
|
السياحة
|
![]()
![]() |
<---Nederland العربي--->---> برگشت کاظمین در محضر امام كاظم(عليه السلام) محمدجواد طبسى ولادت در روز هفتم ماه صفر سال 128 هجرى بود كه هفتمين اختر ولايت و امامت، در محلّى به نام ابواء ـ يكى از منزل هاى ميان مكه و مدينه ـ به دنيا آمد. يكى از ياران امام صادق(عليه السلام) به نام ابوبصير مى گويد: «در ابواء، در خدمت امام مشغول غذا خوردن بوديم كه پيك حميده ـ مادر حضرت موسى بن جعفر(عليهما السلام) ـ از راه رسيد و بشارت ولادت نوزاد جديد را به خدمت امام داد. حضرت بلافاصله از جا برخاست، چيزى نگذشت كه به سوى ما برگشت در حالى كه آستين بالا زده بود و خندان به نظر مى رسيد. گفتم خداوند شما را هميشه خندان كند و چشمت را روشن گرداند. حميده چه آورده است؟ فرمود: خداوند به من پسرى عنايت فرمود...»(4) امام پس از توقف كوتاهى در ابواء، به سوى مدينه رفت و هنگامى كه وارد مدينه شد، به شكرانه اين مولود مبارك، سه روز به مردم طعام داد.(5) مِنهال قصّاب گويد: «مكه را به قصد مدينه ترك گفته، در ابواء خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيدم كه براى او فرزندى به دنيا آمده بود. من پيش از امام(عليه السلام) وارد مدينه شدم و آن حضرت روز بعد وارد شهر مدينه شد، پس آن حضرت سه روز به مردم طعام داد و من از جمله آن كسانى بودم كه هر سه روز به خانه حضرت رفته و غذا مى خوردم و تا روز ديگر چيزى نمى خوردم.»(6) شخصيت امام كاظم(عليه السلام) از آغاز تولد امام موسى بن جعغر(عليهما السلام) ، آثار عظمت و بزرگى در سيماى ملكوتى اش جلوه گر بود; چراكه هنوز به دنيا نيامده بود كه امام صادق(عليه السلام) از چنين فرزندى خبر داد و به فرزند احمر درباره حميده مادر امام كاظم(عليه السلام) فرمود: «اى فرزند احمر، زود است كه از او نوزادى به دنيا مى آيد. ميان او و پروردگار خويش، هيچ گونه حجاب و پرده اى نباشد.»(7) و در دوران كودكى دوست و دشمن را به حيرت و شگفتى وامى داشت. او گاهى «يا بُنَىَّ اَلْحَمْدُ للهِِ الَّذِي جَعَلَكَ خَلَفاً مِنَ اْلآباءِ وَ سُرُوراً مِنَ اْلأَبْناءِ وَ عِوَضاً عَنِ اْلأَصْدِقاءِ».(8) و روز ديگرى به عيسى بن شلقان كه مى خواست از محضر امام صادق(عليه السلام) درباره ابوالخطاب سؤالى بكند، حضرت در ابتدا فرمود: «اى عيسى، چه چيز تو را مانع شد كه فرزندم را ملاقات كنى و از او هر آنچه كه مى خواهى بپرسى؟» عيسى مى گويد: «نزد عبد صالح (موسى بن جعفر) رفتم در حالى كه در مكتب نشسته و بر لبانش اثر جوهر بود. تا مرا ديد بدون هيچ مقدمه اى فرمود: اى عيسى، خداى تبارك و تعالى از پيامبران بر پيامبرى عهد و ميثاق گرفت و هرگز از آن پيمان دست برنداشتند و از اوصيا و جانشينان نيز بر جانشينى آنان پيمان گرفت و به گروهى از مردم ايمان را به عنوان امانت سپرد و پس از مدتى آن را از آنان باز مى ستاند و ابوالخطاب از جمله كسانى بود كه ايمانش عاريه و امانتى بود و پس از مدتى خداوند ايمان او را از او باز پس گرفت. گويد پس از شنيدن اين سخن او را در آغوش گرفته و ميان دو ديده اش را بوسيدم و گفتم; پدر و مادرم به فدايت، آنها فرزندانى هستند كه از نظر پاكى و كمال، بعضى از بعضى ديگر گرفته شده و خداوند شنونده و داناست. سپس به محضر امام صادق(عليه السلام) برگشتم. امام به من فرمود: اى عيسى چه كردى؟ عرض كردم پدر و مادرم به فدايت، به دستور شما به حضورش رفتم، او ابتدا درباره ابوالخطاب به من خبر داد و هر چه كه در نظر بود به من جواب داد. به خدا سوگند آنجا بود كه پى بردم او صاحب اين امر است. امام صادق فرمود: اى عيسى، اين فرزندم را كه ديدى اگر از تمام قرآن، از او مى پرسيدى همانا از روى آگاهى به تو جواب مى داد.»(9) محمد بن مسلم گويد: «روزى ابوحنيفه به محضر امام صادق(عليه السلام) وارد شد و عرضه داشت: فرزندت موسى را ديدم كه در مسجد نماز مى خواند و مردم نيز از مقابلش عبور مى كردند، در حالى كه هيچ عكس العملى نشان نمى داد. امام صادق(عليه السلام) فرمود: موسى را صدا كنيد. و چون امام كاظم(عليه السلام) به حضور پدر رسيد، آن حضرت محمد بن مسلم مى گويد: همين كه امام صادق(عليه السلام) اين پاسخ را از فرزندش شنيد او را به آغوش كشيد و فرمود: پدر و مادرم فداى تو اى گنجينه رازها.(10) جملات و تعبيرهاى بسيار زيباى امام صادق(عليه السلام) درباره فرزندش امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) نشانگر شخصيت بى مانند آن حضرت است; چرا كه امام صادق(عليه السلام) از دوران كودكى پيوسته مردم را به فرزندش موسى بن جعفر، ارجاع مى داد و مى فرمود: «هذا وَصِىّ اْلأَوْصِياء وَ عالِمُ عِلْمِ الْعُلَماء»;(11) «اين فرزندم جانشين اوصيا و عالم علم علما مى باشد.» و يا اينكه مى فرمود: «عَلَيْكُمْ بِهَذَا فَهُوَ وَ اللَّهِ صَاحِبُكُمْ بَعْدِي».(12) سجاياى اخلاقى امام كاظم(عليه السلام) بهترين روش براى شناخت يك انسان، اوصاف و خصوصيات اخلاقى اوست. امام معروف به عبد صالح، نفس زكيه، زين المجتهدين، صابر، امين، زاهر، صالح و كاظم بود و هر يك از اين القاب بهترين شاهد است كه وى تنها داراى عالى ترين مراحل و مراتب اخلاق و عرفان اسلامى را داشته بلكه بزرگترين معلم اخلاق به شمار مى رفته است. محدّث قمى به نقل از محمدبن طلحه شافعى درباره امام كاظم(عليه السلام) چنين نوشته است: «اوست امام كبيرالقدر، عظيم الشأن، كثير المجتهد، مجدّ در اجتهاد، مشهور به عبادات، مواظب بر طاعات، مشهور به كرامات، شب را به روز مى آورد، به سجده و قيام و روز را به آخر مى رساند به تصدق و صيام و به سبب زيادى حلمش و گذشتن از جرم تقصير كنندگان در حقش كاظم خوانده شد، به جهت امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) عابدترينِ مردم زمان خود بود. روايت شده كه شبها براى نوافل شب برمى خاست و تا صبح پيوسته نماز مى خواند و پس از نماز براى خدا به سجده مى رفت و تا نزديك ظهر سر از سجده برنمى داشت.(14) مأمون عباسى در وصف امام كاظم(عليه السلام) چنين مى گويد: «نزد پدرم هارون بودم ديدم پيرمردى بر او وارد شد كه صورتش از بيدارى شب و عبادت، زرد و ورم گشته بود، عبادت او را رنجور و لاغر كرده به حدّى كه مانند مشك پوسيده شده و زيادى سجده، صورت و بينى اش را مجروح كرده بود.»