
|
السياحة
|
![]()
![]() |
<---Nederland العربي--->---> برگشت کربلا در محضر امام حسين(عليه السلام) طلوع خورشیدی دیگر روز سوم شعبان سال چهارم هجرى (سال عام الخندق)، دومين فرزند بزرگوار حضرت على(عليه السلام) و فاطمه زهرا(عليها السلام) در خانه وحى و ولايت در شهر مدينه چشم به جهان گشود.(1) خبر ولادتش به پيامبر رسيد. او را طلبيد و در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت و در روز هفتم به فرمان خداوند منّان، نام «حسين» را بر او نهاد. جريان به اين صورت بود كه در روزهاى آغازين ولادت، جبرئيل بر پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) نازل شد و گفت: «سلام خداوند بر تو باد! اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ، اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون «شُبير» كه به عربى «حسين» خوانده مى شود، نام بگذار. چون على براى تو بسان هارون براى موسى است جز آنكه تو خاتم پيغمبران هستى.»(2) و به اين ترتيب، نام پر عظمت و زيباى «حسين» از جانب خداوند براى دومين فرزند خاندان پيامبر انتخاب شد. در روز هفتم ولادت آن حضرت، فاطمه(عليها السلام) گوسفندى براى فرزندش عقيقه كرد و سر او را تراشيد و هم وزن موى او نقره صدقه داد.(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج44، ص201 2 . منتهى الآمال، ج1، ص523 3 . همان مدرك. دوران زندگى امام حسين(عليه السلام) در يك نگاه كلّى، مى توان مراحل زندگى آن حضرت را به چند دوره تقسيم كرد: 1 . از سال چهارم تا دهم هجرت، به مدت شش سال و چند ماه كه همراه با حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و فاطمه زهرا(عليها السلام) بود. 2 . از سال دهم تا سال چهلم هجرت، به مدت 30 سال همراه با حيات على(عليه السلام) بود. 3 . از سال چهلم تا پنجاهم هجرت، به مدت 10 سال كه همراه با امامت امام حسن(عليه السلام) بود. 4 . از سال پنجاهم تا شصتم هجرت، به مدت 10 سال كه دوران آن حضرت و همراه با خلافت معاويه بود. 5 . از سال شصتم تا شصت و يكم هجرت، به مدت كمتر از يكسال كه همراه با خلافت يزيد بن معاويه بود. كنيه و القاب تنها كنيه آن حضرت «ابوعبدالله» است و اما القاب آن حضرت عبارتند از: رشيد، زكىّ، وفىّ، مبارك، طيب، تابع مرضات الهى، سيد و سبط. اين دو لقب چون برگرفته از روايت مشهور نبوى «الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ» است و «سبط» به معناى جماعت، قبيله و امت است و حسين(عليه السلام) همان طور كه پيامبر فرمود: «حُسَينٌ سِبْطٌ مِنَ الأَسْباطِ»، سبط است به اين معنا كه آن حضرت از نظر قدر و منزلت، فضيلت و كمال، علم و فقه و ايمان و صدق، معادل يك جماعت يا قبيله بلكه معادل يك امت است چه اينكه آن حضرت چكيده فضايل و كمالات پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) مى باشد.(1) صورت و سيما آن حضرت از نظر بدن و ظاهر (علاوه بر خصوصيات اخلاقى) شباهت بسيارى به ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . محمد بسيومى مهران، فى رحاب النبى و آل بيته الطاهرين، ج8 ، ص35. جدش رسول خدا(صلى الله عليه وآله) داشت. امام حسين(عليه السلام) خوش قامت، نيكو سخن، داراى چهره اى زيبا و چشمانى نافذ بود. طرز راه رفتن، نگاه كردن و ديگر حركات بدنى آن «بعد از واقعه كربلا سر مبارك آن حضرت را نزد ابن زياد (ملعون) آوردند و او با چوب بر بينى امام مى كوبيد و مى گفت: مثل اين (سر) زيبا و نيكو نديده ام، گفتم: مگر نه اينكه او شبيه ترين مردم به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است.»(1) دوران كودكى حسين(عليه السلام) دوران كودكى خود را تحت سرپرستى سه معلم بزرگ الهى گذراند. در خانه وحى، محل نزول فرشتگان و در خانه امامت و ولايت با تعليمات پيامبر، على، فاطمه زهرا(عليهم السلام) به كمالات و فضايل معنوى بسيارى دست يافت. رفتار و گفتار او و نيز نحوه ارتباط و برخورد پيامبر خدا و پدر و مادر بزرگوارش با وى نشانه هايى گويا از آن مراتب عالى انسانى در اوست. محبوب پيامبر بين حسين(عليه السلام) و پيامبر(صلى الله عليه وآله) عالى ترين و صميمى ترين رابطه معنوى و عاطفى برقرار بود. سلمان فارسى مى گويد: «ديدم كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حسين(عليه السلام) را بر زانوى خويش نهاده او را مى بوسيد و مى فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان، قائم ايشان مى باشد.»(2) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . همان، ج8 ، ص35 2 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص31 انس بن مالك مى گويد: «وقتى از پيامبر پرسيدند: كداميك از اهل بيت خود را بيشتر دوست دارى؟ فرمود: حسن و حسين را. بارها رسول الله(صلى الله عليه وآله) حسن و حسين(عليهما السلام) را به سينه مى فشرد و آنان را مى بوسيد.»(1) شاگرد پيامبر از امام حسين(عليه السلام) پرسيدند: از رسول خدا چه شنيدى؟ فرمود: شنيدم كه مى فرمود: «خدا كارهاى مهم و بزرگ را دوست مى دارد و كارهاى پست و حقير را نمى پسندد... او قل هو الله احد و نيز نمازهاى پنجگانه را به من آموخت و شنيدم كه مى فرمود: هركه خدا را اطاعت كند، خداوند او را بالا مى برد و هر كه نيت خود را براى خدا خالص كند خداوند او را نيكو بيارايد و هر كه به آن چه نزد خداست اطيمنان كند، خداوند او را بى نياز سازد و هر كه بر خداوند بزرگى كند، خداوند او را خوار نمايد.»(2) رعايت ادب آن حضرت در ايام كودكى در ارتباط با ديگران كمال احترام و ادب را رعايت مى كرد به طورى كه موجب تحسين على(عليه السلام) شد. نمونه اش نحوه صدا كردن پيامبر(صلى الله عليه وآله) و پدرش على(عليه السلام) است از على(عليه السلام) روايت شده است كه فرمود: «حسن(عليه السلام) در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مرا «اباالحسين» صدا مى كرد و حسين(عليه السلام)مرا «اباالحسن» مى خواند و هر دو رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را پدر صدا مى كردند، چون رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از دنيا رحلت فرمود، آنان مرا پدر خواندند.»(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فى رحاب النبى، ج8 ، ص36 2 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام)، ص31 3 . همان، ص61 علم فراوان آن روزها كه حسين(عليه السلام) كودكى بيش نبود، علوم و احاطه او نسبت به مسائل دينى و حقايق هستى از گستره خاصى برخوردار بود و گاه جلوه هايى از آن بروز و ظهور مى كرد نمونه اش خبر از معناى آواى حيوانات است كه در اينجا گوشه اى از آن روايت آورده مى شود: امام حسين(عليه السلام) فرمود: «هرگاه كركس صدا كند، مى گويد: اى فرزند آدم، هر چه خواهى زندگى كن كه سرانجام آن مرگ است. هرگاه باز شكارى صدا كند، مى گويد: اى داناى پنهانيها، اى برطرف كننده گرفتاريها. هرگاه طاووس صدا كند، مى گويد: اى مولاى من، من به خود ستم كردم و به (زيبايى و) آراستگى خود مغرور شدم، مرا ببخشاى...»(1) راوى مى گويد: «از حسين بن على شنيدم كه مى فرمود: به خدا سوگند سركشان بنى اميه بر كشتن من گرد آيند و پيشاپيش آنان عمر سعد خواهد بود. او اين سخن را در عصر پيامبر فرمود. من از او پرسيدم: آيا اين خبر را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)شنيده اى؟ فرمود: نه، پس خدمت پيامبر رسيدم و او را از اين خبر آگاه كردم حضرت فرمود: علم من علم اوست و علم او علم من است و ما از حوادث، پيش از آنكه رخ دهند آگاهيم.»(2) چند استدلال شيرين سليمان بن شدّاد مى گويد: «من با امام حسين(عليه السلام) بازى «سنگ پرانى» مى كرديم، هرگاه سنگ من به هدف ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص47 2 . همان، ص53 مى خورد او به من مى گفت: آيا رواست كه بر دوش پاره تن پيامبر خدا سوار شوى؟ و هرگاه سنگ او به هدف مى خورد، مى گفت: آيا خدا را سپاس نمى گويى كه پاره تن رسول خدا را بر دوش خود مى گيرى؟!»(1) روزى حسين(عليه السلام) (در حالى كه شش ساله بود) بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) وارد شد. على(عليه السلام) به پيامبر عرض كرد: «اى رسول خدا، آيا فرزندم حسين را دوست دارى؟ فرمود: چگونه دوست نداشته باشم با اينكه عضوى از اعضاى من است؟ على عرض كرد: اى رسول خدا، كدام يك نزد شما محبوبتريم من يا حسين؟ حسين پاسخ داد: هركه در شرافت والاتر است او نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) محبوب تر و مقرب تر است. على(عليه السلام)فرمود: حسين جان، با من مباهات مى كنى؟ عرض كرد: بله پدر جان! اگر مايل باشى، على(عليه السلام) فرمود: من اميرمؤمنانم، من زبان راستگويانم، من وزير مصطفايم (تا هفتاد و اندى فضايل خود را شمرد)... حسين(عليه السلام) عرض كرد: من حسين بن على بن ابى طالب(عليهما السلام) هستم. مادرم فاطمه زهرا(عليها السلام) سرور بانوان جهانيان است. جدّم محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله) سرور قاطع همه بنى آدم است. اى على! مادر من نزد خدا و همه مردم برتر از مادر تو و جدّ من نزد خدا و همه مردم بهتر و برتر از جدّ تو است. من در گهواره بودم كه جبرئيل به زبان كودكانه با من حرف مى زد و اسرافيل با روى گشاده مرا پذيرا مى شد. اى على، تو نزد خدا برتر از من و من با پدران و مادران و اجداد فاخرتر از تو هستم.» حسين(عليه السلام) سپس (برخاست و) دست به گردن على(عليه السلام) انداخت و پى در پى او را مى بوسيد و على(عليه السلام) نيز او را مى بوسيد و مى فرمود: حسين جان! خداوند شرافت و بزرگوارى و گرانمايگى و دانش و بردبارى تو را فزونى بخشد و ستم كنندگان بر تو را لعنت كند.(2) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص57 2 . همان، ص58 حق طلبى از ويژگى هاى مهم اخلاقى امام حسين(عليه السلام) كه در طول زندگى آن حضرت جلوه بيشترى داشت، روحيه حق طلبى و دفاع از حق و صاحبان حق بود; چه اينكه او مظهر كامل صفت حق طلبى پدر، مادر و جدّ بزرگوارش بود. نمونه هاى آن، دفاع از حق فاطمه(عليها السلام) در امر فدك در برابر ابوبكر، دفاع از حق على(عليه السلام) در امر خلافت در برابر ابوبكر و عمر، دفاع از اهل بيت(عليهم السلام) در برابر ابوبكر و عمر، دفاع از اهل بيت(عليهم السلام) در برابر ابوسفيان و امثال آنها است. در روايت آمده است كه: «وقتى ابوبكر خليفه شد، روز جمعه به منبر رفت. حسن و حسين(عليهما السلام) (كه در سنين كودكى بودند) براى نماز جمعه آماده شده بودند. حسين پيش افتاده به ابوبكر رسيد و فرمود: اين منبر پدر من است نه منبر پدر تو. ابوبكر گريست و گفت: راست مى گويى اين منبر پدر شماست نه منبر پدر من.»(1) دوران جوانى بعد از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) ، بيشتر عمر با بركت امام حسين(عليه السلام) در كنار پدر سپرى شد. او در تمام عرصه هاى اجتماعى، مذهبى، سياسى و نظامى تحت فرمان امام به فعاليت مشغول بود. آن حضرت از بدرقه كنندگان ابوذر در هنگام تبعيد به ربذه به فرمان عثمان بود كه بدين وسيله اعتراض خود را نسبت به برنامه هاى ظالمانه عثمان و نيز حمايت خود را از حق طلبى ابوذر اعلام داشت. در اولين روز به خلافت رسيدن على(عليه السلام) به منبر رفت و در وصف و حمايت از پدرش چنين گفت: «هان! اى مردم، از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: على شهر هدايت است; هر كه به آن درآيد رستگار است و هر كه از آن پس و پيش افتد نابود است.»(2) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فى رحاب النبى، ج8 ، ص49 2 . همان، ص153 در جنگ هاى جمل، نهروان و صفين شركت فعال و مؤثر داشت و همچون سربازى فداكار در تهييج مردم براى شركت فعالانه در جنگ و دفاع در برابر ظالمان نقش هاى مهمى را ايفا كرد و در پيروزى ها بسيار مؤثر بود. نمونه اش جنگ صفين است كه وقتى توسط لشكر معاويه آب فرات بر لشكر حضرت امير بسته شد. حسين(عليه السلام) به فرمان على(عليه السلام) با شجاعت تمام لشكر معاويه را شكست داد و بر آب فرات مسلط شد.(1) اخلاق و كمالات معنوى زندگى حسين(عليه السلام) مانند جد، پدر، مادر و برادرش، مملو از جلوه هاى كمالات معنوى و فضايل اخلاقى انسان ساز است كه در قالب ارتباط با خدا، معاشرت با مردم و برخورد با دشمنان و اهل منكر بروز و ظهور كرده است و گرچه حافظه تاريخ در حد ظرفيت خود، قطرات كمى از آن اقيانوس بى كران كمالات و پرتو ضعيفى از آن انوار درخشان انسان كامل را ثبت و ضبط كرده است و بسيارى از حقايق زندگى آن حضرت همانند ساير معصومين(عليهم السلام) مخفى مانده است ولى همان مقدار از سيره علمى و عملى آن حضرت، اگر مورد توجه قرار گيرد، الگويى كامل در سير زندگى انسانى براى رسيدن به سعادت و رستگارى خواهد بود. 1 . ارتباط با خدا الف ـ نماز بيشترين ارتباط امام حسين(عليه السلام) با خداوند، از راه نماز بود. هم از نظر كمّيت و هم از نظر كيفيت، كسى جز معصوم به پاى آن حضرت نمى رسيد. از امام سجاد(عليه السلام) روايت شده است كه فرمود: «پدرم در شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند.»(2) آن حضرت نماز را بسيار دوست مى داشت و در هيچ حالتى از آن غافل نمى شد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فى رحاب النبى، ج8 ،، ص170 2 . بحارالأنوار، ج44، ص196 در عصر تاسوعا از برادرش عباس(عليه السلام) خواست كه يك شب از دشمن مهلت بگيرد تا در آن يك شب به راز و نياز با خداوند بپردازد و فرمود: «فَهُوَ يعلم أنّي كُنتُ قد أحبّ الصلاة له وتلاوة كتابه وكثرة الدعاء والاستغفار».(1) «خداوند خود مى داندكه من نماز، تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را دوست مى دارم.» چون ظهر عاشورا فرا رسيد، ابو ثمامه صائدى از آن حضرت درخواست كرد كه در واپسين لحظات زندگى، نماز را به امامت حضرتش به جاى آورد. امام فرمود: «ذَكَرْتَ الصَّلاةَ جَعَلَكَ اللهُ مِنَ الْمُصَلِّينَ الذّاكِرينَ...» آنگاه براى اقامه نماز، به دشمن پيشنهاد آتش بس داد و چون پذيرفته نشد در برابر رگبار تيرها، نماز را به جاى آورد. در «براى شخصى كه به حضور پادشاه مقتدرى مى رود، شايسته است كه رنگش زرد شود و بدنش بلرزد و اشكش روان شود.»(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج44، ص392 2 . همان، ج45، ص21 3 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص693 ب ـ ذكر و ياد خدا امام حسين(عليه السلام) لحظه اى از ياد و ذكر خداوند متعال غافل نبود و حتى در شكم مادر نيز به تسبيح خداوند مشغول بود و فاطمه زهرا(عليها السلام) صداى تسبيح او را مى شنيد.(1) در روز عاشورا، هنگام حمله به دشمن، ذكر «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ»(2) و هنگام احساس خطر مرگ } إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ{ (3) بر زبان جارى مى كرد. آن حضرت يكى از ريشه هاى ولايت ستيزى را غفلت از ياد خدا مى شمرد و خطاب به لشكر يزيد مى فرمايد: «لَقَدْ اسْتَحْوَذَ عَلَيكُمْ الشَّيطانُ فَأَنْسيكُم ذِكر الله الْعَظِيم فتبّاً لَكُم وَ لِما تُرِيدُون».(4) «شيطان شما را احاطه كرده، پس ياد خداوند بزرگ را فراموشتان ساخته است...» ج ـ رضا و توكل امام حسين(عليه السلام) در برابر خدا تسليم محض بود و در هيچ حالتى از او گلايه نمى كرد و در هر دو صورت كاميابى و ناكامىِ ظاهرى، خداوند را شاكر بود. آن حضرت كارهايش را تنها براى جلب رضايت خداوند انجام مى داد; همان طور كه هدف اصلى سفر به كربلا را تحصيل رضاى الهى معرفى كرده، از خداوند درخواست توفيق مى كند.