خدا سوگند همين ننگ و ذلّت مرا بس، كه با وجود يار و ياور و بازوى سالم، پناهنده و ميهمان و قاصد پسر پيامبر را تحويل دشمن دهم، به خدا سوگند اگر تنها و بدون يار و ياور هم باشم، او را تحويل نخواهم داد مگر آنكه خودم را قبل از او بكشند.»(1)

ابن زياد كه سخنان هانى را مى شنيد، گفت: «هانى را نزد من بياوريد.»

هنگامى كه هانى بن عروه را نزديك عبيدالله بردند، ابن زياد گفت: «هانى! يا مسلم را تحويل بده يا گردنت را خواهم زد.» هانى بن عروه كه رييس و بزرگ قوم مراد بود، گفت: «اگر بخواهى مرا بكشى، خواهى ديد كه شمشيرهاى فراوانى، اطراف كاخت خواهند درخشيد.»

عبيدالله كه به شدّت عصبانى شده بود گفت: «برايت متأسفم، آيا مرا از برق شمشير خاندانت مى ترسانى؟!» آنگاه دستور داد او را جلوتر آوردند و با عصايى كه در دست داشت چنان بر بينى و پيشانى و صورت هانى زد كه بينى هانى شكست و خون، صورت و محاسن او را پوشاند و بر لباسش ريخت.

ضربه عصاى ابن زياد به قدرى محكم بود كه عصا شكست.(2)

در اين لحظه، هانى بن عروه با شجاعت قصد كشتن عبيدالله را كرد و قبضه شمشير يكى از نگهبانان را گرفت و كشيد، ولى نگهبان ديگر فرصت هر اقدامى را از هانى گرفت.

ابن زياد كه به شدت عصبانى بود، گفت: «تو از خوارجى و خدا خونت را بر ما حلال كرد.»(3) و دستور داد او را در يكى از اتاقهاى قصر، زندانى كردند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . منتهى الامال، ج1، ص597 ; تاريخ طبرى، پاينده، ج7، ص2943

2  . تاريخ طبرى، ج7، ص2935 ; منتهى الآمال، ج1، ص578

3  . الارشاد المفيد، ص394

خيانت شريح قاضى

شايعه شهادت هانى در شهر كوفه پيچيد، جنگجويان قبيله مذحج به فرماندهى عمرو بن حجّاج، قصر عبيدالله را به محاصره در آوردند. عبيدالله بن زياد كه وحشت كرده بود، به شريح قاضى گفت: «برو و هانى بن عروه را ببين و بعد بر بام قصر برو و خبر سلامتى هانى را به آنها بده.»

شريخ نزد هانى آمد، هانى وقتى چشمش به شريح افتاد گفت: «مى بينى كه با من چه كرد؟»

شريح گفت: «تو كه زنده اى.»

هانى گفت: «با اين وضع زنده ام! به قوم من بگو اگر بروند مرا مى كشد.»(1)

شريح قاضى به مردم كه قصر را محاصره كرده بودند گفت:

«اين حماقت چيست؟ مرد زنده است و با امير گفتگو مى كند.»

مردم هم كه اين سخن را از قاضىِ بزرگ كوفه، شريح شنيدند، پراكنده شدند.(2)

شهادت

پس از شهادت مسلم بن عقيل، عبيدالله دستور داد او را به بازار گوسفندفروشان ببرند و گردنش را بزنند. سربازان حكومتى، هانى را به بازار آوردند، او با صداى بلند مى گفت:

«آى مذحج، كه مذحج ندارم، مذحج كجاست؟»

وقتى ديد، هيچ كس او را يارى نمى كند، به زور ريسمانش را باز كرد و گفت:

«عصا يا كارد يا سنگى و يا استخوانى نيست كه انسان از خودش دفاع كند؟»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . و طبق نقلى ديگر گفت: اى شريح از خدا بترس او مرا مى كشد. (تاريخ طبرى، ج7، ص2920)

2  . منتهى الآمال، ج1، ص579 ; قيام جاويد، ص25

نگهبانان او را محكم بستند، رشيد تركى غلام عبيدالله گفت: «گردنت را كشيده نگه دار» هانى گفت: «من تو را بر كشتن خودم، يارى نمى كنم.» رشيد ضربه اى زد ولى كارگر نيفتاد. هانى گفت:

«إِلَى اللهِ الْمَعادِ، اَللّهُمَّ إِلى رَحْمَتِكَ وَ رِضْوَانِكَ».

«بازگشت، به سوى خداست، خدايا مرا به سوى رحمت ورضوانت واصل كن.»(1)

رشيد با بى رحمى ضربه اى ديگر بر هانى زد و او را به شهادت رساند.

روز شهادت هانى بن عروه، هشتم ذى الحجه سال 60هـ . ق. بود و هانى 83 يا 90 سال سن داشته است.(2) پس از شهادت هانى و مسلم، به دستور عبيدالله، جنازه آن دو را در بازار چرخاندند(3) و براى ايجاد رعب و وحشت، بدن ها را بر دار زدند. عبيدالله سرهاى مطهر هانى و مسلم را به همراه نامه اى، براى يزيد فرستاد.(4) در قسمتى از اين نامه آمده است:

«مسلم به خانه هانى پناهنده شد و من به وسيله جاسوسان و مردمانى كه به نزد او فرستادم، آنان را اغفال نمودم و به مكر و حيله، آن دو را از خانه بيرون آوردم و گردن هر دو را زدم و سرهاى آن دو را نزد تو فرستادم.»(5)

هنگامى كه خبر شهادت هانى و مسلم بن عقيل به امام حسين(عليه السلام) رسيد، امام چندين مرتبه گفت: } إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ{ ، رحمة الله عليهما.(6) و به قدرى اين جمله را تكرار كرد كه اشكهاى مباركش بر گونه ها جارى شد.(7)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . منتهى الآمال، ج 1، ص 590

2  . فرهنگ عاشورا، ص468

3  . ابصار العين فى انصار الحسين، ص87

4  . تاريخ طبرى، ج7، ص2961

5  . تاريخ سيدالشهدا، ص289

6  . فرهنگ جامع، سخنان امام حسين، ص386

7  . ابصار العين فى انصار الحسين، ص142

انتقام از قاتل هانى

عبدالرحمان بن حصين مرادى، رشيد تركى را در رود خازر(1) در جنگ ابراهيم بن مالك اشتر، ديد، گفت: «خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم» و آنگاه به او حمله كرد و كشت.(2)

مرقد

پس از شهادت مسلم و هانى، قبيله مذحج از عبيدالله اجازه گرفته و آن دو را در كنار دارالاماره به خاك سپردند.(3) بنا به برخى نقل ها، پيكر هانى چند روز بر زمين ماند تا اينكه همسر ميثم تمار شبانه كه همه خواب بودند، آن را به خانه برد و نيمه شب، جسد هانى را در كنار مسجد كوفه به خاك سپرد.(4) تاريخ ساخت و تكميل حرم هانى بن عروه تقريباً با حرم مسلم مشترك است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . نهرى بين موصل و اربيل.

2  . ذخيرة الدارين فى ما يتعلق بالحسين و اصحابه، ص491

3  . دايرة المعارف تشيع، ج1، ص112

4  . پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص388 به نقل از وسيلة الدارين.

در محضر مختار ثقفى

در محضر مختار ثقفى

سيّدمحمود مدنى بجستانى

مقدمه

يكى از سرداران سرافراز جبهه حق، كه در تاريخ به شدت مورد هجوم تبليغات دشمنان قرار داشته و گاه دوستان نيز همان سخن دشمنان را درباره وى بر زبان آورده اند، مختار ثقفى است. او توانست در تاريك ترين برهه تاريخ، آذرخش اميدى در دل هاى شيعيان ايجاد كند و داد برخى ستمها را بازجويد و چهره اى هر چند مستعجل از حكومت علوى باز نمايد و با دو جبهه نفاق اموى و زبيرى كه در مخالفت با جبهه علوى همداستان بودند بستيزد، از اين رو احاديث ساختگى زيادى در نكوهش وى ساخته شد. گاه او را «كيسانى» و گاه مدعى وحى و گاه مدعى دروغين اجازه از ائمه(عليهم السلام) دانسته اند كه در اين مقاله به اتّهام ها پاسخ داده شده است.

در مقابل، روايتهاى مدح وى نيز بسيار است كه به برخى اشاره مى شود:

امام باقر(عليه السلام) فرمود:

«از مختار بدگويى نكنيد; زيرا او قاتلان ما را كشت و از دشمنان ما خونخواهى كرد، وسيله ازدواج بيوگان بنى هاشم را فراهم آورد و در هنگام سختى ميان فرزندان ما اهل بيت(عليهم السلام) اموالى را تقسيم نمود.»

عبدالله بن شريك مى گويد:

«روز عيد قربان در محضر امام باقر(عليه السلام) بوديم، پيرمردى از اهل كوفه وارد شد،

خواست دست امام را ببوسد، حضرت مانع شده، پرسيد: كيستى؟ گفت: من حَكَم، فرزندِ مختاربن ابو عبيده ثقفى هستم. حضرت او را به نزد خود خواند تا آنجا كه گويى مى خواهد او را روى زانوى خود بنشاند. پيرمرد گفت: مردم درباره پدرم سخنها مى گويند و به خدا سوگند سخن حق آن است كه شما بگوييد. حضرت فرمود: چه مى گويند؟ عرض كرد: مى گويند كذّاب بوده است، شما هر چه بگوييد من مى پذيرم، حضرت فرمود: سبحان الله! پدرم به من گفت مهر مادر من از اموالى بوده است كه مختار براى آن حضرت فرستاده بود. مگر او نبود كه خانه هاى ما را ساخت؟ قاتلان ما را كشت؟ خونخواهى ما نمود؟ خداى او را رحمت كناد! خداى پدر تو را رحمت كناد! خداى پدر تو را رحمت كناد! هيچ حقى از ما را وانگذارد و خونخواهى ما را نمود.»