(15) امام كاظم و حاكمان جور يكى از ويژگى هاى مهمّ معصومين(عليهم السلام) ، به خصوص امام موسى بن جعفر(عليهما السلام)مسأله برخورد با حاكمان جور در زمان خود بود. آن حضرت نيز مانند امامان پيش از خود، كوچكترين انعطافى نسبت به غاصبان حكومت اسلامى نداشت. امام به هر زبان و بيان، پيام اعتراض آميز خود را به آنانكه خود را صاحبان اصلى خلافت اسلامى مى دانستند رساند و در اثر اين صراحت در كردار و گفتار، خشم عباسيان را بر مى انگيخت. امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) نه تنها خود چنين سيره و روشى داشت، بلكه از پيروان و دوستان مى خواست تا از همكارى و تعاون با حاكمان جور خوددارى كنند. در مورد نمونه هاى زير دقت كنيد: 1 . ابن شهر آشوب از كتاب اخبار الخلفا نقل كرده است كه: «هارون الرشيد به امام اصرار مىورزيد كه فدك را درخواست كن تا آن را به تو برگردانم ولى امام قبول نمى كرد و مى فرمود فدك را پس نمى گيرم مگر با حدّ و حدودش. هارون گفت: حدّ و مرزش چيست؟ امام فرمود: اگر حدود فدك را براى تو بگويم آن را به من پس نخواهى داد. هارون گفت: به حقّ جدّت از تو مى خواهم كه حدود فدك را برايم معين كنى. امام فرمود: امّا حدّ اول آن عدن است. هارون تا اين را شنيد رنگ از رخ او پريد و گفت: إيهاً. اين كلمه در جايى به كار مى رود كه از طرف مقابل چيز بيشتر بخواهند... امام فرمود: امّا حدّ دوم آن سمرقند است كه بار ديگر چهره هارون دگرگون شد. امام فرمود: حد سوم آن آفريقا است كه صورت هارون از شدّتِ خشم، سياه شد و گفت: هيه. امام فرمود: امّا حدّ چهارم سيف البحر است كه در قسمت پايين شهر حلب مى باشد و در مدينه است. هارون با عصبانيت گفت: با اين بيان، چيزى براى ما باقى نماند. امام فرمود: من كه به تو گفتم اگر حدود فدك را بگويم تو آن را پس نمى دهى. اينجا بود كه نقشه قتل امام را كشيد.»(16) 2 . كلينى در كافى از زيادبن ابى سلمه نقل مى كند كه روزى بر حضرت امام موسى كاظم(عليه السلام) وارد شدم. حضرت خطاب به من فرمود: «اى زياد، گويا تو براى سلطان جائر كار مى كنى. در پاسخ گفتم: آرى. امام فرمود: چرا چنين مى كنى؟ گفتم: من مردى صاحب مروت بوده و داراى عيال و خانواده هستم و چيز ديگرى كه دست مرا بگيرد ندارم. امام فرمود: اى زياد، اگر از بلندى به زير افتم كه بدنم قطعه قطعه شود، براى من محبوب تر است تا براى يكى از آنها كارى انجام دهم و يا بر فرش و زندگى يكى از آنان قدم بگذارم...»(17) 3 . روزى امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) به يكى از دوستان خود، به نام صفوان بن مهران جمّال، كه شتران خود را به هارون الرشيد كرايه مى داد، فرمود: «اى صفوان، همه كارهايت خوب است جز يك چيز. عرض كردم: فدايت شوم، آن چه چيز است؟ حضرت فرمود: كرايه دادن شترانت به اين مرد; يعنى هارون الرشيد. عرض كردم: به خدا سوگند من شترانم را براى فساد و لهو و لعب و شادى و دلخوشى و صيد و شكار به هارون كرايه نداده ام، بلكه براى سفر به مكه در اختيار او گذاشته ام و هرگز خودم همراه شترانم نيستم، بلكه غلامان خود را همراهشان مى فرستم. فرمود: صفوان! آيا كرايه مى گيرى يا نه؟ عرض كردم: آرى. فرمود: آيا دوست دارى اينان سالم برگردند تا كرايه تو را بدهند؟ عرض كردم: آرى. فرمود: هركه بقاى آنها را دوست داشته باشد از آنها خواهد بود و هركه از آنها باشد، به جهنم خواهد رفت. صفوان گويد: پس از اين گفتگو تمام شترانم را فروختم. وقتى اين خبر به گوش هارون رسيد، مرا طلبيد و گفت: اى صفوان، به من خبر رسيده كه شترانت را فروخته اى؟ گفتم: آرى. گفت: براى چه؟ عرض كردم: سن من بالا رفته و غلامانم قدرت اداره چنين كارى را ندارند. هارون گفت: هيهات، هيهات من مى دانم كه چه كسى به تو چنين دستورى داده است. هيچ كس نيست جز موسى بن جعفر(عليهما السلام) كه به تو چنين دستورى داده است. گفتم: مرا با موسى بن جعفر چه كار است؟ گفت: اين سخن را كنار بگذار، به خدا سوگند اگر نه اين بود كه با ما دوست باشى، همانا تو را مى كشتم.»(18) آرى، همين مواضع به حق امام كاظم(عليه السلام) بود كه هارون الرشيد لحظه اى از فكر امام كاظم(عليه السلام) در دوران رنج و فشار هنوز بيست سال از عمر گرانبهاى امام كاظم(عليه السلام) نگذشته بود كه دوران ظلم و اختناق عباسى بر ضدّ امام صادق(عليه السلام) آغاز شد و اين محدوديتها، اگر چه پس از شهادت امام صادق نسبت به امام كاظم(عليهما السلام) كم شد و منصور عباسى در روزهاى باقى مانده از خلافتش ظاهراً با حضرت موسى بن جعفر(عليهما السلام) كارى نداشت و همچنين در سال هاى خلافت مهدى و هادى عباسى، اگر چه امام را به عراق احضار و زندانى كردند، امّا اين فشارها با ديدن برخى معجزات، كم شد و آنان مجبور شدند امام را آزاد كرده و به مدينه برگردانند. ولى با روى كار آمدن هارون الرشيد، دوران رنج و محنت امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) شروع شد و آنچنان عرصه را بر امام تنگ كردند كه آن حضرت عمر خود را در بدترين و تاريك ترين زندانها و سياه چالها سپرى كرد. انگيزه حاكمان بنى عباس دليل اينكه حاكمان جور ـ به خصوص هارون الرشيد ـ اين محدويتها را نسبت به امام كاظم به وجود آوردند، بسيار روشن است; زيرا شواهد تاريخى زيادى داريم كه اينان حتى از سايه امامان معصوم(عليهم السلام) هراس داشتند، بدين جهت با ايراد اتهام به امام، آن زمينه را فراهم كرده و سال ها امام را در زندان نگه داشتند. 1 . حسد خلفاى عباسى يكى از مهمترين عوامل اين فشارها از سوى هارون الرشيد، اين بود كه وى نمى توانست شخصيت والاى امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) را تحمّل كند و از اينكه مى ديد امام در قلب مردم جاى گرفته و خود هيچ جايگاه مردمى ندارد، به شدت خشمگين شده، كينه امام را به دل گرفته بود و اين كينه ها وقتى شعلهور مى شد و زبانه مى كشيد، كه مجبور بودند در برابر امام تعظيم كنند. هارون گفت: اگر من خليفه هستم پس چرا مردم از موسى بن جعفر احترام فوق العاده مى كنند؟! چرا مردم به آنها فرزند رسول خدا مى گويند و چرا بايد در جايگاه رفيع علمى قرار گيرند؟! بدين جهت، گاهى كه پرسشهايى از امام كاظم(عليه السلام) مى كرد و جواب قانع كننده مى شنيد، اگر چه سكوت مى كرد امّا در درون به شدّت عصبانى بود. عجيب است، با اينكه امام به هيچ وجه حاضر نبود به بسيارى از پرسشهاى هارون پاسخ بدهد; چرا كه مى دانست كينه او بيشتر مى شود، امّا هارون با