(5) امام حسين(عليه السلام) در طول سفر كربلا، خدا را تنها تكيه گاه خود مى داند و همواره با عبارات گوناگون اين مطلب توحيدى را بازگو مى كند. گاه مى گويد: «أَنْتَ رَبُّنا عَلَيْكَ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج34، ص273 2 . همان، ج45، ص50 3 . همان، ج44، ص379 4 . همان، ج45، ص43 5 . همان، ج44، ص328 تَوَكَّلْنا وَإِلَيْكَ أَنَبْنا وَإِلَيْكَ الْمَصيرُ». و گاه عرض مى كند: «اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْب»;(1) يعنى خدايا! تو پروردگار ما هستى، بر تو توكّل مى كنيم، به سوى تو باز مى گرديم. خدايا! در هر مصيبتى تو تكيه گاه من هستى. حسين(عليه السلام) عارفى بزرگ است كه عالم را محضر خدا مى داند و او را شاهد، حاضر و ناظر بر تمام امور و هستى معرفى مى كند و غفلت از اين مسأله را ريشه عصيان خداوند مى شمارد. شخصى به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا، من آلوده گناه هستم و نمى توانم از عصيان بگريزيم. مرا موعظه كن. (آن حضرت او را به حضور خداوند در همه جا و در همه حال توجه مى دهد) و مى فرمايد: «به پنج كار بپرداز و هر چه خواستى گناه كن: ـ از نعمتهاى خداوند استفاده نكن، آنگاه به سوى گناه برو. ـ اگر مى توانى از حكومت و سرپرستى پروردگار خارج شوى، گناه كن. ـ به جايى پناه ببر كه آفريدگارت تو را نبيند و بعد هر چه خواستى گناه كن. ـ اگر مى توانى هنگام مرگ جان را به فرشته خدا تسليم ننمايى هر گناهى مى خواهى به جاى آور. ـ اگر مى توانى وقتى تو را به شعله هاى دوزخ مى سپارند وارد نشوى هر اندازه مى خواهى عصيان كن.»(2) د: دعا دعا درى از درهاى بركت و رحمت خدا است كه بر بندگان خاص و شايسته خود گشوده است تا بدينوسيله روح بندگى را در خود تقويت كنند و با او ارتباط نزديكتر داشته باشند. حسين(عليه السلام) در طول زندگى خود از اين نعمت الهى كاملاً بهره مند بود و در مواقع مختلف به راز و نياز با خداوند متعال مى پرداخت نمونه بارز آن، دعاى معروف ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج45، ص4 2 . همان، ج75، ص126 عرفه است كه از آغاز تا پايان آن، مملو از معارف و برنامه هاى انسان ساز است. آن حضرت در اين دعا به ذكر صفات جمال و جلال، بيان نعمتها، اظهار فقر و كمال نيازمندى خود نسبت به كرم و رحمت خداوند پرداخته است و در آن، آنچه را كه پايه كمال نهايى انسان است از خداوند خواسته است. در فقره اى از آن دعا عرض مى كند: «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَخْشَاكَ كَأَنِّي أَرَاكَ»; «پروردگارا! توفيقى به من ده كه از تو بترسم; مانند آنكه تو را مى بينم.» در روز عاشورا نيز با خداوند در قالب دعا به راز و نياز پرداخت و عرض كرد: «اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْب، وَ أَنْتَ رَجَائِي فِي كُلِّ شِدَّة، وَ أَنْتَ لِي فِي كُلِّ أَمْر نَزَلَ بِي ثِقَةٌ وَ عُدَّةٌ...».(1) «پروردگارا! در تمام غصه ها و اندوه ها، تو محلّ اتّكا و اعتماد من هستى و در هر گرفتارى و شدت، تو محلّ اميد من هستى و هر حادثه اى كه بر من فرود آيد و هر نازله اى بر من وارد شود، تو محل اطمينان و استعداد من مى باشى.» 2. ارتباط با مردم الف ـ بخشش حسين بن على(عليهما السلام) از بخشده ترين مردم عصر خويش بود و هيچكس غير از معصوم با او قابل مقايسه نيست. از ويژگى هاى بخشندگى آن حضرت، حفظ شخصيت افراد، حيا در وقت كمك رسانىِ آشكار، و يارى رسانى پنهانى است. بعد از شهادت، در پشت آن حضرت كوبيدگى مشاهده كردند. از امام سجاد(عليه السلام)پرسيدند: اين كوبيدگى از چيست؟ فرمود: اينها از اثر آن بارهايى است كه شب ها به دوش مى گرفت و براى يتيمان و بيوه زنان مى برد.(2) ميهمان را گرامى مى داشت. با فقرا مجالست داشت و آنها را سوار مى كرد و به ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج45، ص4 2 . همان، ج44، ص190 نيازهايشان رسيدگى مى كرد. برهنگان را مى پوشاند. گرسنگان را سير مى كرد و قرض مقروضين را مى پرداخت. امام حسين(عليه السلام) شكر صدقه مى داد. پرسيدند چرا شكر؟ فرمود: من شكر را دوست دارم و خداى سبحان مى فرمايد شما هرگز به نيكى نمى رسيد مگر آنكه از آنچه دوست مى داريد انفاق كنيد.(1) ب ـ تواضع امام به گروهى از فقيران برخورد، كه روى گليمى نشسته، پاره هاى نان مى خورند، به آنان سلام كرد. آنان حضرت را به خوراك خود دعوت كردند. كنار آنان نشست و فرمود: «اگر خوراك شما صدقه نبود با شما هم خوراك مى شدم» سپس فرمود: برخيزيد تا به منزل برويم. حضرت آنان را (به منزل آورده) خوراك و پوشاك داد و به هر يك از آنان چند درهم عطا كرد.(2) و در روايت ديگر آمده است: آن حضرت در كنار گروهى از بندگان نشست و با آنان طعام خورد و فرمود: «إِنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ» و سپس آنان را به منزل خود دعوت كرد.(3) ج ـ عفو و گذشت يكى از غلامان حضرت، مرتكب لغزشى شده بود كه امام دستور داد او را ادب كنند. غلام عرض كرد: مولاى من! خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: } ...وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ...{ امام فرمود: او را رها كنيد كه غيظ خود را فرو بردم. غلام عرض كرد } ...وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ...{ . امام فرمود: تو را بخشيدم. غلام عرض كرد: } ...وَ اللهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ...{ . امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد كردم و بعد دستور داد كه به او يك جايزه شايسته عنايت كنند.(4) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص699 2 . همان، ص700 3 . بحارالأنوار، ج44، ص189 4 . كشف الغمه، ج2، ص241 ارتباط با دشمن الف ـ سعه صدر و احسان در برخورد با دشمنان نادان، با سعه صدر، نيكو و سازنده رفتار مى كرد. نمونه اش واكنش در برابر اهانت عصام بن مصطلق به آن حضرت است كه بعد از ناسزاگويى وى به آن حضرت و على(عليه السلام) فرمود: «... از خداى سبحان براى خودم و تو آمرزش مى خواهم. اگر از ما كمك بخواهى، كمك مى كنيم و اگر از ما بخششى طلب كنى، مى بخشيم و اگر از ما هدايت بجويى، راهنمايى ات مى كنيم.» عصام مى گويد: چون خوشرفتارى امام حسين(عليه السلام) را ديدم، از كرده خود پشيمان شدم. حضرت به من فرمود: آيا اهل شامى؟ عرض كردم آرى. فرمود: «خدا ما و شمارا نگه دارد، اكنون بى هيچ بيم و هراسى، حوايج و نيازمندى هايت را نزد ما بياور كه ان شاءالله مرا در بهترين جايگاهِ گمان خود خواهى يافت.» عصام مى گويد: (از اين رفتار بزرگوارانه امام شرمنده شدم) و از او خداحافظى نمودم در حالى كه بر روى زمين هيچ كس برايم محبوب تر از او و پدرش نبود.(1) ب ـ شجاعت دلاورى آن حضرت در مقابله با ظالمان، غير قابل انكار است. مطالعه و دقت در رفتار و نحوه جنگ آن حضرت در روز عاشورا، مثل نظم دادن به لشكر، رعايت اصول نظامى، كندن خندق دور خيمه ها و آتش روشن كردن در آن، نزديك هم بودن خيمه ها، همه نشان از نباختن روحيه، اميد و ثبات فكرى آن حضرت دارد. راوى مى گويد: «هرگز شكسته و تنها مانده اى را نديدم كه فرزندان و خاندان و يارانش را ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . منتهى الآمال، ج1، ص532 كشته باشند و با اين حال، دلدارتر و شجاعتر از حسين(عليه السلام) باشد. چون جنگجويان بر او حمله مى كردند. آنچنان دلاورانه بر ايشان تاخت كه به سان ج ـ غيرت دينى لحظه اى از اصول و مبانى خود در برابر ظالمان و بدعت گذاران كوتاه نيامد تا آنجا كه از مال و جان خود نيز گذشت. در روز عاشورا با صداى بلند فرمود: «هرگز دست ذلّت (تسليم و بيعت) به شما نخواهم داد و مانند غلامان، اقرار به گناه نمى كنم (چراكه) خداوند و رسول او و اهل ايمان به آن راضى نيستند.»