عمر بن على بن حسين مى گويد: چون سر عبيدالله بن زياد و سر عمربن سعد را خدمت امام سجاد(عليه السلام) آوردند، حضرت سجده شكرگزارد و فرمود:

«خداى را سپاس كه خون ما را از دشمنان بازخواست. خداى مختار را خير دهاد!»(1)

پدر

پدر وى را ابوعبيده مى ناميدند. ابو عبيده بزرگ قبيله ثقيف به شمار مى رفت و در جنگهاى صدر اسلام در دوران پس از پيامبر، رشادت ها و دلاورى هاى بسيار از خود نشان داد. وى در آخرين نبرد خود، در ماه رمضان سال سيزدهم هجرى، كه براى نجات ملت ايران از چنگال استبداد شرك آلود ساسانى آغاز شده بود، افتخارها آفريد;

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . براى آگاهى بيشتر درباره رواياتى كه مختار را مى ستايند و پاسخ به رواياتى كه او را نكوهش مى كنند، مى توان به كتب تخصصى ذيل مشاهده كرد: رجال علامه حلّى، ص168 ; ذوب النضار، ابن نما ; تحرير طاوسى، سيدبن طاووس، ج3 ص206 ; تنقيح المقال، مامقانى، ج3، ص203 ; معجم رجال الحديث، آيت الله خوئى، ج18 ; الغدير، علاّمه امينى، ج2، ص343

به گونه اى كه روز شهادت وى به نام «يوم الجسر» در تاريخ اسلام مشهور و معروف شده است. در اين نبرد، مختار كه سيزده ساله بود نيز همراه پدر در جبهه حضور داشت. ايرانيان فيل هاى تربيت شده اى را به جبهه آورده بودند كه همچون تانكهاى پيشرفته عمل مى كردند. مسلمانان كه تا كنون با چنين منظره اى رو به رو نشده بودند، بسيار دچار بيم شدند. فرمانده شجاع آنان; يعنى ابوعبيده خود وظيفه درهم شكستن سلاح جديد و بازسازى روحيه سپاه اسلام را به عهده گرفت و دلاورانه از پل گذشت. ايرانيان پل را پشت سر فرمانده ويران كردند، ولى خرابى پل و بريده شدن رابطه با سربازان، دل فرمانده را دچار بيم و هراس نكرد و با شجاعت فيل مسلّح را كشت و سربازان سوار بر فيل و پناه گرفته در كنار او را فرارى داد و البته در همين نبرد پر افتخار، در نهايت به فيض شهادت رسيد و توسط فيل ها پايمال شد. بلافاصله دو پسر مختار «حكم و جبر» پرچم را برداشته، به ادامه راه پدر شهيد خود پرداختند و آنها نيز در اين راه به شهادت رسيدند.(1)مختار نيز لباس رزم پوشيد و خواست به برادر و پدر خود ملحق شود كه عمويش سعد ثقفى مانع وى شد.

مادر

مادر مختار زنى به نام «دومه» دختر عمرو بن وهب بن معتب است كه در جريانى شگفت به ازدواج ابوعبيده درآمد.

ابوعبيده در خواب ديد گوينده اى به او مى گويد: براى ازدواج به سراغ «دومه» برو . در اين صورت هيچ ملامت گرى تو را سرزنش نخواهد كرد. ابوعبيده اين خواب را با نزديكانش در ميان گذاشت و با مشورت آنها و تأييد صلاحيت خاندان و شخص دومه توسط نزديكانش به خواستگارى وى مى رود و اين ازدواج سر مى گيرد.

شگفت تر آنكه مادر در ادامه زندگى دوبار آينده درخشان فرزند خود مختار را مى بيند و بشارت عظمت و سيادت آينده وى را مى شنود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . در انساب الاشراف تنها از حَكَم ياد مى كند و او را برادر ابوعبيده مى داند.

دومه همسر شهيد و نيز مادر سه شهيد است. وى عمرى طولانى كرد و تا هنگام شهادت مختار در كنار وى بود. در آخرين لحظات زندگى مختار، كه همگى در محاصره بودند، كسى به دومه پيشنهاد كرد او را به دوش كشد و از مهلكه بيرون ببرد كه دومه با شجاعت تمام پيشنهاد فرار را رد كرد و تمام مصيبتهاى بعدى را با آغوش باز استقبال كرد.

دوران كودكى

دوران كودكى مختار با ديگر كودكانِ هم سن و سال وى تفاوت بسيار داشته است. از دوران كودكىِ افرادِ بزرگ معمولاً آگاهى زيادى در دست نيست، اما چند حادثه بسيار مهم، دوران كودكى مختار را قابل توجه كرده است و نشان مى دهد او در آن زمان نيز با توجه به ويژگى هاى شخصى و نيز خانوادگى اش مورد توجه بوده است.

در اوان صباوت، وى را به محضر اميرالمؤمنين(عليه السلام) آوردند، مولى او را بر زانوى خويش نشانيد و دستى از محبت بر سر وى كشيد و دوبار گفت: يا كيّس يا كيّس. اى هوشمند، اى زرنگ. اين مدال افتخار علوى، در تاريخ به نام وى ماندگار شده است.

از صحنه هاى مهم تاريخى كه مختار در دوران كودكى حضور داشته، حادثه بزرگ غدير خم است كه در آنجا رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) اميرمؤمنان على(عليه السلام) را به خلافت و جانشينى خود نصب كرد و از مردم بر اين ولايت پيمان گرفت. مختار در يازده سالكى اين حادثه را از نزديك ديد.

پس از شهادت پدر و بازگشت پيروزمندانه لشكر اسلام از جبهه نبرد، هركس به وطن خود بازگشت. اما مختار به طائف برنگشت بلكه به شهر مدينه آمد و در آنجا ماندگار شد و معارف اسلامى را از محضر اميرمؤمنان(عليه السلام) فراگرفت.

روزگار كمال

پس از گذشت دوران تلخِ خانه نشينىِ على(عليه السلام) ، چون انقلاب خونين به راه افتاد و غاصبان خلع شدند و مردم براى بيعت به درِ خانه على آمدند، مختار نيز كه مردى چهل ساله بود، در ميان آن بيعت كنندگان حضور داشت.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) با استقرار بر كرسى خلافت، افرادى را براى تصدّى مناصب حكومتى تعيين كرد. برخى استانداران نالايقِ گذشته را عزل نمود و برخى افراد لايق را در سمت خود باقى گذارد. يكى از كسانى كه توسط مولى در سمت خويش ابقا شد، سعدبن مسعود ثقفى، عموى مختار بود كه تا پايان عمر اميرالمؤمنين(عليه السلام) سمت استاندارى مدائن را به عهده داشت.

سعد اين بار كه حكم را از دست مولى دريافت كرد، مختار را با خود به مدائن برد و هرگاه براى مأموريتى يا سفرى از مدائن خارج مى شد، مختار را به عنوان جانشين و نماينده خود تعيين مى كرد.

پس از شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) امام حسن مجتبى(عليه السلام) نيز سعدبن مسعود را در استاندارى مدائن تثبيت كرد. چون امام حسن(عليه السلام) براى جنگ با معاويه به طرف مدائن آمد با خيانت فرماندهان لشكر خود رو به رو شد و با توطئه هاى مختلف جاسوسان معاويه و خوارج مواجه گشت، لشكرش درهم ريخت و اموالش به غارت رفت و آن حضرت نيز توسط يكى از منافقان مجروح شد و به ناچار به شهر مدائن آمد و در سراى استاندار خود، سعدبن مسعود ثقفى منزل گزيد تا ضمن معالجه، به بررسى اوضاع جبهه و لشكر خود و سازماندهى مجدّد آنها بپردازد. در اين هنگام مختار كه از خيانت افراد مختلف در بيم و هراس به سر مى برد، براى حفاظت از جان امام، حتى از عموى خويش مى ترسيد و از بيم خيانت وى، با شريك بن اعور به مشورت پرداخت و در فرجام با طرح يك نقشه، وى را آزمود; بدين گونه كه به عمويش پيشنهاد كرد اكنون كه معاويه پول بسيارى را در مقابل تسليم كردن حسن بن على(عليهما السلام) مى پردازد بيا تا او را دستگير كنيم و تحويل معاويه دهيم. اما عموى غيرتمند وى برآشفت و با شدّت تمام با مختار برخورد كرد. برخى سرّ اين حادثه را درنيافته اند و آن را دليل بر خيانت مختار دانسته اند.

در همين دوران، بسيار حساس و خطرناك، قنبر غلام اميرمؤمنان(عليه السلام) وارد خانه شد و گفت: در راه شترى رم كرده، سوار خود را بر زمين كوفته و كشته بود و شگفت آنكه چون براى شناخت سوار اقدام به بررسى محتويات لباس او كردم، اين نامه و بسته را در لباس او يافتم. آنگاه نامه و بسته را تقديم امام كرد. حضرت نامه را خواند و به كنارى نهاد.

ابن عباس دست به سوى نامه برد و چون مخالفتى از امام نديد، آن را خواند و ديد نامه از سوى معاويه و براى غلام امام حسن(عليه السلام) به نام اسماعيل است. معاويه در اين نامه به اسماعيل كه عامل نفوذى او بوده، فرمان داده بود توسّط زهرى كه در بسته همراه وجود دارد، امام حسن را مسموم كن. چون خيانت اسماعيل و نفوذى بودن وى محرز شد، مختار اسماعيل را دستگير و اعدام كرد.