اصرار زياد به دنبال پاسخ پرسشهاى خود بود. از اين رو، امام نخست از او امان مى خواست تا اگر پاسخ مورد رضايت او نبود خشم خود را فرونشاند و دست به كار احمقانه اى نزند. و در اينجا مى توان به گفت وگوى امام كاظم(عليه السلام) و هارون الرشيد و پرسشهاى وى از امام اشاره كرد; همانند سؤال از حدود فدك(19) و سؤال از اينكه: چرا با وجود عباس عموى پيامبر، على بن ابى طالب پسر عموى پيامبر از او ارث مى برد و چرا به شما فرزند رسول خدا مى گويند در حالى كه شما فرزند على و فاطمه هستيد و ده ها پرسش ديگر كه در تاريخ زندگى امام آمده است.(20) 2 . هراس از موقعيت اجتماعى امام دومين مسأله اى كه هارون را وادار به چنين كارهايى مى كرد، اين بود كه مى ديد در اينجا مى توان به نقشه مرموزانه و خباثت آميز يحياى برمكى براى حفظ وزارت خود و خاندانش كه از رشد جعفربن محمد اشعث، استاد امين عباسى، به شدّت واهمه داشت نام برد. يحياى برمكى كار را به جايى رساند كه هارون الرشيد را عليه امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) تحريك كرد و موجب بازداشت طولانى وى گرديد، كه سرانجام به شهادت آن حضرت منتهى شد.(21) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . وسائل الشيعه، ج14، ص485 2 . الكافي، ج6، ص384 ; بحارالأنوار، ج62، ص286 3 . مستدرك الوسائل، ج10، ص228 4 . بحارالأنوار، ج48، ص2 ; اثبات الوصيه، ص185، عيون المعجزات، ص95 5 . همان، ص2 6 . وسائل الشيعه، ج21، ص401 ; محاسن برقى، ج2، ص418 7 . بحارالأنوار، ج48، ص18 8 . عيون اخبارالرضا(عليه السلام)، ج2، ص127 9 . قرب الاسناد، ص193 10 . وسائل الشيعه، ج3، ص436 11 . بحارالأنوار، ج48، ص21 12 . الكافي، ج1، ص310 ; ارشاد مفيد، ص309 13 . منتهى الآمال، ج2، ص183 14 . اعلام الهدى، ص296 15 . منتهى الآمال، ج2، ص184 16 . مناقب آل ابى طالب، ج4، ص320 17 . كافى، ج5 ، ص109 ; بحارالأنوار، ج48، ص172 18 . كتاب المكاسب، ص55 19 . تذكرة الخواص، ص314 20 . بحارالأنوار، ج4، ص122 21 . ارشاد مفيد، ص27 دستگيرى و بازداشت امام(عليه السلام) سعايت و تلاش فرومايگانى چون يحياى برمكى، اثر خود را گذاشت و سرانجام، هارون الرشيد در سال 179(1) در سفرى كه به مكه و مدينه داشت، نزد قبر پيامبر آمد و با ايراد اتهام عليه امام كاظم(عليه السلام) مبنى بر اينكه آن حضرت مى خواهد در ميان امّت پيامبر دست به جنگ وخونريزى بزند! اعلام كرد كه او را دستگير كرده، به زندان روانه خواهيم كرد.(2) و به دنبال اين سخن، دستور داد كه امام را دستگير كرده، كشان كشان از مسجد بيرون آورده و شبانه نزد هارون بردند. تا چشم هارون به امام(عليه السلام) افتاد، ناسزا گفت. سپس دستور داد تا دو محمل به سوى بغداد و بصره ترتيب دهند وبراى اينكه مردم مدينه ندانند امام را به كجا مى برند، دستهاى آن حضرت را بسته سوار بر محمل، راهىِ بصره كردند.(3) امام در زندانهاى هارون از سال 179هـ .