(2) د ـ جوانمردى قبل از واقعه كربلا، حرّبن يزيد رياحى با هزار نيروى نظامى راه را بر امام حسين(عليه السلام)كه در مسير كربلا در حركت بود، بست ولى امام حسين(عليه السلام) ملاحظه كرد كه سپاه دشمن از تشنگى سخت در عذاب اند. به جوانان خود فرمان داد، شتاب كنند و به آنها و اسبهايشان آب دهند. على بن طعان محاربى مى گويد: «من آخرين نفر از سپاه حرّ بودم كه به آنجا رسيدم، تشنگى بر من و مركبم چيره شده بود، چون حسين(عليه السلام) حال عطش من و مركبم را ديد، امر كرد تا شتر خود را بخوابانم، شتر را آب دادم و آن حضرت خود شخصاً با دست مباركش مشك آب را به دهان من گذاشت و سيرابم كرد.»(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فى رحاب النبى، ج8 ، ص316 2 . بحارالأنوار، ج45، ص7 3 . همان، ج44، ص376 علم و دانش گستره علم و آگاهىِ آن حضرت را از رفتارها و گفتارهاى او، كه در قالب كلمات قصار، خطبه ها، پاسخ به پرسش ها و نامه ها آمده است، به خوبى مى توان يافت. همان طور كه در پاسخ پرسشهايى كه پادشاه روم در مورد كهكشان و برخى از مسائل تكوينى ديگر از امام كرد، حضرت ضمن جواب به آنها، به دانش و احاطه فراوان خود نسبت به آيات آفاقى و انفسى چنين اشاره مى فرمايند: «چيزهايى پرسيدى كه در مقايسه با منتهاى علم من، چونان خسى در گستره ناپيداى دريا هم نيستند.»(1) اخبار غيبى آن حضرت نيز دليل ديگرى بر فراوانى دانش آن حضرت است. مانند خبر شهادت خود به دست امويان در كربلا، شهادت فرزندان امام حسن(عليه السلام) و امثال آنها. عبدالله بن عباس مى گويد: «در حضور امام حسين(عليه السلام) نشسته بودم كه عرب باديه نشينى وارد شد و عرض كرد: شترم گم شده است و چيزى جز آن ندارم. تو فرزند پيامبرى، مرا به آن راهنمايى كن. حضرت فرمود: به فلان جا برو، شترت آنجاست و در برابر او شيرى ايستاده است. آن مرد به آن ناحيه رفت و شتر خود را همانگونه كه حضرت فرموده بود يافت.»(2) بهترين وسيله براى دست يابى به گوشه اى از علوم بى كران آن حضرت، دعاى عرفه است. اين دعا در فرهنگ معصومين(عليهم السلام) ، گذشته از راز و نياز با خداوند و ابراز بندگى و نيازمندى به درگاه الهى، شرح حالى است از ميزان آگاهى نسبت به حقايق هستى و پديدآورنده آنها و ارتباط آنها با يكديگر و با خداوند. بنابراين، دعا براى دعا كننده، هم ابراز بندگى است و هم اخبار از حقايق و اين از ويژگى هاى معصومين(عليهم السلام) است. دعاى ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص717 2 . همان، ص713 عرفه نيز چنين است كه در آن، حسين(عليه السلام) ميزان علم و آگاهى خود را نسبت به خداوند، در طليعه دعا، كه عرض مى كند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَيْسَ لِقَضَائِهِ دَافِعٌ وَ لا لِعَطَائِهِ مَانِعٌ وَ لا كَصُنْعِهِ صُنْعُ صَانِع...»; «سپاس خدايى را سزاست كه براى قضايش دافعى نيست و براى عطايش مانعى و هيچ اثرى همچون اثر او نيست» و يا در اثناى دعا عرض مى كند: «...تُسَبِّحُ لَكَ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الاَْرَضُونَ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْء إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ...»; «هفت آسمان تسبيح مى گويد و هفت زمين و هر كه در آنهاست نيز تسبيح گويند و همه چيز تسبيح گوى تو هستند.» اين كلمات و كلمات ديگر دعا، همه نشانگر آن است كه امام حسين(عليه السلام) به آن حقايق دست پيدا كرده و از ويژگى هاى آنها آگاه است و اندكى از بسيار، در كلامش موج مى زند. معجزات و كرامات ارتباط ويژه امام حسين(عليه السلام) با پروردگار متعال، موجب احاطه او بر عالم تكوين و اسرار هستى شده بود كه گاه در جهت صلاح امت اسلامى، از سلطه خود بر علل و اسباب، به صورت كرامات و معجزات استفاده مى كرد كه تاريخ نمونه هايى از آنها را ثبت و ضبط كرده است. سخن گفتن طفل شيرخوار صفوان بن مهران گويد: «از امام صادق(عليه السلام) شنيدم كه فرمود: در زمان امام حسين(عليه السلام) دو نفر در آن هنگام گذرِ امام حسين(عليه السلام) بر آن دو افتاد و پرسيد: درباره چه چيزى به همديگر ناسزا مى گوييد؟ يكى گفت: اين زن از آنِ من است. ديگرى نيز گفت: اين بچه از آن من است. حضرت به اولى فرمود: بنشين و خطاب به آن زن فرمود: اى زن، پيش از آنكه خدا آبرويت را ببرد، واقعيت مطلب را بگو، عرض كرد: اين مرد شوهر من است و اين بچه نيز از آن اوست و آن مرد (دومى) را نمى شناسم. حضرت (خطاب به پسربچه) فرمود: اى كودك، اين زن چه مى گويد؟ به اذن خداى متعال سخن بگو. طفل (به سخن آمد و) گفت: من نه فرزند اين هستم و نه فرزند آن و پدرم چوپانى است كه در فلان قبيله است. حضرت فرمان داد تا زن را عقوبت كنند. حضرت صادق(عليه السلام) فرمود: پس از آن، ديگر كسى نشنيد كه آن پسربچه (در آن سن) سخن گويد.»(1) از ميان رفتن تب زرارة بن اعين مى گويد: امام صادق(عليه السلام) از پدران بزرگوار خود نقل كرده است: «امام حسين(عليه السلام) به عيادت مريضى تب دار (عبدالله بن شدّاد ليثى) رفت، چون از در وارد شد، تب او زايل شد. عرض كرد: حسين جان! خشنودم از اين كرامات كه به شما عطا شده است. تب از شما مى گريزد! امام فرمود: به خدا سوگند، خداى سبحان هيچ چيزى را نيافريده مگر آنكه فرمانبرى از ما را به آن دستور داده است.»(2) فعاليتهاى سياسى امام حسين(عليه السلام) در هيچ يك از مراحل زندگى خود; چه پيش و چه پس از امامتِ خود، نسبت به مسائل سياسى بى تفاوت نبود و همواره به صورت هاى مختلف به انتقاد، ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج44، ص184 2 . همان، ص183 افشاگرى و روشن گرى در مورد مفاسد حكّام غاصب مى پرداخت. آن حضرت در زمان امام حسن(عليه السلام) ، تابع آن امام هُمام بود و بنابر شرايط صلح امام حسن(عليه السلام) ، اقدام عملى بر ضدّ معاويه، كه غاصب حكومت و خلافت بود، نكرد ولى در زمان امامت خود كه از سال پنجاهم هجرى آغاز شد و ده سالِ آن همزمان با تداوم غصب خلافت توسط معاويه بود، اقدامات سياسى ويژه و حساب شده اى عليه سياستهاى حكومتى در جهت حفظ اسلام و مسلمانان از انحراف انجام داد. معاويه، به نام اسلام و خليفه مسلمين، بر جان و مال و عقيده مردم مسلّط شد و به احياى تبعيض هاى نژادى و رقابتهاى قبيله اى پرداخت. به جعل احاديث و تفسير و تأويل آيات قرآن براى وجهه شرعى بخشيدن به حكومت خود اقدام كرد. به ترويج فرقه هاى باطل; نظير جبريه و مرجئه، براى تضعيف مبانى اعتقادى مسلمانان دست زد. مسلمانان را نسبت به مكتب علوى، كه منادى اسلام راستين بودند، بيگانه كرد و اهل بيت را در نظر آنان ظالم جلوه داد و بالاخره افراد مؤثر، متفكّر و متديّن مانند حجربن عدى، عمرو بن حمق خزاعى را به قتل رسانيد.(1) و اما اقدامات سياسى آن حضرت در زمان معاويه عبارت بودند از: 1 . انتقاد و افشاگرى امام حسين(عليه السلام) با خطبه ها و نامه هاى فراوان به معاويه، انزجار خود را نسبت به فعاليتهاى او اعلام كرد و بارها نسبت به بدعت گذارى ها، مفاسد مالى، كشتار شيعيان و بهويژه معرفى يزيد به عنوان وليعهد، به شدت معترض شد و اذهان آزادى خواهان را متوجه انحراف حكومت معاويه كرد. نمونه اش پاسخ نامه آن حضرت به معاويه است كه در آن نوشت: «افراد ظالمى كه اطراف تو را گرفته اند، داخل در حزب ستمكاران و اعوان شيطان اند. آيا تو حجربن عدى و اصحاب او را كه از اهل عبادت و زهد بودند ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . سيره پيشوايان، ص146 نكشتى؟ حجر و ياران او براى دفع بدعت و امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند و تو از روى ظلم آنان را كشتى. آيا تو قاتل عمرو بن حمق، كه از شدت عبادت پيشانى اش پينه بسته بود، نيستى؟... تو ادعا نكردى كه «زياد» فرزند ابوسفيان است و حال آنكه پيامبر فرمود: «الولد للفراش» و تو او را بر مردم مسلّط ساختى و او بر مسلمانان سخت گرفت و پاى آنان را بريد و آنان را بر شاخه هاى درخت آويخت... تو اكنون كودكى (يزيد) را براى امارت و حكومت اختيار كرده اى كه همواره شراب مى خورد و با سگ ها بازى مى كند و من مى بينم كه خود را به هلاكت انداختى و دينت را نابود كردى و ملت را خوار ساختى.»