پيمان شكنى و سست عنصرى مردم، امام حسن(عليه السلام) را وادار به امضاى صلح نامه كرد. امام حسن(عليه السلام) از كوفه به مدينه هجرت نمود و ده سال را مانند پدرش على(عليه السلام) خار در چشم و استخوان در گلو سكوت كرد. در اين مدت، مختار نيز به دهكده خود «حظرينه» در كنار كوفه پناهنده شد و در انزوا به سر برد.

دوران انقلاب

در سال شصت هجرى، دوران حكومت معاويه به سرآمد و وى رهسپار دوزخ شد. با مرگ وى مردم كوفه نامه هاى بسيارى به امام حسين(عليه السلام) نوشتند و خواستار قيام آن حضرت و تشكيل حكومتى علوى شدند. يكى از نويسندگان نامه، مختار است.

امام حسين(عليه السلام) در پاسخ به اين دعوت، پسر عمويش مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد و مسلم در آغاز ورود به كوفه به خانه مختار وارد شد و مختار چونان
سردارى وفادار به خدمتگزارى نماينده امام حسين
(عليه السلام) اقدام كرد. او در فراهم آوردن زمنيه انقلاب حسينى تلاش مى كرد و به اطراف كوفه سفر كرده، مردم را به اين دعوت فرا مى خواند.

نقشه قيام با دقت تمام طراحى شده بود، اما حوادثى چند نقشه قبلى اين قيام و اقدام را به هم ريخت و مسلم بن عقيل به ناچار از خانه مختار به خانه هانى رفت و زندگى مخفيانه اى را آغاز كرد و در شبى كه مختار به اطراف كوفه رفته بود، قيام را آغاز كرد.

مختار با شنيدن خبر آغاز قيام، پرچم سبزى بسته و همراه اندك ياران خود به سمت كوفه شتافت و با گروهى از سربازان حكومت درگير شد و فرمانده آنان را به قتل رساند ولى متأسفانه آگاه مى شود كه مسلم بن عقيل در داخل شهر كشته شده و توفان انقلاب

درهم شكسته شده است.

از اين رو، مختار به افراد خود فرمان مى دهد، پراكنده شوند تا پس از بررسى كامل، اقدام عملى خود را آغاز كنند.

مختار وارد شهر كوفه مى شود. اوضاع را بسيار آشفته مى بيند. تمامىِ شرايط به نفع حكومت يزيدى تغيير كرده است. به ناچار به عمرو بن حريث پناه مى برد و عمرو فرداى آن روز مختار را نزد عبيدالله بن زياد حاكم كوفه مى برد تا هم خود از اتهام همكارى با مختار و مسلم تبرئه شود و هم در صورت امكان مختار را از مرگ برهاند.

عبيدالله با خشونت تمام با مختار برخورد كرده و حتى صورت وى را با پرتاب عصايى آهنين مجروح مى كند، آنگاه، دستور مى دهد وى را به زندان ببرند.

زندان عشق

دوران زندان مختار بسيار دوران سخت و جانگدازى بود; خيانت مردم كوفه به شدّت روح مختار را مى آزرد. اهانتهاى عبيدالله بن زياد نمكى ديگر بر اين زخم بود; از سويى نيز جراحت صورت مختار، كه حتى اجازه معالجه و نظافت آن را به او نداده بودند، آزارش مى داد. زندان، بسيار مخوف، نمناك و در زير زمين بود. دستها و گردن او با زنجيرى سنگين به هم بسته بود و اين همه، وضعيت ناراحت كننده اى ايجاد مى كرد. اما در اين ميان يك بارقه روشن، تمامىِ اين غصه ها را از ياد مختار برد و نور اميد را در دل وى زنده كرد. او در زندان با ميثم تمّار، صحابى مشهور اميرمؤمنان(عليه السلام)ملاقات كرد. ميثم از شهادت خود و نيز قدرت گرفتن مختار و پيروزى بر عبيدالله بن زياد خبر داد و گفت: تو پايت را به صورت و پيشانى وى خواهى نهاد.

مختار مى دانست كه ميثم صاحب سرّ على است و از سوى ديگر جريان شهادت ميثم نيز شاهد صدق مدّعا شد. از آن روز به بعد، مختار بارها از پيروزى خود بر عبيدالله بن زياد سخن گفت. مختار از زندان نامه اى به شوهر خواهرش «عبدالله بن عمر» نوشت و آن را با نقشه اى شگفت و ماهرانه به دست عبدالله رساند. عبدالله نيز نامه اى به يزيد نوشت و درخواست آزادى مختار را كرد.

عبيدالله تصميم جدّى بر كشتن مختار داشت كه نامه يزيد به دست وى رسيد. در آن نامه فرمان آزادى مختار نوشته شده بود. از اين رو، عبيدالله به ناچار مختار را آزاد كرد. البته اين آزادى به معناى تسليم شدن مختار در مقابل حكم يزيد نيست، بلكه در نخستين جمعه پس از آزادى، چون عبيدالله بن زياد در خطبه نماز جمعه به امام حسين(عليه السلام) اهانت كرد، مختار با صدايى رسا و بدون هراس، به شدت با حاكم زورگو و دروغگوى كوفه برخورد كرد و عبيدالله از همان جايگاهِ نماز، عصاى خويش را به طرف مختار پرت كرد، عصا به سر مختار خورد و آن را شكست.

مختار و زبيريان

مختار از كوفه آهنگ كعبه كرد، آن روزها عبدالله بن زبير در مكه عَلَم مخالفت با حكومت اموى را برافراشته بود. مختار به او پيشنهادهايى داد ولى چون عبدالله از آنها استقبال جدّى نكرد، مختار از او روى برگرداند و پس از زيارت كعبه به طائف رفت و مدتى را در محضر محمّدبن حنفيه به سر برد. شبها جلساتى تشكيل داده نقشه هاى خود را براى افراد تشريح مى كرد. پس از يك سال توقف در طائف، بار ديگر به مكه بازگشت. اين بار عبدالله بن زبير به سراغ مختار فرستاد و اين دو، حركتى هماهنگ براى نابودى حكومت امويان آغاز كردند.

مختار در اين دوران، سردارى شجاع بود كه با رشادت تمام، با نيروهاى اعزامى يزيد جنگيد. در گير و دار جنگ، يزيد به جهنم واصل شد و با مرگ يزيد، لشكر اموى محاصره مكه را رها كردند.

مختار از مكه آهنگ كوفه كرد و برخى گفته اند عبدالله بن زبير او را به عنوان نماينده خود به آن شهر فرستاد. مختار پيش از سفر به كوفه، به محضر محمدبن حنفيه، فرزند اميرمؤمنان(عليه السلام) شتافت و از راهنمايى هاى او بهره جست و اجازه قيام عليه حكومت را گرفت. برخى با شواهد بسيار، معتقدند در اينجا مقصود اصلى مختار گرفتن اجازه امام سجاد(عليه السلام) بوده ولى براى رعايت تقيه اين اجازه و راهنمايى ها از كانال محمدبن حنفيه انجام گرفته است.

محمدبن حنفيه به عنوان علامت و نشانه صداقت مختار در نمايندگى از او، انگشترى خود را به مختار تحويل داد.

مختار در سفر به كوفه، ابتدا به كربلا رفت و با قبر امام حسين(عليه السلام) تجديد پيمان كرد.

مختار و توّابين

مردم كوفه، پس از خيانت و سكوت غمبار خود، در جريان قيام مسلم بن عقيل و پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) و بهويژه پس از روشنگرى هاى كاروان اسراى اهل بيت(عليهم السلام)به فكر قيام عليه حكومت اموى و جبران بىوفايى قبل افتادند. رهبرى اين قيام را سليمان بن صُرد خُزاعى به عهده داشت. مختار نيز بارها در مجالس مختلف مردم را به اين قيام و اقدام فراخوانده بود، ولى در نقشه و نيز در فرماندهى اين قيام نظرياتى داشت كه مورد توجه قيام كنندگان قرار نگرفت و اين قيام، همانگونه كه مختار پيش بينى كرده بود، بدون دستاورد مهمى و با شهادت تعداد بسيارى به پايان رسيد. لازم به يادآورى است كه قبل از قيام و هجرت توّابين براى جنگ با لشكر عبيدالله بن زياد، استاندار كوفه كه از طرف عبدالله بن زبير منصوب شده بود، با اغواى برخى افراد، مختار را دستگير كرده و به زندان افكنده بود. بدين سان، در هنگام حركت تاريخى توّابين، مختار در زندان به سر مى برد.

ولى پس از شكست توابين وبازگشت تعداد اندكى، مختار كوشيد با ارسال نامه اى از زندان، روحيه شكست خورده آنان را بازسازى كرده به پيروزى در آينده اميدوار سازد.

مختار براى رهايى از زندان، باز هم به شوهر خواهرش عبدالله بن عمر نامه اى نوشت و عبدالله بن عمر نيز با نوشتن نامه اى به حاكم كوفه خواستار آزادى مختار شد. حاكم كوفه با توجه به شخصيت مهم و تاريخى و نقش عمومى عبدالله بن عمر تصميم به آزادى مختار گرفت ولى قبل از آزادى، از مختار پيمان گرفت دست به هيچ قيام و اقدامى نزند; پيمانى كه مختار در نخستين لحظات آزادى، عدم پايبندى خود به آن را اعلام كرد.

مختار و قيام آزادى بخش

مختار با آزادى از زندان، نقشه خود را آرام آرام براى قيام، با مردم در ميان
گذاشت. مردم كوفه براى اطمينان يافتن از ادعاى مختار، كه از طرف محمدبن حنفيه مأموريت داشت، گروهى را به مدينه فرستادند و بالاخره پس از ملاقات با محمدبن حنفيه و سپس ملاقات با امام سجاد
(عليه السلام) دريافتند كه حركت مختار از جانب امام سجاد(عليه السلام)تأييد شده است. مختار براى وزارت خود از ابراهيم بن مالك اشتر، كه داراى خاندانى نامدار و پدرى ارجمند و خود نيز شخصيت والايى است، دعوت مى كند و اين دعوت پذيرفته مى شود.