ق. كه هارون دستور داد امام را دستگير كنند، تا سال 183 كه به شهادت رسيد; امام موسى بن جعفر در بغداد و بصره در زندانهاى هارون و زير نظر عيسى بن جعفر و فضل بن ربيع و فضل بن يحيى و سندى بن شاهك، 14 سال در سخت ترين وضعيت به سر برد. عيسى بن جعفر، اوّلين زندانبان امام(عليه السلام) والى بصره يكسال امام را به دستور هارون زير نظر داشت، امّا عيسى بن جعفربن منصور، زياد بر آن حضرت سخت نمى گرفت. در اين مدت، زمانى كه امام در نزد عيسى زندانى بود، نامه اى از هارون به دست وى رسيد و هارون از او خواسته بود تا امام را به قتل برساند. عيسى با برخى از مشاوران و نزديكان خود به مشورت پرداخت و آنان وى را ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج48، ص206 2 . همان، ص213 3 . الفصول المهمه، ص221 از مرتكب شدن به چنين كارى باز داشتند. عيسى در پاسخ به نامه هارون نوشت: «زندانىِ موسى بن جعفر در نزد من طول كشيد و من در اين مدت گماشتگانى را بر او نهادم تا از حالش برايم خبر بياورند. در طول اين مدت، نديدم او از عبادت خسته شودوبراى خودهيچ دعايى نمى كند جزطلب آمرزش ودرخواست رحمت خداوند. اگركسى را مى فرستى كه او را از من تحويل بگيرد چه بهتر وگرنه او را آزاد مى كنم; چرا كه من از نگهدارى و زندانى او به حرج و مشقت افتاده ام.»(1) امام(عليه السلام) در زندان فضل بن ربيع نامه عيسى بن منصور سخت هارون الرشيد را نگران كرد و از اين كه مبادا امام را آزاد كرده، تمام نقشه هايش از بين برود، بدين جهت كسى را فرستاد تا امام را از عيسى تحويل گرفته به بغداد منتقل كند. امام كاظم(عليه السلام) پس از يك سال زندانى در بصره، به بغداد منتقل شد و زير نظر فضل بن ربيع قرار گرفت. مفيد در ارشاد مى نويسد: «امام مدتى طولانى در نزد فضل بن ربيع زندانى بود، تا اين كه هارون از وى خواست امام را از بين ببرد. امّا فضل از دست زدن به چنين كارى خوددارى كرد.»(2) و در ملاقاتى كه با عبدالله قروى داشت، به عبدالله گفت: «چند بار از من درخواست شد تا امام را به قتل برسانم امّا من به هيچ وجه زير بار نرفتم و به آنها خبر دادم كه حاضر نيستم به چنين كارى دست بزنم. بدانكه اگر مرا بكشند، به خواسته آنان تن نمى دهم.»(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ارشاد مفيد، ص281 2 . ارشاد، ص281 3 . بحارالأنوار، ج48، ص211 امام در زندان فضل بن يحيى سوّمين مكانى كه حضرت در آنجا زندانى شد، در نزد فضل بن يحيى و در يكى از خانه هاى او بود. ابن شهر آشوب مى نويسد: «هنگامى كه امام به فضل بن يحيى تحويل شد، او بر امام گشايش داد و بسيار احترام واكرامش مى كرد. برخى گزارش كرده اند كه امام كاظم(عليه السلام) در خانه فضل ابن يحيى در آسايش بوده و سخت مورد احترام فضل مى باشد. هارون الرشيد سرور خادم را براى تحقيق در اين امر به خانه فضل فرستاد، او نيز گزارش رسيده را تأييد كرد و به هارون خبر داد كه امام در خانه فضل بن يحيى در كمال آسايش است. هارون كه از شنيدن اين ماجرا به شدّت عصبانى شده بود، به سندى بن شاهك و عباس بن محمد دستور داد كه يكصد تازيانه به فضل بن يحيى بزنند.»