(1) آن حضرت در مدينه، در حضور معاويه نسبت به ولايت عهدى يزيد اعتراض كرد و خطاب به معاويه فرمود: «آنچه درباره كمالات يزيد و لياقت وى براى اداره امور امّتِ اسلامى گفتى فهميدم. تو يزيد را چنان توصيف كردى كه گويى شخصى را مى خواهى بشناسانى كه زندگى او بر مردم پوشيده است... نه، يزيد آنچنانكه بايد خود را نشان داده و باطن خود را آشكار ساخته است... يزيد چون سگ باز، كبوتر باز و بوالهوسى است كه عمرش را با ساز و آواز و خوشگذرانى سپرى مى كند.»(2) 2 . احقاق حق امام حسين(عليه السلام) در جهت تضيف حكومت معاويه و تقويت بنيه مالى مخالفان حكومت او، گه گاه دست به مصادره اموال عمومى مى زد. در تاريخ آورده اند كه آن حضرت اموالى را كه از يمن براى معاويه مى بردند تصرف كرده و آن را ميان نيازمندان بنى هاشم و ديگران تقسيم نمود سپس به معاويه نوشت: ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج44، ص212 2 . الامامة و السياسه، ج1، ص184 «از حسين بن على به معاوية بن ابى سفيان. اما بعد، گذر كاروانى بر ما افتاد كه اموال و پوشاك و عنبر و عطرهايى را براى تو مى آورد تا آنها را در خزائن دمشق بسپارى و پس از نوشيدن (وتصرّف) نخستين خود، آنها را به فرزندان پدرت بخورانى. من به آن نياز داشتم و آن را تصرف كردم، والسلام.»(1) 3 . تربيت ياران امام حسين(عليه السلام) از روزهاى نخستين امامت خويش، به تربيت ياران و اصحاب آگاه و امين در جهت حفظ حريم مكتب اسلام پرداخت. آن حضرت در ضمن نامه ها و سخنرانى هاى خود، به آماده سازى افرادش مى پرداخت و هنگامى كه خطابه اى ايراد مى كرد، از حاضران مى خواست تا مطالب را به ديگران برسانند و نيز با بزرگان و صاحبان نفوذ عراق و حجاز در ارتباط بود. عمرو بن عثمان، جاسوس معروف دستگاه اموى در مدينه طى گزارشى به معاويه چنين نوشت: «چندى است جمعى از مردان عراق با حسين بن على ديدارهاى مرموز دارند، به علاوه خود اطلاع يافته ام كه افراد سرشناس حجاز نيز وقت و بىوقت با وى در تماس هستند. دور نيست كه نتيجه اين گفت و شنودهاى سياسى، بعدها به صورت طوفانى جلوه كند.»(2) قيام حسينى با مرگ معاويه در سال 60 هجرى(3) فرزندش يزيد، بنابر تمهيداتى كه معاويه از ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص278 2 . راهنماى تبليغ، ش4، ص57 3 . فى رحاب النبى، ج8 ، ص73 امام حسين(عليه السلام) در طول حركت خود، بر ضدّ بنى اميه به وفور آمده است.، خلاصه اش دورى مسلمانان از دين (قرآن و سنت نبوى) بود كه در سه موضوع كلّى قابل طرح است: الف ـ عوام و توده مردم بعد از وفات پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) ، مردم به خاطر آموزه هاى غلط از ناحيه خلفا، روزبروز از دين فاصله گرفتند به طورى كه در مرز زمان جاهليت قرار گرفتند و فرهنگ جاهليت ريشه هاى خود را در فرهنگ و جان مردم محكم مى كرد و مظاهر آن در برنامه هاى زندگى مردم نمودار شد. 1 . دنياگرايى خلفا بهويژه عثمان و معاويه، مردم را به دنياگرايى و دنيامحورى سوق دادند; به طورى كه براى رسيدن به آن، حاضر به هر كارى، حتى قتلِ بهترين انسان ها بودند. همان طور كه عبدالله بن عمربن خطاب و عمربن عبدالرحمن مخزومى در مكه به طور جداگانه در محضر امام حسين(عليه السلام) به اين مسأله تصريح كردند و گفتند: مردم بهويژه مردم مكه و كوفه، بندگان پول و دنيا هستند و به خاطر رسيدن به آن، با تو دشمن خواهند شد. همچنين عمربن سعد دليل مخالفت خود با امام حسين(عليه السلام) را حفظ اموال خود و رسيدن به آرزوهاى دنيايىِ بيشتر معرفى مى كند.(1) 2 . قساوت قلب و حرام خوارى امام حسين(عليه السلام) مردم زمان خويش را به مردم زمان بنى اسرائيل تشبيه مى كند كه اينان در قساوت قلب مانند آنان هستند.(2) همانطور كه ريشه حق گريزى آنان را لقمه حرام و قساوت قلب آنان معرفى مى كند: ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، صص362 و373 2 . همان، ص487 «وَ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرَامِ فَطَبِعِ اللهُ عَلىَ قُلُوبِكُمْ...». «شكمهاى شما از حرام پرگشته و خداوند بر دلهاى شما مهر زده است.» 3 . گرايش به باطل آن حضرت در روز عاشورا خطاب به لشكر يزيد، ماهيت آنان را چنين بيان مى كند: «و (شماييد) تخريب كنندگان قرآن وخاموشگران سنت رسول الله(صلى الله عليه وآله)وكشندگان فرزندان انبيا و نابود كنندگان خاندان اوصيا... شما بر پسر حرب (ابوسفيان و معاويه) و پيروانش تكيه مى كنيد و ما را تنها مى گذاريد.»(1) ب ـ خواص از ويژگى هاى خواص در زبان امام حسين(عليه السلام) ، بى خبرى نسبت به اوضاع زمان، بى تفاوتى، دنياگرايى و ترس از كشته شدن بود كه موجب تسلّط بيشتر بنى اميه بر مسلمانان شد.(2) ج ـ غصب خلافت امام حسين(عليه السلام) بنابر تصريح پيامبر، خلافت را حق مسلّم خود مى دانست و بنابر قرارداد صلح ميان امام حسن(عليه السلام) و معاويه، بايد اين مقام بعد از مرگ معاويه به آن حضرت مى رسيد. از اين رو خلافت يزيد شرعاً و قانوناً غصب بود و امام حسين(عليه السلام) بر خود لازم مى ديد تا بر ضدّ او قيام كند و از طرفى بر اساس معيار شايسته سالارى، آن حضرت خود را برتر از يزيد و امثال او مى دانست; همانطور كه خطاب به «وليد بن عتبه» كه از امام حسين(عليه السلام) براى يزيد درخواست بيعت مى كرد، فرمود: «يزيد مردى تبهكار، شرابخوار و كشنده انسان هاى محترم (و پاك) است و ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام)، ص473 2 . سخنان حسين بن على(عليه السلام) ، ص288 آشكارا گناه مى كند و مثل من، با چون او هرگز بيعت نخواهد كرد. ليكن ما صبح مى كنيم و شما نيز صبح كنيد، ما انتظار مى كشيم و شما نيز انتظار بكشيد تا (ببينيم) كدام يك به جانشينى رسول خدا به بيعت سزاوارتريم.»(1) امام حسين(عليه السلام) بيعت با يزيد را زير بار ذلّت و بردگى رفتن، مخالفت با فرمايش رسول الله(صلى الله عليه وآله) مى دانست كه فرمود: «خلافت بر خاندان ابوسفيان حرام است»(2) و از طرفى حكومت يزيد را جز تباهى، فساد و دورى مردم از دين و برگشت به جاهليت، چيز ديگرى نمى ديد، از اين رو، خود را مهيّاى قيام بر ضدّ بنى اميه كرد. اهداف قيام هدف قيام امام حسين(عليه السلام) ، اصلاح جامعه اسلامى از وجود انواع فساد مالى، سياسى، فرهنگى اجتماعى و دينى بود. آن حضرت خود در اين زمينه مى فرمايد: «من از روى هوى و سركشى و تبهكارى و ستمگرى قيام نكردم. تنها انگيزه من، سامان بخشى به كار امت جدم رسول خداست، مى خواهم به نيكى ها فرمان دهم و از بدى ها بازدارم و روش جدّ خود و پدرم على بن ابى طالب(عليه السلام) را دنبال كنم.»(3) و باز مى فرمايد: «اينان مردمى پابرجا در پيروى شيطان اند و به فرمان خداى رحمان عمل نمى كنند و در زمين فساد را رواج داده، حدود خداوندى را لغو كرده اند. شراب مى نوشند و اموال فقرا مساكين را ويژه خود ساخته اند و من سزاوارترم كه به يارى دين خدا برخيزم و آيين او را گرامى داشته، در راهش جهاد كنم.»(4) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص320 2 . بحارالأنوار، ج44، ص312 3 . بحارالأنوار، ج44، ص329 4 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص379 و يا مى فرمايد: «هان! اى مردم، همانا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: هركه فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه حرام هاى خدا را حلال مى شمرد، پيمان خدا را مى شكند، با سنت رسول الله(صلى الله عليه وآله) مخالفت كرده، در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوز رفتار مى كند و او با كردار و گفتار خود بر او نشورد، بر خداست كه او را در جايگاه (پست و عذاب آور) آن ستمگر درآورد. بدانيد اينان به پيروى شيطان چسبيده و اطاعت خداى رحمان را ترك گفته، شبهه ها را آشكار ساخته، حدود الهى را تعطيل كرده، بيت المال را به انحصار خود درآورده، حرام خدا را حلال و حرام خدا را حرام ساخته اند و من از هركس ديگر سزاوارترم كه بر اينان بشورم و در برابرشان بايستم.»