نقشه قيام آماده شد و دو شب به وقت موعود باقى بود كه رييس پليس كوفه از تحرّكاتى مشكوك با خبر مى شود و سر راه را بر ابراهيم بن مالك اشتر مى بندد و بالاخره با كشته شدن فرمانده پليس به دست ابراهيم بن مالك اشتر قيام به صورت پيش بينى نشده اى جلو مى افتد. فريادهاى: «يا لَثاراتِ الْحُسَينِ»; «اى خون خواهان حسين» و «يا مَنْصُورُ أَمِتْ»; «اى پيروزمند، بكش» سراسر كوفه را فراگرفت و استاندارى به محاصره نيروهاى مختار درآمد. پس از سه روز محاصره، استاندار با لباس زنانه از آنجا گريخت و بقيه نيروها تسليم شدند. البته نيروهاى مختار پناهگاه استاندار مخلوع را يافتند و او را به مختار تحويل دادند ولى مختار كريمانه با دادن مبلغى پول او را تشويق به ترك كوفه كرد. شهر كوفه در اختيار مختار قرار گرفت و او اولين خطبه خويش را در سپيده دم پيروزى ايراد كرد و هدف خود را خونخواهى اهل بيت رسول الله(عليهم السلام) اعلام نمود.

مردم پس از خطبه، براى بيعت با مختار هجوم آوردند.

مردم بصره نيز به پشتيبانى مختار قيام كردند ولى در مقابل دشمن نتوانستند به پيروزى دست يابند. در نهايت توافق شد، نيروهاى موافق مختار شهر بصره را به مقصد كوفه ترك كنند. مختار در نخستين گامِ پيروزى نشان داد كه به دنبال حكومتى علوى است. بيت المال را به طور مساوى و با عدم رعايت شيوه پيشنيان ـ كه بر اساس تبعيض
نژادى و برترى عرب تقسيم مى كردند ـ ميان مردم توزيع مى نمود و اين يكى از نشانه هاى چنين حكومتى بود.

وى فرماندهان مختلف را منصوب كرد و قضاوت را خود عهده دار شد ولى در ادامه حكومت، اشتغالات مختلف فرصت رسيدگى به قضاوت را به وى نمى داد، ازاين رو، فرمان قضاوت را به نام شريح صادر كرد ولى با انتقاد افراد او را عزل كرد. فرمان را به نام عبدالله بن عتبة بن مسعود صادر نمود.

اولين نبرد

شام به عنوان پايتخت حكومت اموى، اولين يورش را به سوى شهر آزاد شده كوفه آغاز كرد. لشكر سهمگين هشتاد هزار نفرى، به فرماندهى عبيدالله بن زياد به سوى كوفه گسيل شد.

از طرف مختار سه هزار نفر به فرماندهى يزيدبن انس حركت كردند و با شش هزار نيروى مقدم دشمن برخورد كرده، آنها را شكست سختى دادند. مجدداً نيروى سه هزار نفرى بعدى دشمن با آنها درگير شد كه آنها نيز به سختى شكست خوردند، ولى فرمانده لشكر مختار كه در اثر بيمارى از دنيا رفت، فرمانده بعدى با توجه به كثرت لشكر دشمن، صلاح را در عقب نشينى شبانه به كوفه ديد. دشمنان مختار در داخل شهر شايعه افكنى كرده و به شدت مردم را ترساندند. مختار لشكر اصلى را به فرماندهى ابراهيم بن مالك اشتر روانه كرد.

با بيرون رفتن تعداد عظيمى از ياران مختار، ضدّ انقلاب داخلى دست به كودتا زد و صحنه را بر مختار تنگ كرد. ابراهيم از جريان با خبر شد، مجدداً به كوفه برگشت و شورش را سركوب كرد و به صحنه جنگ بازگشت. جنگى شگفت درگرفت كه با شكست كامل لشكر شام و كشته شدن عبيدالله بن زياد همراه بود. مختار خود نيز به صحنه جنگ رفت و پاى بر صورت عبيدالله بن زياد گذاشت و در مسجد مدائن سخنرانى كرد. مختار پس از كودتاى نافرجام ضدّ انقلاب، زمينه را براى تصفيه عناصر ناسالم و جنايتكارانى كه دستشان به خون امام حسين(عليه السلام) و يارانش آلوده بود، مناسب ديد و دادگاه عدل اسلامى را سرپا كرد. تعداد بسيار زيادى از اين جنايت پيشگان مانند: عمر سعد،

خولى، سنان بن انس، حرمله، عمروبن حجاج و شمر را به مجازات رسانيد. اموال برخى را مصادره كرد و خانه تعدادى را تخريب نمود.

مختار و نبرد آخرين

اكنون مختار توانسته بود، جبهه اوّل نفاق امويان را به شكستى ذلّت آميز بكشاند ولى رقيب دوم و جبهه دوم نفاق، ياران عبدالله بن زبير بودند كه اكنون خود را آماده نبرد با مختار مى كردند.

عبدالله بن زبير، زاهد نمايى كه از عوامل اصلى به راه انداخن جنگ جمل عليه اميرمؤمنان(عليه السلام) بود. او كسى است كه قصد از بين بردن تمامى اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) را داشت. او در پناه كعبه جاى گرفت و در لباس دين، به فكر گرفتن دنيا بود. عبدالله بن زبير برادرش مصعب بن زبير را به بصره، كه آن زمان جايگاه برخى جنايت كاران فرارى و قاتلان امام حسين(عليه السلام)و ياران او; مانند محمدبن اشعث و شبث بن ربعى شده بود، روانه كرد. مختار باز هم كوشيد زبيريان را به اتحاد در مقابل كافركيشان اموى فرا خواند ولى زبيريان ابتدا اين وعده را پذيرفتند ولى در نقشه خائنانه اى، لشكريان مختار را كشتند و سپس به كوفه حمله كردند. مختار لشكرى را به مقابله آنان فرستاد ولى آنها شكست خوردند و توسط مصعب بن زبير به طرز فجيعى كشته شدند. به زخمى ها و فرارى ها نيز امان داده نشد.

باقى ماندگان به داخل شهر گريختند و در كاخ استاندارى پناه گرفتند. دشمن چهار ماه كاخ استاندارى را محاصره كرد و آب و نان را بر روى آنان بست.

برخى از مردم كوفه نيز با دشمن همداستان شدند، هر روز مختار و گروهى از يارانش بيرون آمده، با دشمن مى جنگيدند ولى از بام ها هم برخى از مردم آنها را مورد هجوم قرار مى دادند.

مرگى در عطر و نور

طولانى شدن مدت محاصره، برخى از ياران مختار را به ستوه آورد. مختار پيشنهاد كرد مردانه به دشمن حمله كنيم و شربت شهادت بنوشيم و گرنه مرگى ذليلانه در انتظار

خواهد بود، اما بسيارى از ياران مختار حرف او را نپذيرفتند. مختار غسل كرده، خود را خوشبو كرد و با 20 نفر از يارانش به دل دشمن زد. تمامى ياران مختار كشته شدند و او تنهاى تنها مانده بود، ولى دليرانه مى جنگيد و تن مجروح خود را بدين سمت و بدان سوى مى كشاند. شگفتا! پيرمردى شصت و هفت ساله و اين گونه استقامت و شجاعت، آن هم با دهانى روزه دار، گويى تصميم گرفته بود روزه خويش را در ضيافت خانه خاص الهى بشكند و بر سر سفره } ...عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ{ افطار كند.

روز نيمه ماه مبارك رمضان بود كه مختار به بزم لقاءالله بار يافت. البته برخى روز چهاردهم و گروهى روز شانزدهم را روز شهادت مختار مى دانند; چنانكه برخى نيز سال شهادت را سال 67، گروهى 66 و برخى 69 ذكر كرده اند.

دشمنان كينه توز، چون بر بدن مختار دست يافتند، آن را قطعه قطعه كردند و دستش را بريده، بر ديوار مسجد كوفه، با ميخى آهنين كوبيدند و اين دست تا زمان حجاج بن يوسف ثقفى باقى ماند و در آن زمان به فرمان حجّاج پايين آورده و دفن شد.

مصعب بن زبير پس از كشتن مختار، تمامى ياران او را كه به آنها امان داده بود، نيز كشت و سپس به كشتار مردم كوفه پرداخت. او ابتدا قصد داشت تنها ايرانيان را، كه شش هزار و سيصد نفر بودند، بكشد ولى يارانش به او گفتند فرقى ميان عرب و عجم اينان نيست. همگى دوستدار على هستند. در اين روز مصعب هفت هزار نفر را كشت و بقيه خاندان مختار را واداشت به او ناسزا بگويند. برخى گفتند و وارهيدند و برخى شجاعانه ايستادند و جان دادند. يكى از آنان همسر شجاع مختار، دختر نعمان بن بشير بود كه دست بسته به شهادت رسيد.

مختار در سال نخست هجرى به دنيا آمد. در سال 11 هجرى در حَجّة الوداع شركت كرد. در سال سيزدهم هجرى از مدائن هجرت كرد و در مدينه ماندگار شد. در سال چهل و يك همراه اميرمؤمنان(عليه السلام) به كوفه هجرت كرد و بالاخره در سال شصت و هفت هجرى در كوفه به شهادت رسيد.

قبر او اكنون در جوار مسجد كوفه، در كنار دو شهيد ديگر فدايى امام حسين(عليه السلام)مسلم بن عقيل و هانى بن عروه زيارتگاه عاشقان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهم السلام) است.

ميثم تمّار

ميثم تمّار

على احمدى

خاندان

ميثم، فرزند يحيى با كنيه ابو سالم، از اصحاب و ياران امام على، امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) (1) زادگاهش سرزمين نهروان بوده است، ولى از دوران كودكى و نوجوانىِ او اطلاعاتى در دست نيست.