(1) امام در زندان سندى بن شاهك هارون الرشيد كه از كشتن امام توسط عيسى بن جعفر و فضل بن ربيع و فضل بن يحيى مأيوس شد، سرانجام آن حضرت را به غلامى حلقه به گوش، انسانى ناپاك به نام سندى بن شاهك سپرد. او كه در انجام دستورات هارون هرگز كوتاهى نمى كرد، زندان را به شكنجه گاهى عليه امام درآورده بود. امام در اين زندان سختى هاى زيادى كشيد و فشارهاى روحى و جسمى فراوانى را متحمّل شد. امام تا آخرين لحظات، از قيد غل و زنجير رهايى نيافت. هارون براى اينكه امام را در زندان آزار دهد، زنى را به عنوان خدمتكار براى حضرت فرستاد. شهادت امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) سرانجام هارون الرشيد براى رهايى از امام، به سندى بن شاهك دستور داد ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . مناقب آل ابى طالب، ج4، ص327 آن حضرت را به وسيله زهر به شهادت رساند. فرزند شاهك در پى فرمان هارون مقدارى زهر در غذاى امام ريخت و به حضرت داد. برخى گفته اند اين زهر را در دانه هايى از خرما گذاشت و براى امام برد.(1) حضرت ده دانه از آن را تناول كرد و دست كشيد. سندى بن شاهك گفت: از اين خرماها بيشتر ميل كن حضرت فرمود: بس است، چرا كه تو به خواسته ات رسيدى و دستورى كه به تو داده شد عملى كردى.(2) وى در پى مسموم كردن امام، هشتاد نفر از بزرگان را در حضور امام(عليه السلام) گرد آورد و به آنها گفت: به اين مرد (موسى بن جعفر(عليهما السلام) ) نگاه كنيد، آيا به او آسيبى رسيده است؟ در حالى كه از نزديك، منزل و فرش و آسايش او را مى بينيد. امام در پاسخ فرمود: «امّا آنچه كه گفته شد درست است، ولى اى مردم بدانيد كه به من زهر خورانده شده و چهره ام فردا سبز گشته و پس فردا از دنيا خواهم رفت.»(3) سرانجام آن حضرت در سال 183هـ . ق. در روز پنجم ماه رجب، در اثر زهرى كه سندى بن شاهك به دستور هارون به امام داد، به ديدار خدا شتافت. جنازه آن حضرت را غريبانه از محلّ شهادت خود بيرون آورده، روى جسر بغداد گذاردند. امّا در نهايت، با تلاش سليمان بن ابى جعفر، عموى هارون الرشيد، جنازه امام را تحويل گرفته، با عزّت تمام در مقابر قريش به خاك سپردند. محدّث قمى از شيخ صدوق روايت كرده جنازه كه را به جايى آوردند كه مجلس شرطه بود; يعنى محلّ مأموران و نوكران حاكم شهر. چهار نفر را واداشتند تا ندا دهند كه هر كه مى خواهد موسى بن جعفر را ببيند، بيرون بيايد. در شهر غلغله شد. سليمان بن ابى جعفر، عموى هارون، قصرى داشت در كنار شط، چون صداى غوغاى مردم را شنيد و اين ندا به گوشش رسيد، از قصر بيرون آمد و غلامان خود را امر كرد تا مزدوران را دور كنند و خود عمامه از سر انداخت و گريبان چاك زد. پاى برهنه، براى تشييع جنازه آن ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ارشاد مفيد، ص282 2 . اثبات الوصيه، ص194 3 . مناقب آل ابى طالب، ج4، ص327 حضرت روان شد و حكم كرد كه در پيشاپيش جنازه آن حضرت، ندا كنند، هركه مى خواهد نظر كند به طيّب پسر طيّب، بيايد به تشييع جنازه موسى بن جعفر. پس تمام مردم بغداد جمع شدند و صداى شيون و فغان از زمين به فلكِ نيلگون مى رسيد. چون نعش آن حضرت را به مقابر قريش آوردند، به حسب ظاهر خود ايستاد متوجه غسل و حنوط و كفن آن حضرت شد. كفنى كه براى خود ترتيب داده و قيمت آن 2500 دينار بود و تمام قرآن را بر آن نوشته بود، بر آن حضرت پوشانيدند و با عزّت تمام آن جناب را در مقابر قريش دفن كردند.(1)
|