(1) آن حضرت در منا فرمود: «پروردگارا! اين حركت نه به خاطر رقابت بر سر حكومت و قدرت و نه به منظور به دست آوردن مال دنياست، بلكه به خاطر آن است كه نشانه هاى دين تو را به مردم نشان دهم و اصلاحات را در كشور اسلامى اجرا كنم تا بندگان ستمديده ات از چنگال ظالمان در امان باشند و واجبات و احكام و سنتهاى تعطيل شده تو دوباره اجرا گردد.»(2) آثار قيام حسينى(عليه السلام) حركت خونين امام حسين(عليه السلام) بر ضدّ ظلم و فساد بنى اميه، آثار مثبت و فراوانى در جهان اسلام و حتى در دنياى غير مسلمان، در دورانهاى گوناگون، در پى داشت كه به طور خلاصه به آنها اشاره مى شود: 1 . ايجاد جرأت امر به معروف و نهى از منكر. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص404 2 . تحف العقول، ص237 نمونه آن قيام مردم مدينه در سال 63 هجرى، قيام توّابين در سال 65 به رهبرى مختار ثقفى، قيام زيد بن على(عليه السلام) در سال 121 در كوفه، قيام يحيى بن زيد در خراسان و قيام هاى علويان در مازندران و قيام سربداران است. 2 . افشاى ماهيت بدعت گذاران. 3 . قطع نفوذ بنى اميه بر افكار مردم. 4 . توجه مردم به اهل بيت(عليهم السلام) . 5 . زنده شدن روح مقاومت در برابر مفاسد. 6 . احساس شرمسارى در جامعه به خاطر يارى نكردن حق و كوتاهى در انجام وظيفه. 7 . ايجاد روحيه شهادت طلبى. 8 . احياى فضايل و خوبى ها و نشان دادن چهره زشت بدى ها. پيام هاى حركت حسينى(عليه السلام) مطالعه در گفتار و رفتار امام حسين(عليه السلام) در طول حركت عليه حكومت يزيد، داراى پيام هاى مهم و قابل توجهى است كه عمل به آنها توسط مسلمانان، هدف امام(عليه السلام) از قيام را تأمين خواهد كرد: 1 . اطاعت از رهبرى. 2 . حفظ ارزش ها. 3 . حساسيت نشان دادن در برابر افكار انحرافى. 4 . لزوم طرد نامحرمان از اركان حكومت. 5 . عمل به وظيفه به عنوان يك اصل. آن حضرت در روز عاشورا خطاب به دشمنان فرمود: «آگاه باشيد كه من اتمام حجت كردم و نويدتان دادم با همين آمادگىِ ناچيز و يارانِ اندكِ خود، با شما پيكار مى كنم. سپس اين اشعار را سرود: اگر دشمن را بشكنيم كه پيروزيم و اگر مغلوب شويم باز شكست نخورده ايم كه در خوى ما ترس نيست بلكه اين اجل و نوبت واپسين است.»(1) 6 . لزوم رعايت تقوا. آن حضرت در روز عاشورا خطاب به ياران، آنان را به رعايت تقوا سفارش مى كند و مى فرمايد: «توشه برگيريد كه بهترين توشه تقواست، پس تقواى الهى پيشه خود سازيد كه اميد است رستگار شويد.»(2) 7 . اهميت دادن به حق الناس. امام حسين(عليه السلام) پيش از حركت، كسى را مأمور كرد تا در ميان يارانش ندا دهد كه هر كس بدهى دارد (و حق مردم بر گردن اوست) نبايد با من به پيكار آيد، هركس با بدهى بميرد و راهى براى پرداخت آن نينديشيده باشد، در آتش درآيد.(3) 8 . اهتمام به نماز. 9 . زير بار ذلّت نرفتن. 10 . بندگى خدا را مهم شمردن. 11 . صبر و استقامت. امام حسين(عليه السلام) بارها، ياران خود را، با اينكه بهترين انسان هاى روى زمين بودند، به صبر و استقامت دعوت كرد و اين نشان مى دهد كه صبر و استقامت شرط لازم موفقيت در راه حسين(عليه السلام) است. 12 . لزوم امر به معروف و نهى از منكر 13 . شهادت طلبى، جوانمردى، شجاعت و دلاورى، ايثار و گذشت و وفادارى از لوازم حسينى بودن است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام)، ص474 2 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص468 3 . همان، ص467 14 . حفظ دين (قرآن و سنت نبوى) بهاى سنگينى دارد و گاه براى آن بايد از جان و مال گذشت. 15 . اصلاح جامعه امكان ندارد مگر آنكه اصلاح گران خود قبلاً اصلاح شده باشند. 16 . حاكم اسلامى بايد عادل، متّقى و ملتزم به دستورات دين باشد. همانطور كه فرمود: زمانى كه كسى مثل يزيد عهده دار حكومت باشد، بايد فاتحه اسلام را خواند.(1)و باز در پاسخ نامه مردم كوفه نوشت: به جانم سوگند، كسى شايستگى امامت را دارد كه جز به قرآن حكومت نكند و بر هواى نفس خويش غالب باشد و خويشتن را وقف دين كند.(2) 17 . دنياگرايى و دنيامدارى، آفت حسينى بودن است. 18 . زنده بودن مهم نيست، چگونه زنده بودن مهم است. حركت امام به سوى كربلا بعد از مرگ معاويه، يزيد خلافت را غصب كرد و از مسلمانان با نيرنگ و زور بيعت گرفت. امام حسين(عليه السلام) از بيعت با او خوددارى كرد. آن حضرت در شامگاه 28 رجب سال 60 هجرى از مدينه خارج و براى اداى مناسك حج به مكه وارد شد. خبر بيعت نكردن و نيز ورود آن حضرت به مكه به گوش مسلمانان، بهويژه مردم كوفه رسيد. آنان نامه هاى بسيارى به امام نوشتند و از آن حضرت درخواست كردند تا به كوفه آمده، زمام امور را به دست گيرد و آنان متعهد شدند تا او را يارى كنند. حضرت، پسر عمو و نماينده خود مسلم بن عقيل را براى آزمايش وفادارى آنان به كوفه فرستاد ولى آنان او را تنها گذاشتند. امام در مكه احساس امنيت نكرد و در روز هشتم ذى حجه، مكه را به طرف عراق ترك ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . تحف العقول، ص17 2 . باقر شريف قرشى، حيات الامام الحسين(عليه السلام) ، ص277 كرد و بعد از طى منازل بسيار، در روز پنجشنبه، دوم ماه محرم سال 61 هجرى، به سرزمين كربلا رسيد. سپاه يزيد از شاميان و كوفيان راه را بر او بستند. آن شب پرستان در روز دهم ماه محرم، چنگال بر چهره آفتاب تابناك امامت زدند و خون پاك آن حضرت و 72 يار باوفايش را بر زمين داغ كربلا ريختند، به خيال اينكه شهادت آن حضرت، رفع همه موانع بر سر راه دنياگرايى و دنياپرستى آنان است. زيارت حسين(عليه السلام) معصومان(عليهم السلام) بر زيارت، گريه، احيا وبزرگداشت نام حسين(عليه السلام) بسيارتأكيد و اما گريه بر حسين(عليه السلام) گريه پيوند و عهد و اعلان آمادگى درونى براى فرمانبرى و اطاعت از آن حضرت است. ريختن اشك، اعلام وفادارى نسبت به اهداف مقدس حسين بن على ابراز پيوند با مكتب و راه اوست. گريه براى حسين(عليه السلام) براى حسينى شدن است; چه اينكه، گريه زبان گوياى دل، احساسات پاك، علايق و تمايلات درونى دوستدار حسين است كه آن حضرت و راه او را با تمام وجود خواستار است. گريه هم علامت است و هم علت، علامت پيوند است و علّتِ آمادگى بيشتر براى مبارزه با فساد و سببِ اميدوارى است براى رسيدن به هدف و آمادگىِ عاطفى است براى هرگونه فداكارى و ايثار در راه حسين(عليه السلام) . زيارت و گريه، نوعى تبرّى و اعلان انزجار و تنفّر از هرگونه منكر، نفاق، كفر و بدعت است; چرا كه اشك بر سيدالشهدا و شهيدان بزرگ، اشتياق به شهادت را به همراه دارد و خوى حماسه را در وجود انسان زنده مى كند و در جامعه اى كه افراد آن چنين باشند، جايى براى بدعت، كفر، نفاق و هرگونه انحراف نخواهد ماند. كيفيت زيارت امام حسين(عليه السلام) ، كه در مفاتيح الجنان به تفصيل ذكر شده، داراى ثواب بسيار است; از جمله آنكه، زيارت آن حضرت معادل حج، عمره، جهاد در راه خدا، باعث مغفرت و اجابت دعاها، موجب طول عمر، حفظ بدن از بلاها و زيادى روزى، رفع غم و آمرزش گناهان و... مى شود.(1) گريه براى حسين(عليه السلام) داراى آثار فردى و اجتماعى بسيارى است كه به چند روايت بسنده مى شود: 1 . بخشش گناهان قالَ الرِّضا(عليه السلام) : «فَعَلَى مِثْلِ الْحُسَيْنِ فَلْيَبْكِ الْبَاكُونَ، فَإِنَّ الْبُكَاءَ عَلَيْهِ يَحُطُّ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ...»;(2) «براى مثل حسين(عليه السلام) بايد گريه كنندگان گريه كنند; چرا كه گريه بر آن حضرت، گناهان بزرگ را محو مى كند.» 2 . درود خدا قالَ رَسُولُ الله(صلى الله عليه وآله) : «أَلا وَ صَلَّى اللهُ عَلَى الْباكِينَ عَلَى الْحُسَينِ رَحْمَةً وَ شَفَقَةً»;(3) «آگاه باشيد كه خداوند بر گريه كنندگان براى حسين(عليه السلام) از روى رحمت و مهربانى درود مى فرستد.» 