امام على(عليه السلام) او را از زنى از طايفه بنى اسد خريد و آزاد كرد. آنگاه به او فرمود: اسمت چيست؟ گفت: ابو سالم. امام فرمود:

«پيامبر(صلى الله عليه وآله) به من خبر داد كه پدرت ـ در عجم ـ نام ميثم را بر تو نهاده است.»

ميثم گفت:

«خدا، رسول خدا و اميرمؤمنان(عليهما السلام) راست گفتند، اسم من ميثم است.»

آنگاه امام فرمود: «اسمت را حفظ كن و كنيه خود را ابو سالم قرارده.»(2)

او پس از آزادى، از خرمن علوم ولايت خوشه هاى فراوان دانش و فضيلت چيد، كه مهمترين آنها، علم «بلايا و منايا»(3) و تفسير قرآن بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . معجم رجال الحديث، ج19، ص94

2  . شرح ابن الحديد، ج2، ص291 ; بحارالأنوار، ج41، ص343 ; سيماى ميثم تمار، ص28

3  . علمى كه دارنده آن از بلاها و اخبار آينده خبر مى دهد.

ابن ابى الحديد در اين باره مى نويسد:

«على(عليه السلام) دانش هاى سرشارى به ميثم آموخت و امور سرّى را به او تعليم داد.»(1)

ميثم تمّار، همچنان كه خود در خدمت اهل بيت بود، دو تن از فرزندانش نيز از اصحاب اهل بيت(عليهم السلام) بودند.(2) شعيب بن ميثم از اصحاب امام صادق(عليه السلام) و صالح بن ميثم از اصحاب امام باقر و صادق(عليهما السلام) است.(3)

همدم على(عليه السلام)

ميثم از نزديكان و ياران امير مؤمنان(عليه السلام) بود. او گاهى مناجاتهاى امام على(عليه السلام) را در نخلستانهاى كوفه از نزديك مشاهده كرده است. ميثم در اين باره مى گويد:

«شبى همراه امام على(عليه السلام) از كوفه بيرون آمديم، ابتدا امام على(عليه السلام) در مسجد جعفى چهار ركعت نماز خواند و با اين جملات به درگاه خدا به راز و نياز پرداخت: معبودا! چگونه تو را بخوانم با آنكه نافرمانيت كرده ام و چگونه نخوانمت با اينكه تو را مى شناسم و مهرت در دلم استوار است. دستى به سويت دراز كردم كه پر از گناه است. چشمى كه پر از اميد و... دعايش كه تمام شد، سر به سجده گذاشت و 100 مرتبه «العفو» گفت و از مسجد بيرون آمد. من او را همراهى كردم. مقدارى راه پيموديم، حضرت خطى روى زمين كشيد و فرمود: مبادا از اين خط عبور كنى و رفت. من كه ترسيدم دشمنان و معاندان، صدمه اى به امام بزنند. به دنبالش رفتم، ديدم سر را تا كمر، درون چاهى كرده و مناجات
مى كند. حضور مرا حسّ كرد و فرمود: كيستى؟ گفتم: ميثم. فرمود: مگر دستور ندادم، از خط بيرون نيايى؟ گفتم: بله، امّا دلم آرام نمى گرفت و بر جان شما

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . شرح ابن ابى الحديد، ج2، ص291

2  . معجم رجال الحديث، ج19، ص32

3  . همان، ج19، ص84

ترسيدم. فرمود: از حرفهايم چيزى شنيدى؟! گفتم: نه.(1) آنگاه شعرى برايم سرود:

وَ في الصّدر لبانات *** إذا ضاق لها صدري

نَكتُّ الأرض بالكفّ *** و أبديتُ لَها سرّي

فمهما تنبت الأرض *** فذاك النَّبتُ من بذري(2)

«در سينه ام اسرارى است كه چون سينه تنگ شود، زمين را با دست حفر مى كنم. راز خويش را بدان مى گويم. وقتى از زمين گياهى مى رويد، آن گياه حاصل بذرهاى من است.»

رازدان بزرگ

ميثم تمار، در پرتو شاگردى در محضر على(عليه السلام) ، به بعضى اسرار آگاه شد و گاهى از آينده خبر مى داد كه در اينجا به بعضى از آن موارد اشاره مى كنيم:

1 . اخبار از شهادت امام على(عليه السلام)

امام رضا(عليه السلام) در حديثى كه از پدرانش نقل كرده، چنين فرموده است:

«روزى ميثم تمّار، خدمت امام على(عليه السلام) رسيد و حضرت را در خواب ديد، با صداى بلند گفت: به خدا قسم ريشت را با خون سرت خضاب خواهند كرد. امام از خواب برخاست و گفت: ميثم وارد شو، ميثم وارد شد و دوباره جمله قبلى را تكرار كرد. امام فرمود: راست گفتى و تو به خدا قسم دست، پا و زبانت را خواهند بريد و درخت خرماى محلّه كناسه را خواهند بريد و چهار قسمت خواهند كرد و تو را به يكى از قسمتهايش، دار خواهند زد و به قسمت ديگر حجربن عدى و با قسمت ديگر محمدبن أكتم و با قسمت ديگر خالد بن مسعود را.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . ترجمه نفس المهموم، ص55

2  . منتهى الآمال، ج1، ص402

ميثم گفت: چه كسى اين كار را خواهد كرد؟ فرمود: ناپاك زاده بنى اميّه، عبيدالله بن زياد.(1)

2 . خبر شهادت حبيب

* روزى در كنار ميدانى كه بنى اسد گرد مى آمدند، ميثم سوار بر اسب، با حبيب بن مظاهر كه او نيز بر اسب سوار بود، برخورد كرد.

حبيب گفت:

«من پير مردى را مى شناسم كه جلو سرش مو ندارد و شكمش بزرگ است و در دارالرّزق خربزه مى فروشد،(2) در راه دوستى خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به دار مى رود.»

ميثم در جواب گفت:

«من هم مرد سرخ رويى مى شناسم كه دو گيسوى بلند دارد. او براى يارى پسر دختر پيامبر از شهر بيرون مى رود و كشته مى شود و سرش را در كوچه و خيابان كوفه مى گردانند.»

اين دو، پس از گفتگو از هم جدا شدند. افرادى كه صحبت آنها را شنيدند، آنان را متهم به دروغگويى و سحر كرده، گفتند: «ما هرگز از اين دو نفر دروغگوتر نديديم.» در همين لحظه رشيد هجرى(3) سررسيد و سراغ ميثم و حبيب را گرفت. جريان را گفتند، رشيد گفت:

«خداوند ميثم را رحمت كند! فراموش كرد بگويد به كسى كه سر حبيب را به كوفه مى آورد، 100 درهم بيشتر از ديگران جايزه مى دهند.»(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . رجال كشى، ج1، ص297

2  . يكى از شغلهاى ميثم تمار.

3  . از اصحاب و ياران با وفاى امام على(عليه السلام) .

4  . ترجمه نفس المهوم، ص55

3 . اخبار غيبى از عاشوراى حسينى

* روزى ميثم، در ميان جمعى از مردم گفت:

«به خدا قسم، اين امّت فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله) را خواهند كشت، هنگامى كه 10 روز از محرم گذشته باشد و دشمنان دين، اين روز را روز بركت خود قرار خواهند داد.»(1)

مفسّر قرآن

* سالهايى كه ميثم تمّار، در خدمت امام على(عليه السلام) بود، علم تفسير را از وى فراگرفت. در سفرى كه در سال 60هـ .  ق. به مكّه رفت، خدمت ابن عباس رسيد و گفت:

«هر چه مى خواهى از تفسير قرآن بپرس; زيرا من تنزيل و تأويل قرآن را نزد اميرالمؤمنين(عليه السلام) فراگرفته ام.»

و سپس تفسير خود را به ابن عباس عرضه كرد و وى آن را نوشت. او سپس چگونگى شهادت خويش را به ابن عباس گفت. ابن عباس خيال كرد، كه ميثم از ساحران و پيشگويان است، خواست تفسيرش را از بين ببرد، ميثم گفت:

«نزد خودت نگه دار، اگر خبر شهادتم درست نبود، آن وقت آن را پاره كن.»(2)

شيخ ابو عبدالله فاضل مقداد، در كتاب ارزشمند «كنزالقرآن فى فقه القرآن» به مواردى از تفسير ميثم، اشاره و استدلال كرده است.(3)

در انتظار شهادت

* امام على(عليه السلام) در مقاطع مختلف خبر شهادت ميثم تمّار را به وى ياد آورى كرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج45، ص202

2  . طبقات مفسّران شيعه، ج1، ص348 ; منتهى الآمال، ج1، ص404

3  . دائرة المعارف تشيع، ج4، ص471

روزى حضرت على(عليه السلام) در جمع مردم و يارانش، به ميثم فرمود:

«اى ميثم، پس از من تو را دستگير مى كنند و به دار مى آويزند. روز دوم از دهان و بينى ات خون مى آيد; بطورى كه ريش تو رنگين شود و روز سوم، با ضربه اى شكمت را مى درند، تا جانت برآيد، در انتظار آن باش، جايگاه دار تو روبه روى منزل عمرو بن حريث خواهد بود و تو دهمين كسى هستى كه بر دار خواهى رفت، چوبه دارت از همه كوتاهتر و به زمين نزديكتر خواهد بود. من نخلى كه تو را بر آن به دار مى آويزند، به تو نشان مى دهم.»

و دو روز بعد نخل خرما را به او نشان داد.(1)

* همچنين روزى ديگر امام على(عليه السلام) به ميثم گفت:

«چه مى كنى وقتى زنازاده بنى اميه تو را دعوت كند كه از من بيزارى بجويى؟ ميثم گفت: اى اميرمؤمنان، به خدا سوگند از تو بيزارى نمى جويم. امام فرمود: تو را خواهند كشت و بر دار خواهى رفت. ميثم در جواب گفت: صبر مى كنم و اين گرفتارى در راه خدا، اندك است. امام فرمود: در اين صورت تو در درجه من هستى.»(2)

* ميثم پس از شهادت امام على(عليه السلام) هر روز نزد درخت خرمايى كه قرار بود بر آن دار زده شود، مى رفت و خطاب به نخل خرما مى گفت: مبارك درختى هستى كه براى من آفريده شدى، او زير آن را جارو مى كرد و در آنجا نماز مى خواند.

* او همچنين نزد عمرو بن حريث مى رفت و مى گفت: من همسايه تو خواهم شد، برايم همسايه خوبى باش. عمرو بن حريث منظورش را نمى دانست و مى گفت:

«مى خواهى منزل ابن مسعود را بخرى؟!».(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . رجال كشى، ج1، ص296 ; ترجمه نفس المهموم، ص54

2  . منتهى الامال، ج1، ص403 ; رجال كشى، ج1، ص296

3  . الارشاد، شيخ مفيد، ص170

سفر مكّه

* ميثم تمّار در سال 60هـ .  ق. همان سالى كه امام حسين(عليه السلام) قصد كوفه كرد، براى زيارت خانه خدا به مكّه رفت. روزى خدمت امّ سلمه رسيد. امّ سلمه اسم او را پرسيد. گفت: ميثم هستم. امّ سلمه گفت:

«به خدا قسم بسيار شنيدم كه رسول خدا تو را در نيمه هاى شب ياد مى كرد، همچنين درباره تو، به على(عليه السلام) سفارش مى كرد.»(1)

در اين هنگام ميثم از احوال امام حسين(عليه السلام) پرسيد. امّ سلمه گفت: «به يكى از باغ هاى خود رفته است.» ميثم گفت:

«هنگامى كه برگشت، سلام مرا به او برسان و بگو به همين زودى نزد خداوند، همديگر را ملاقات خواهيم كرد.»

سپس امّ سلمه عطرى آورد تا ميثم محاسن خود را معطّر كند. ميثم پس از معطّر كردن گفت:

«تو ريش مرا خوشبو كردى، امّا به همين زودى در راه محبت اهل بيت(عليهم السلام) به خون خضاب خواهد شد. سپس امّ سلمه فرمود: امام حسين(عليه السلام) بسيار تو را ياد مى كند.»

ميثم گفت:

«من نيز هميشه او را به ياد دارم، اكنون براى امرى در شتابم و نمى توانم براى ديدنش صبر كنم.»(2)

ميثم پس از زيارت خانه خدا، آهنگ كوفه كرد. امّا اوضاع كوفه متشنّج بود. مسلم و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج42، ص124 ; الارشاد مفيد، ص170

2  . منتهى الآمال، ج1، ص403 ; رجال كشى، ج1، ص294

هانى توسط عبيدالله به شهادت رسيدند. عبيدالله ترسيد اگر ميثم تمّار پا به كوفه بگذارد، مردم را پيرامون خود جمع كند، لذا دستور داد او را پيش از ورود به كوفه دستگير كنند. افراد سپاه عبيدالله، در قادسيّه، ميثم را بازداشت كرده، نزد عبيدالله بردند.(1) بعضى از نزديكان، به ميثم اشاره كرده و به عبيدالله گفتند: اين مرد نزد على(عليه السلام) از همه عزيزتر بود. عبيدالله گفت: واى بر شما، على اين عجمى را اين قدر گرامى مى داشت؟! سپس گفت: تو ميثمى؟! ميثم گفت: بله. عبيدالله گفت: پروردگارت كجاست؟! ميثم گفت: در كمين ستمگران و تو يكى از ستمگرانى. عبيدالله گفت: از ابو تراب بيزارى جوى. ميثم فرمود: ابو تراب را نمى شناسم. عبيدالله بار ديگر گفت: از على بن ابى طالب بيزارى بجو. ميثم در پاسخ گفت: اجابت نمى كنم. عبيدالله گفت:

«به خدا قسم دو دست و پايت را قطع مى كنم و تو را به صليب مى كشم.»

ميثم در جواب گفت: اين روز را مولايم به من خبر داده است. عبيدالله پرسيد: مولايت ديگر چه گفت. ميثم پاسخ داد:

«فرمود: دست و پا و زبانت را خواهند بريد و تو را به صليب خواهند كشيد.»

عبيدالله پرسيد: مولايت نگفت توسّط چه كسى؟ ميثم پاسخ داد: آرى، گفت توسّط زنازاده بنى اميّه، عبيدالله بن زياد! عبيدالله به شدّت عصبانى و ناراحت شد و در پاسخ ميثم گفت:

«دست وپايت را مى برم و زبانت را وا مى نهم تادروغ گويىِ مولايت ثابت شود!»(2)

ميثم گفت:

«مولاى من دروغ نگفته و هر چه گفته از پيامبر و او از جبرئيل و او از خدا شنيده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . رجال كشى، ج1، ص296

2  . رجال كشى، ج1، ص298 ; ترجمه نفس المهموم، ص57

است. چگونه مى توانى با آنها مخالفت كنى؟ من اوّلين كسى هستم كه در عصر اسلام، لجام بر دهنم خواهند زد.»(1)

* عبيدالله دستور داد، ميثم را همراه مختار به زندان انداختند. در زندان ميثم به مختار گفت: تو آزاد خواهى شد و براى خونخواهى امام حسين(عليه السلام) قيام خواهى كرد و همين مرد (عبيدالله) را خواهى كشت.(2)

شهادت بر فراز دار

عبيدالله، همانطور كه گفته بود، دستور داد دست و پاى او را قطع كرده، دارش زدند. ولى ميثم، اين فدايى ولايت، روى دار هم از آرمانهايش دست بر نداشت و شروع به خواندن احاديث فضايل اهل بيت(عليهم السلام) كرد و مى گفت: «اى مردم، هركس مى خواهد، احاديث امام على(عليه السلام) را بشنود، نزد من بيايد.»

مردم دور او را گرفتند و به حرفهاى او گوش مى دادند.(3) به ابن زياد خبر دادند كه ميثم تمّار روى دار، بنى اميّه را رسوا كرد، مأمورى فرستاد تا زبانش را ببرند.(4) مأمور نزد ميثم آمد و گفت: «زبانت را در بياور تا به دستور امير قطع كنم» ميثم جواب داد: مگر عبيدالله گمان نمى كرد، مولايم دروغ مى گويد؟ اين هم زبانم و زبانش را درآورد. مأمور با كمال بى رحمى زبانش را قطع كرد و صورت ميثم از خون خضاب شد.(5)

سرانجام در سومين روزى كه ميثم بالاى دار بود، ملعونى با خنجر شكمش را دريد و او جان به جان آفرين تسليم كرد(6) ميثم به ديدار مولايش نايل گشت و سرانجام ميثم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . منتهى الآمال، ج1، ص404

2  . بحارالأنوار، ج45، ص352 ; الارشاد، ص171 ; منتهى الآمال، ج1، ص405

3  . منتهى الآمال، ج1، ص405

4  . در بعضى نقلها آمده است كه عبيدالله دستور داد لجام بر دهنش زدند (كشى، ج1، ص295. منتهى الآمال، ج1، ص404)

5  . رجال كشى، ج1، ص294

6  . منتهى الآمال، ج1، ص405

10 روز قبل از ورود امام حسين(عليه السلام) به عراق (كربلا) 22/ذى الحجه/60هـ .  ق. به شهادت رسيد.(1)

پس از شهادت ميثم، عبيدالله اجازه نداد، جنازه اش را از دار پايين آورده، دفن كنند ـ شايد براى عبرت ديگران ـ .

هفت نفر از صنف خرما فروشان كوفه تصميم گرفتند جنازه ميثم را دفن كنند. شب هنگام عده اى از آنان پاسبان ها را مشغول كردند و عده اى ديگر جنازه را ربودند و در كنار نهر آبى در ميان قبيله مراد دفن كردند.(2) فرداى آن روز عبيدالله كه مى ترسيد مزار ميثم محل تجمّع شيعيان شود، عده اى را مأمور كرد جنازه را پيدا كنند ولى هرچه گشتند پيدا نكردند.(3)

مرقد و آستانه ميثم تمّار

مقبره ميثم تمّار تا قرن چهارم هجرى به صورت حرم كوچكى وجود داشت. در قرن چهارم عضدالدوله ديلمى، گنبد مجللى بر قبر ميثم بنا كرد. در قرن سيزده هجرى قمرى، شيخ ملاّ على فرزند ميرزا خليل نجفى آل خليلى (1226ـ 1297هـ . ق.) دومين عمارت را ساخت. سيد عطاءالله رومى (1321م) از مجتهدين بزرگ نجف اشرف، حرم مجلّل و گنبد بزرگى براى ميثم بنا كرده، صحنى در كنار آن تأسيس نمود.

در سال 1382هـ .  ق. تمام عمارت خراب گشت و توسط حاج محمّد رشاد، حرم باشكوه و زيبايى بنا گرديد.(4)

كرامات

از ميثم تمار كرامات زيادى ديده شده كه به يك نمونه اشاره مى شود:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . سيماى ميثم، ص165

2  . بنا به قولى آب بر روى جنازه جارى كردند تا ديده نشود.