3 . طلب مغفرت از ناحيه حسين(عليه السلام) قالَ الصّادِق(عليه السلام) : «إنَّهُ لَيَرى مَنْ يَبْكِيهِ فَيَسْتَغْفِرُ لَهُ رَحْمَةً لَهُ».(4) «همانا حسين(عليه السلام)كسى را كه براى او گريه مى كند، مى بيند و به خاطر رحمت بر او برايش استغفار مى كند.» ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . مفاتيح الجنان، زيارت امام حسين(عليه السلام) . 2 . بحارالأنوار، ج44، ص284 3 . همان، ص34 4 . همان، ج25، ص376 4 . دورى از جهنم «قال الله سبحانه لموسى(عليه السلام) : «يا مُوسى... وَ اعْلَمْ أَنَّهُ مَنْ بَكَى أَوْ أَبْكى أَو تَبَاكَى، حَرَّمْتُ جَسَدَهُ عَلَى النَّارِ». «اى موسى، بدان كه هركس براى حسين گريه كند يا بگرياند، يا وانمود به گريه كردن كند، بدنش را بر آتش حرام كردم.»(1) 5 . شادمانى در قيامت قالَ رَسُولُ الله(صلى الله عليه وآله) : «يا فاطِمَةُ كُلُّ عَين باكِيةٌ يَوْمَ الْقِيامَةِ، إِلاّ عَينٌ بَكَتْ عَلى مُصَابِ الْحُسَيْنِ فَإِنَّها } ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ{(2) بِنَعِيم الْجَنَّةِ».(3) «اى فاطمه، هر چشمى در روز قيامت گريان است، مگر چشمى كه براى مصيبت حسين(عليه السلام)گريه كرده باشد كه به وسيله نعمتهاى بهشت خندان و شادمان خواهد بود.» ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج44، ص307 2 . عبس : 39 3 . همان، ص293 در سايه ابوالفضل(عليه السلام) در سايه ابوالفضل(عليه السلام) عبدالرحيم اباذرى طلوع ماه عباس بن علىّ بن ابى طالب(عليهما السلام) روز چهارم شعبان سال 26 هجرى قمرى، در شهر مدينه، از مادرش فاطمه، معروف به امّ البنين متولد شد.(1) در اين روز امام على(عليه السلام) نوزاد را در آغوش گرفت، اذان و اقامه بر گوشهايش خواند و اسم عمويش عباس بن عبدالمطّلب را براى وى برگزيد. سپس در حالى كه دستها و بازوان نونهال را مى بوسيد، چشمهايش پر از اشك شد و فرمود: «گويا مى بينم كه اين دستها در يوم الطفّ، در كنار شريعه فرات، در راه دفاع از دين خدا، از بدن جدا مى شود.»(2) عباس، از طرف پدر، به قبيله بنى هاشم گره مى خورد كه سرآمد قبايل عرب و جامع تمام فضايل و مناقب اخلاقى به شمار مى آمدند و از جانب مادر از قبيله «بنى كلاب» بود كه بيشتر شخصيّتهاى آن، در شجاعت، جوانمردى و جنگاورى در ميان عرب زبانزد بودند.(3) پس از شهادت فاطمه زهرا(عليها السلام) ، عقيل كه آشنا به تبار عرب بود، اين شير زن را براى برادرش امام على(عليه السلام) انتخاب كرد تا براى آن حضرت فرزندى دلاور، با وفا و با ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج7، ص430 ; معجم رجال الحديث، ج9، ص236 2 . على ربّانى خلخالى، چهره درخشان بنى هاشم، ص9 3 . همان، به نقل از اعيان الشيعه. ادب به ارمغان آورد. فاطمه كلابيه آن روز اگر چه به عنوان همسر، وارد خانه امير مورّخان نوشتند: روزى كه عباس در دامن پدر بود، امام آستين هاى او را كنار زد و در حال اندوه و گريه از بازوان فرزندش بوسه برداشت. امّ البنين سخت حيرت زده شد و از علت اين كار پرسيد. گويا حضرت در پاسخ فرمود: «به ياد صحنه هاى غم انگيز كربلا افتادم و به سرنوشت اين داستان گريستم.» امّ البنين توضيح خواست و امام واقعه كربلا را به تفصيل بيان كرد و سپس خطاب به همسرش فرمود: فرزندت عباس نزد خداى تبارك و تعالى منزلى بس بزرگ خواهد داشت و در عوض اين دستان بريده شده، دو بال به او هديه خواهد شد كه در بهشت پرواز كند و با ملائك همراز شود. امّ البنين وقتى اين خبر را شنيد از سرنوشت دلبندش خرسند شد.(2) ويژگى هاى ظاهرى عباس بن على(عليهما السلام) ايام كودكى را پشت سر گذاشت. وقتى به سن جوانى رسيد با «لبابه» دختر عبدالله بن عباس بن عبدالمطّلب ازدواج كرد و از وى صاحب دو فرزند، به ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج3، ص14 2 . چهره درخشان، ص140، العباس، باقر شريف قرشى، ص31 نام هاى: فضل و عبدالله شد، به همين سبب آن حضرت به ابوالفضل شهرت يافت.(1)علاوه بر آن، برخى نيز از يك دختر و سه پسر ديگر به اسامى: قاسم، محمد و حسن از همسر دوم وى كه امّ ولد بود، نام مى برند و از اين رو، كنيه ديگرى با عنوان «ابوالقاسم» برايش نقل مى كنند.(2) ابوالفضل از نظر جسمانى، بسيار خوش اندام، زيبا و تنومند بود و از قدرت بدنىِ زيادى بهره مند بود. در باره قامت بلندِ وى نوشته اند: وقتى بر روى اسب جاى مى گرفت، پاهايش بر زمين كشيده مى شد.(3) القابى مانند: قمر بنى هاشم، سقّا، باب الحوائج، سپهسالار، علمدار، عبد صالح و طيّار، از جمله لقب هاى مشهور عباس بن على به شمار مى آيند.(4) هر يك حكايت از بُعدى از شخصيت ظاهرى و معنوى او دارند. عباس چهارده ساله بود كه شاهد پيكر خونين و شهادت پدر در مسجد كوفه شد. در سن 24 سالگى در ماتم شهادت مولى و برادر بزرگش امام حسن مجتبى(عليه السلام) به سوگ نشست و بعد از ده سال كه به سن 35 سالگى پاى مى نهاد، آماده جانفشانى در ركاب مولايش امام حسين(عليه السلام) و نقش آفرينى در واقعه كربلا بود; چنانكه در روز عاشورا شجاعانه وارد ميدان نبرد با دشمنان دين خدا شد و در دفاع از حريم حرم امام حسين(عليه السلام) ، دستانش را از دست داد و در نهايت به درجه رفيع شهادت نايل آمد. اوصاف معنوى عباس از نظر ويژگى هاى ظاهرى و جسمى، سرآمد جوانان بنى هاشم بود اما قدرت ظاهرى و جسمىِ تنها، هرگز نمى تواند رمز موفقيت و عامل پيروزى و قهرمانى انسان بر سرِ دو راهى هاى زندگى باشد، بلكه هر انسانى نياز شديد به اوصاف معنوى ديگرى ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . العباس، ص27 2 . نكـ : چهره درخشان قمر بنى هاشم. 3 . شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ترجمه كمره اى، ص154 4 . العباس، صص 29 ـ 26 دارد كه بايد قبلاً در محيط خانواده و مراكز آموزشى به تدريج در وجود او شكوفا شود تا شايد به همين سبب بود كه ائمه اطهار(عليهم السلام) وقتى سخن از عمويشان عباس به ميان مى آوردند، چندان عنايت به ويژگى هاى ظاهرى او نكردند بلكه بيشتر به اوصاف معنوى ابوالفضل تأكيد داشتند. در اينجا به چند نمونه از اين اوصاف را از لسان مبارك امام سجّاد و امام صادق(عليهما السلام) مرور مى كنيم: الف ـ قال على بن الحسين(عليه السلام) : «رحم الله العباس، فلقد آثر و أبلى و فَدى أخاه بنفسه حتّى قطعت يداه فأبدله الله بهما جناحين، يطير بهما مع الملائكة في الجنّة كما جعل لجعفربن أبي طالب و إنّ للعباس عند الله تبارك و تعالى لمنزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة».(1) ب ـ قال الصادق(عليه السلام) : «كانَ عَمّنا عَبّاس، نافِذُ الْبَصِيرَةِ، صلب الإيمان، جاهَدَ مَع أبي عَبْدِالله و أبلى بلاءً حسناً و مَضى شهيداً و...»(2) ج: در زيارتنامه حضرت ابوالفضل كه از قول امام صادق(عليه السلام) روايت شده، تعابيرى بس بلند و والا به كار رفته است. به بخش هايى از آن، كه در توصيف او است بسنده مى كنيم: «السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لاَِمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ... أَشْهَدُ أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَى مَا مَضَى عَلَيْهِ ] بِهِ [ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ص333 ; العباس، ص35 2 . وقعة الصف، ابى مخنف، ص175 ; العباس، ص36 الْبَدْرِيُّونَ الْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللهِ، الْمُناصِحُونَ لَهُ فِي جِهادِ أَعْدائِهِ، الْمُبَالِغُونَ فِي جِهَادِ نُصْرَةِ أَوْلِيَائِهِ، الذّابُّونَ عَنْ أَحِبّائِهِ... أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَالَغْتَ فِي النَّصِيحَةِ وَ أَعْطَيْتَ غَايَةَ الْمَجْهُودِ... أَشْهَدُ أَنَّكَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْكُلْ وَ أَنَّكَ قَدْ مَضَيْتَ عَلَى بَصِيرَة مِنْ أَمْرِكَ، مُقْتَدِيا بِالصَّالِحِينَ وَ مُتَّبِعا لِلنَّبِيِّينَ...».