3  . رجال كشى، ج1، ص298 ; الاشارد، ص171

4  . دائرة المعارف تشيّع، ج1، ص112

آيت الله دستغيب نقل مى كند:

«در سال (1388هـ .  ق.) هنگام تشرّف به عتبات عاليات، در نجف اشرف، روزى همراه آقاى سيد احمد نجفى خراسانى به زيارت مرقد جناب ميثم مشرف شديم، در آنجا خادمى بود كه خيلى به ما محبت مى كرد و چاى مى آورد. مبلغى پول به او داديم، قبول نكرد و گفت: حق خدمت را خود جناب ميثم به من مى رساند چند سال است كه در اينجا خدمتكار قبر شريف ميثم هستم هر از چندى در خواب گوشه اى از زمين مخروبه كوفه را به من نشان مى دهد و من آنجا را حفر مى كنم، سكه اى مى يابم آن را مى فروشم و تا مدتى با فروش آن زندگى مى كنم. يكى از همان سكه هايى كه پيدا كرده بود، به ما نشان داد. مشاهده كرديم سكه سبز رنگ و از ريال ايرانى كوچكتر بود و به خط كوفى كلمه توحيد بر آن نقش بسته بود.»(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . داستان هاى شگفت، آيت الله دستغيب، ص168

در محضر كميل بن زياد

در محضر كميل بن زياد

على احمدى

كميل بن زياد نخعى يمانى(1) از ياران امام على و امام حسن(عليهما السلام) است. رجال شناسان او را به صفات «شجاع، زاهد و عابد» ستوده اند. وى از بزرگان تابعين و يكى از هشت عابد و زاهد معروف كوفه در زمان خود بود.(2) از عبرتهاى تاريخ اين است كه برادر او حارث بن زياد شخصى آلوده و از ياران عبيدالله بود; كسى است كه طفلان مسلم را براى گرفتن جايزه، به شهادت رساند.(3)

كميل بن زياد در سال اول بعثت و به نقلى در سال 12هـ .  ق. متولد شد.(4)

مدافع ولايت

كميل از ياران خاصّ امام على(عليه السلام) است كه در تمام مراحل زندگى، از ولايت آن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . طايفه «نخع»، از بزرگترين و مشهورترين طوايف يمن بودند كه به كوفه مهاجرت كردند. پيامبر خد(صلى الله عليه وآله)اين طايفه را ستوده و در حق آنها فرمود: «أَللّهُمَّ بارِكْ فِي النَّخَع» (حماسه آفرينان، هادى دست باز، ج1، ص105).

2  . عباد و زاهدان معروف كوفه هشت نفر بودند «اويس قرنى، عمرو بن عتبة، يزيدبن معاوية النخعى، ربيع بن خثيم، همّام بن حارث، معضد الشيبانى، جندب بن عبدالله و كميل بن زياد» (تاريخ دمشق، ج50 ، ص250).

3  . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، ص599

4  . حماسه آفرينان، ج1، ص101

حضرت دفاع كرد، هنگامى كه اعتراضات مردم كوفه به والى آن ديار و عملكرد عثمان زياد شد، كميل و عمرو بن زراره فرزند قيس نخعى جزو اولين كسانى بودند كه پيشنهاد خلع عثمان و خلافت امام على(عليه السلام) را مطرح كردند. آن دو، مردم را دور خود جمع كرده و در جمع آنها به سخنرانى پرداخته و گفتند:

«اى مردم، عثمان در حالى كه حق و باطل را به خوبى از هم تشخيص مى دهد، عمداً آن را پشت سر انداخته و ناديده گرفته است. اشخاص پست و ناشايست را بر جان و مال پاكان و صلحاى شما مسلّط كرده و به آنها قدرت و حكومت داده است... .»(1)

خاطرات كميل

كميل بن زياد به عنوان صاحب سرّ امام على(عليه السلام) شناخته مى شود. در طول مدت معاشرت با مولا، خاطرات زيادى از آن بزرگوار دارد كه به مواردى از آن
اشاره مى كنيم:

1 . جريان مقدس نما

كميل برخى از شبها همراه امام على(عليه السلام) در مسجد كوفه به عبادت مى پرداخت. شبى امام على(عليه السلام) و كميل پس از انجام عبادت از مسجد به طرف منزل حركت كردند، در مسير راه از منزلى، صداى حزينى به گوش رسيد كه كسى آيه } أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ...{ را با صوتى بسيار حزين و جانسوز مى خواند، كميل از اين حالت متأثر شد و در ذهن از او تعريف كرد. بدون آنكه سخنى به زبان آورد، مولا اميرالمؤمنين(عليه السلام) متوجه درون او شد و فرمود:

«از زمزمه اين مرد تعجب نكن، او اهل آتش است. خبرش را در آينده به تو خواهم داد.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . نقش عايشه در تاريخ اسلام، علامه سيد مرتضى عسكرى، ج1، ص173

كميل از حرف امام متعجب شد. مدت زمانى گذشت تا اينكه جنگ نهروان پيش آمد و همانطور كه امام خبر داده بود، عده زيادى از خوارج كشته شدند. پس از جنگ، امام على(عليه السلام) در حالى كه شمشيرى به دست داشت، كه از آن خون مى چكيد، از ميان سرهاى بريده خوارج مى گذشت; نزد كميل آمد و شمشيرش را روى سر بريده اى گذاشت و فرمود: يا كميل! } أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ...{ ، كميل فهميد كه اين شخص همان شخصى است كه آن شب با سوز و گداز به راز و نياز مشغول بود، در اين لحظه خود را روى پاهاى امام انداخت و استغفار كرد.(1)

2 . گفتگو با مردگان

كميل نقل مى كند:

«همراه على بن ابى طالب از شهر خارج شديم، هنگامى كه به گورستان رسيديم، امام على(عليه السلام) نظرى به قبرستان انداخت و فرمود: «يَا أَهْلَ الْقُبُورِ، يَا أَهْلَ الْبَلاءِ، يَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ، مَا خَبَرُ مَا عِنْدَكُمْ؟ فَإِنَّ الْخَبَر عِنْدَنا قَدْ قُسِمَتْ الاَْمْوَالُ و أيتمَتِ اْلأوْلادِ وَ اسْتبدِلَ بِالاْزْواجِ، فَهذا خَبَرٌ عِنْدَنا، فَمَا الْخَبَر عِنْدَكُمْ؟»;
«اى اهل قبور، اى اهل بلا، اى اهل وحشت، چه خبرى نزد شماست؟ خبرى كه نزد ماست اين است كه، همانا اموالتان تقسيم شد، فرزندانتان يتيم شدند و همسرانتان ازدواج كردند، اين خبرى است كه نزد ماست، چه خبرى نزد شماست؟ سپس رو به من كرد و فرمود: اى كميل اگر به آنها اذن مى دادند در
جواب مى گفتند: }فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقوى{ ،(2) سپس گريه كرد و فرمود: «يا كُمَيل، الْقَبرُ صُنْدُوقُ الْعَمَلِ وَ عِنْدَ الْمَوْتِ يَأْتِيْكَ الْخَبَر»; «اى كميل، قبر صندوق عمل است و هنگام مرگ، ديده مى شود.»(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . سفينة البحار، دارالاسوه، ج7، ص538

2  . بقره : 197

3  . تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج50 ، ص251

راوى حديث

كميل بن زياد از راويان حديث به شمار مى آيد. او از امام على(عليه السلام) ، خليفه دوم، عبدالله بن مسعود، ابوهريره، عبدالله بن عمر و عثمان روايت نقل مى كند.

برخى از محدثان نيز از كميل روايت مى كنند كه عبارتند از: عباس بن ذريح، عبدالله بن يزيد صهبانى، عبدالرحمن بن عابس، ابواسحاق سبيعى، اعمش، عبدالرحمن ابن زياد.(1)

فرماندار هِيت(2)

در سال 39هـ . ق. كميل بن زياد از طرف اميرالمؤمين(عليه السلام) به فرماندارى شهر هيت منصوب شد. پس از مدتى خبر به وى رسيد كه ياران معاويه به فرماندهى «سفيان بن عوف» قصد يورش به هيت را دارند، به خيال اينكه آنها در «قرقيسا»(3) هستند، بدون اجازه امام على(عليه السلام) 50 نيروى مسلح را براى دفاع در شهر گذاشت و خود و يارانش به طرف آنجا حركت كرد، تا در جنگ پيشدستى كرده باشد. سپاهيان معاويه از فرصت استفاده كرده به هيت حمله كردند و به غارت پرداختند. امام على(عليه السلام) نامه اى به كميل بن زياد نوشت و او را سرزنش كرد.(4)

«پس از ياد خدا و درود! سستى انسان در انجام كارهايى كه بر عهده اوست،
و پافشارى در كارى كه از مسؤوليّت او خارج است، نشانه ناتوانى آشكار،
و انديشه ويرانگر است. اقدام تو به تاراج مردم «قرقيسا» در مقابل
رها كردنِ مرزهايى كه تو را بر آن گمارده بوديم و كسى در آنجا نيست تا آنجا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . كميل بن زياد النخعى، ص38

2  . هِيْت، يكى از شهرهاى مرزى ميان عراق و شام، در كنار فرات است كه امروزه جزو ايالت رَمادى است كه كاروان ها از آنجا به حلب مى رفتند. هيت شهرى آباد و داراى حصارى محكم بوده است. تربت عبدالله بن مبارك در آنجا قرار دارد. (لغتنامه دهخدا، ج43، ص353)

3  . شهرى است در منطقه بين النهرين در انتهاى نهر فرات، سر راه بازرگانى عراق و شام.

4  . سفينة البحار، ج7، ص539

را حفظ كند، و سپاه دشمن را از آن مرزها دور سازد، انديشه اى باطل است. تو در آنجا پلى شده اى كه دشمنان تو از آن بگذرند و بر دوستانت هجوم آورند، نه قدرتى دارى كه در كنار تو نبرد كنند، و نه هيبتى دارى كه از تو بترسند و بگريزند، نه مرزى را مى توانى حفظ كنى، و نه شوكت دشمن را مى توانى درهم بشكنى، نه نيازهاى مردم ديارت را كفايت مى كنى، و نه امام خود را راضى نگه
مى دارى.»(1)

كميل از اينكه اسباب ناراحتى امام را فراهم كرده بود، به شدّت رنج مى برد و دنبال فرصتى مى گشت كه ضعفش را جبران كند تا اينكه «شيب بن عامر ازدى» كارگزار امام در «نصيبين» نامه اى به كميل نوشت كه «عبدالرحمان بن غياث» از طرف معاويه براى غارت سرزمين تحت فرمان اميرالمؤمنين، به طرف ما مى آيد، نمى دانم قصد هيت دارد يا نصيبين. كميل تصميم گرفت جلوى مهاجمان را بگيرد، او 600 نفر پياده نظام، براى حفاظت از شهر گمارد و همراه 400 سواره نظام به جنگ مهاجمان رفت و توانست آنها را شكستى سخت دهد. او سپس پيروزمندانه به هيت بازگشت و طى نامه اى خبر پيروزى قاطع خود را براى امام نوشت. امام على(عليه السلام) در جواب نوشت:

«اما بعد، حمد و ستايش از آن خدايى است كه هرگونه بخواهد عمل مى كند. پيروزى را بر هركس كه بخواهد نازل مى كند. پس پروردگارمان نيكو مولا و سرورى است. همانا تو براى مسلمانان خوب عمل كردى و امامت را حمايت كردى در گذشته، حسن ظن من نسبت به تو اين گونه بود، پس تو و گروهى كه همراهت براى جنگ دشمن رفتند، بهترين پاداش را داريد. پاداش صبر كنندگان مجاهد را. پس از اين دقت كن به جنگ نرو(2) و بعد از اين گامى به سوى نبرد بر ندار تا اينكه از من درباره آن اجازه گرفته باشى، خدا ما و تو را از حمايتِ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، ص599

2  . شيوه امام على(عليه السلام) در جنگ شيوه تدافعى بود و تا دشمن حمله نمى كرد او پيشدستى نمى كرد. لذا به كميل توصيه مى كند تو به جنگ آنان نرو.

ستمگران حفظ كند. او غالب و پيروز و حكيم است. سلام خدا و رحمت و بركاتش بر تو باد.»(1)

دعاى كميل

دعاى كميل، يادگار امام على(عليه السلام) از دعاهاى معروف و مشهور ميان شيعيان است كه آن را شبهاى جمعه با سوز و گداز قرائت مى كنند. مولاى عارفان اين دعا را كه به دعاى «حضرت خضر» نيز مشهور است، به كميل بن زياد نخعى آموخت. كميل در اين باره مى فرمايد:

«با مولايم در مسجد بصره نشسته بودم، عده اى از اصحاب امام، دور او را گرفته بودند، يكى از اصحاب از امام پرسيد: مراد از فرمايش خداوند كه مى فرمايد: } فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْر حَكِيم{ ،(2) چيست؟ حضرت فرمود: مراد شب نيمه شعبان است. به آن كسى كه جانم در دست اوست، بنده اى از بندگان خدا نيست مگر اينكه آنچه از نيك و بد بر او جارى مى شود در شب نيمه شعبان تا آخر سال در مثل چنين شبى براى او تقسيم مى گردد و هيچ بنده اى آن شب را احيا نمى دارد و دعاى خضر را نمى خواند مگر اين كه دعاى او مستجاب مى شود.

سپس حضرت به منزل رفت، شبانگاه به خانه مولا رفتم و در را كوبيدم، فرمود: اى كميل، تو را چه مطلبى است؟ جواب دادم: اى اميرالمؤمنين، درباره دعاى خضر آمده ام. حضرت فرمود: بنشين و چون اين دعا را حفظ كردى در هر شب جمعه يا در ماهى يك بار يا سالى يك بار يا در عمرت يك بار، آن را بخوان كه خدا براى تو چاره مى سازد و يارى ات مى كند و روزى ات مى دهد و مغفرت الهى شامل تو مى شود. اى كميل، طول مدت رفاقت تو با ما واجب شد كه خواهش تو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . سيماى كارگزاران على بن ابى طالب اميرالمؤمنين، على اكبر ذاكرى، ج1، ص299

2  . دخان : 4

را انجام دهيم. سپس فرمود بنويس: «اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْء...»(1)

مرگ سرخ

هنگامى كه حجّاج بن يوسف والى عراق شد، ياران و اصحاب اهل بيت(عليهم السلام) را تحت تعقيب قرار داد. روزى حجاج از «هيثم اسود» سراغ كميل را گرفت تا او را به قتل برساند. اسود جواب داد: او پيرمرد سالخورده اى است. حجاج گفت: شنيده ام كه بين جمعيتها تفرقه مى اندازد. سپس دستور داد كه كميل را دستگير كنند، هنگامى كه كميل از قصد حجاج آگاه شد، از كوفه گريخت. چون حجاج به او دست نيافت، براى اينكه او را تحت فشار، تسليم كند، حقوق قبيله اش را كه از بيت المال تأمين مى شد، قطع كرد.(2) هنگامى كه كميل بن زياد از اين جريان آگاه شد، گفت: از عمرم چند سالى باقى نمانده، چرا باعث قطع روزى جماعتى شوم، لذا وارد كوفه شد و به دارالاماره رفت. و خود را تسليم كرد، حجاج به او گفت:

ـ اى كميل خيلى دنبالت گشتم تا تو را كيفر دهم.

ـ هر چه خواهى بكن كه از عمر من جز اندكى باقى نمانده و عنقريب بازگشت من و تو به سوى خداست. مولايم به من خبر داده كه قاتل من، تو خواهى بود.

در اين هنگام حجاج نام امام على(عليه السلام) را برد و كميل صلوات فرستاد. حجاج كه به شدت عصبانى شده بود گفت:

«تو در شمار قاتلان عثمانى. به خدا قسم فردى را بر تو مى گمارم كه كينه اش نسبت به على از محبت تو به او بيشتر باشد.»

آنگاه «ادهم قيسى» را كه در دشمنى با اهل بيت(عليهم السلام) معروف بود، بر او گمارد و او

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . الاقبال بالاعمال الحسنه، سيد رضى الدين ابن طاووس، ج3، ص331

2  . تاريخ دمشق، ج 50، ص 256

سر كميل را از بدن جدا كرد.(1)

شهادت كميل در 82 هـ . ق. در سن نود سالگى به وقوع پيوست.(2)

آستانه

پس از شهات كميل، او را در سرزمين ثويّه دفن كردند. ثويّه منطقه اى در اطراف كوفه بود كه زندان نعمان بن منذر حاكم حيره در اين منطقه قرار داشت.

در اين سرزمين، بسيارى از اعلام و بزرگان ياران امام على(عليه السلام) مدفونند كه در حال حاضر اثرى از قبور آنها نمانده است. برخى ياران امام على كه در اين سرزمين مدفونند، عبارتند از:

1 . خبّاب بن اَرَت، از مسلمانان صدر اسلام است كه در مكه آسيب فراوان ديد تا آنجا كه مشركين پشت او را داغ كردند،(3) وى از فضلاى مهاجرين به شمار مى رفت كه جنگ بدر را درك كرده بود. نيز در جنگ صفين و نهروان شركت داشت و در سال 39هـ .  ق. فوت كرد و امام على(عليه السلام) بر جنازه او نماز خواند. امام على(عليه السلام) درباره او مى فرمايد:

«خداوند خباب بن ارت را رحمت كند، با رغبت مسلمان شد و از روى فرمانبردارى هجرت كرد و با قناعت زندگى گذراند. از خدا راضى بود و مجاهد زندگى كرد.»(4)

2 . جويرية بن مُسْهِر عبدى، به دستور ابن زياد، دست و پايش قطع و در كوفه به صليب كشيده شد.

3 . احنف بن قيس تميمى، وى نيز از ياران امام على در جنگ صفين بود و در

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . منتهى الآمال، ج1، ص394 ; معجم رجال حديث، ج14، ص538 ; تاريخ دمشق، ج50 ، ص256

2  . تهذيب الكمال فى اسماء الرجال، ابن الحجّاج يوسف المزى، ج6، ص176

3  . نهج البلاغه، محمد دشتى، ص635

4  . نهج البلاغه، حكمت 43

سال 67 هـ .ق. در كوفه فوت كرد.

4 . سهل بن حنيف انصارى، والى امام على در مدينه، در سال 38هـ . ق. در كوفه جان سپرد و امام على بر جنازه وى نماز خواند.

5 . عبدالله بن ابى اوفى، از شاهدان بيعت رضوان و آخرين صحابى پيامبر كه در كوفه به سال 86هـ . ق. جان سپرد.

6 . عبدالله بن يقطر، برادر رضاعى امام حسين(عليه السلام) و سفير اعزامى امام به كوفه. وى توسط ابن زياد همچون قيس بن مسهّر صيداوى، از بالاى قصر به زمين افتاد و به شهادت رسيد.

7 . عبيد الله بن ابى رافع، كاتب مخصوص امام على.(1)

در حال حاضر قبر هيچ يك از اين بزرگان معلوم و مشخص نيست فقط مقبره كميل بن زياد، معروف و مشهور است. اين مقبره در زمان حكمرانى عثمانى ها و به دليل عدم توجه دولت وقت، رو به ويرانى نهاد و متروك ماند. پس از سقوط امپراتورى عثمانى اين مقبره و مسجد حنانه توسط شيخ باقر عبدالنبى دروبى بازسازى و تكميل شد. پس از تكميل مقبره، خودش توليت آستان و پذيرايى از زائران را بر عهده گرفت. اين افتخار نسل به نسل در اين خانواده ادامه يافته است.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . كميل بن زياد النخعى، على بن الحسين الهاشمى الخطيب، ص96

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1  . بحارالأنوار، ج42، ص282

2  . شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ج1، ص135، كتاب فروشى علمّيه اسلاميّه.