(1) د: در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان مبارك حضرت مهدى(عليه السلام) ، ابوالفضل اين گونه توصيف شده است: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا الْفَضْلِ الْعَبَّاسَ ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، الْمُوَاسِيَ أخاهُ بِنَفْسِهِ، الآخِذ لِغَدِهِ مِن اَمْسِهِ، الفادي له، الواقي الساعي إَلَيهَ بمائة، الْمَقْطُوعَة يَداه».(2) از مجموع روايات و متون زيارتى، كه در مورد حضرت ابوالفضل(عليه السلام) از ساحت مقدس معصومين(عليهم السلام) صادر شده است، به خوبى استفاده مى شود، كه اين شخصيت بزرگ، داراى اوصاف برجسته انسانى; از جمله 1 . ايمان راسخ 2 . روشن بينى و تيزهوشى 3 . مجاهدت در راه خدا 4 . صبر در معصيت 5 . ايثارگرى 6 . وفا دارى 7 . فداكارى و جانبازى 8 . عبوديت 9 . صلاح و رستگارى 10 . فرمانبردارى از خدا و رسول و ائمه(عليهم السلام) 11 . خير خواهى امّت 12 . دفاع از حريم اولياء الله و... بود و تنها اين اوصاف و فضايل اخلاقى توانست او را به اوج قلّه سر بلندى و سرافرازى برساند و به قدرت بدنى و جسمانى او جهت الهى و عرفانى بدهد و گرنه چه بسيار افراد جنگجويى در لشكر مقابل حضور داشتند كه قدرت بازوى آنها به مراتب از قدرت قمر بنى هاشم بيشتر بود، اما آنها به جاى فضايل اخلاقى به منجلاب رذايل افتادند و به صفت هاى حيوانى و شيطانى آلوده شدند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ج1، ص571 2 . بحارالأنوار، ج45، ص66 در دو راهى هاى كربلا شخصيت بارز و كامل ابوالفضل(عليه السلام) كه جامع تمام فضايل و مناقب اخلاقى بود، اين فرصت را به وى داد كه بتواند در وضعيت بسيار حساس و سرنوشت ساز و واقعه عاشورا تصميم صحيح، به جا و به موقع بگيرد و همچنان در صراط مستقيم پايدار بماند. او وقتى آهنگ حركت كاروان امام حسين(عليه السلام) از مدينه به مكه و كربلا را طنين انداز ديد، بى درنگ، جزو اوّلين كسانى بود كه به اين كاروان پيوستند. علاوه، سه تن از برادرانش: عبدالله، جعفر و عثمان را هم با خود به همراه آورد. پس از آن نيز هر وقت با دو راهى هاى دشوار مواجه گشت، هرگز در حيرت و سر در گمى باقى نماند و تابع هوا و هوس شيطانى و نفس امّاره نشد بلكه در راستاى آرمان هاى مولايش امام حسين(عليه السلام) زود تصميم گرفت و به وظيفه تاريخى خود عمل كرد. در اينجا به چند مورد از اين دو راهى ها اشاره مى شود: الف ـ جريان امان نامه وقتى ابن زياد به عمر بن سعد پيام فرستاد كه اگر حسين با يزيد بيعت نكرد، در كشتن او شتاب كن و اين كار را به تأخير نيانداز و نامه را به دست شمربن ذى الجوشن بسپار تا به كربلا آورد، عبدالله بن ابى محل، از قبيله بنى كلاب كه در اين مجلس حاضر بود، بلند شد و براى فرزندان عمه اش امّ البنين از وى درخواست امان نامه كرد، ابن زياد پذيرفت و امان نامه براى فرزندان امّ البنين فرستاد.(1) چون فرمان حمله به حرم امام حسين به دست پسر سعد رسيد، عصر روز پنجشنبه، نهم محرم، لشكريان كفر آماده جنگ شدند، در اين هنگام شمر به پشت خيمه ها آمد و فرياد برآورد: «أَيْنَ بَنُو أُخْتِنا عَبْدُ اللهِ وَجَعْفَرٌ والعَبّاسُ وَعُثْمانُ؟» امام حسين صداى شمر را شنيد و خطاب به فرزندان امّ البنين فرمود: «أَجيْبُوهُ وَ إِنْ كانَ فاسِقَاً، فَإِنَّهُ بَعْضُ أَخْوالِكُمْ». آنها به شمر گفتند: چكار دارى؟ شمر گفت: ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . وقعة الطفّ، ص189 «خواهر زادگانم! شما در امان هستيد، خودتان را به خاطر برادرتان حسين به كشتن ندهيد و به اطاعت يزيد ملزم باشيد.» در اين هنگام عباس بن على(عليهما السلام) جواب دندان شكنى به او داد و فرمود: «تَبَّتْ يَداكَ وَبِئْسَ ما جِئْتَنَا بِهِ مِنْ أَمانِكَ يا عَدُوَّ اللهِ، أَتَأْمُرُنا أَنْ نَتْرُكَ أَخانا وَسَيِّدَنَا الحُسَيْنَ بْنَ فاطِمَةَ وَ نَدْخُلَ في طاعَةِ اللُّعَناءِ وَأَوْلادِ اللُّعَناء؟»(1) و در نقل ديگرى آمده است، حضرت ابوالفضل فرمود: «لا حاجَةَ لَنا في الأَمانِ، أَمان الله خَيرٌ مِنْ أمان بن سُمَيّة».(2) شمر سر افكنده و شرمنده و مأيوسانه و خشمگين به طرف لشكر خود بازگشت. ب ـ حماسه شب عاشورا راوى مى گويد: «وقتى امام حسين(عليه السلام) تجهيز و تعجيل لشكريان را براى آغاز جنگ ديد و دريافت كه از خيرخواهى و نصيحتهاى آن حضرت بهره نبرده اند به برادرش ابوالفضل فرمود: اگر توانستى امشب را از دشمن مهلت بگير تا در اين فرصت به راز و نياز با خدا بپردازم، خدا مى داند من نماز براى خدا و تلاوت قرآن را دوست دارم.»(3) ابوالفضل به پا خاست و فرمايش حضرت را به فرمانده لشكر كفر پيشنهاد كرد. پسر سعد نخست امتناع ورزيد اما بعد با اصرار عمرو بن حجاج زبيدى آن را پذيرفت. در ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . سيد بن طاووس، اللهوف، ص88 ; ارشاد، شيخ مفيد ; منتهى الآمال، ج1، ص337 ; مقتل ابى مقرم، ص126 2 . سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج7، ص430 3 . منتهى الآمال، ج1، ص338 همين شب كه مصادف با شب عاشورا بود، امام حسين(عليه السلام) يارانش را جمع كرد و طى سخنانى فرمود: «أَمّا بَعْدُ، فَإِنّي لا أَعْلَمُ أَصْحاباً أَصْلَحَ مِنْكُمْ وَلا أَهْلَ بَيْت أَبَرَّ، وَ لا أَفْضَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتي، فَجَزاكُمُ اللهُ جَميعاً عَنّي خَيْراً...».(1) بعد خطاب به يارانش فرمود: «اكنون تاريكى شب شما را فرا گرفته است. از اين فرصت استفاده كنيد و هر كدام از شما دست يكى از بستگانم را بگيريد و از اين محل متفرّق شويد و مرا با اين قوم تنها بگذاريد; زيرا اينان فقط با من كار دارند.» شايد هنوز كلام امام حسين(عليه السلام) به پايان نرسيده بود كه غيرت دينى، عباس خروشيد و نتوانست بيش از اين تحمل كند. از ميان ياران، اولين كسى كه برخاست و با يك آسمان اندوه و اميد، عرض كرد: «وَ لِمَ نَفْعَلُ ذلِكَ؟ لِنَبْقى بَعْدَكَ؟ لا أَرانا اللهُ ذلِكَ أَبَداً».(2) چون اظهارات عباس به پايان آمد، ساير جوانان بنى هاشم و اصحاب نيز بلند شدند و به پيروى و دفاع از وى، سخنانى بيان داشتند. در ادامه آن شب، ابوالفضل(عليه السلام) مسؤوليت پاسدارى و حراست خيام حسينى را برعهده داشت. از زينب كبرى نقل است كه در شب عاشورا از خيمه خارج شدم تا به خيمه برادرم حسين بروم، ديدم او مشغول عبادات، مناجات و تلاوت قرآن است، برگشتم به سوى خيمه هاى برادران و پسر عموهايم روانه شوم، نزديك خيمه عباس ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . اللهوف، ص90 2 . نفس المهوم، ص228 راه خدا ترغيب مى كند و تأكيد بر اينكه مبادا اصحاب و ياران در اين ميدان بر جوانان بنى هاشم پيشى گيرند. زينب كبرى(عليها السلام) نقل مى كند: چون سخن برادرم پايان يافت، جوانان بنى هاشم شمشيرهايشان را از غلاف كشيدند و همه يك صدا اعلان آمادگى و فداكارى كردند. آن شب تا صبح ابوالفضل بيدار بود و به پاسدارى از خيام حسينى همت گمارد و دشمن از مهابت و شهامت او در حال وحشت و اضطراب بسر برد.(1)
در واقعه كربلا و روز عاشورا مسؤوليت آب رسانى به خيمه ها و حرم امام حسين(عليه السلام)به عهده عباس بن على(عليهما السلام) بود، به همين خاطر او را «سقاى دشت كربلا» ناميدند. روز عاشورا در ارتباط با اين مسؤوليت، يك حركت تاريخى از حضرت ابوالفضل مشاهده شد كه اگر درست تجزيه و تحليل شود، شايد با همه مجاهدت هايش در اين واقعه برابرى كند. در آن لحظه اى كه داخل شريعه فرات شد تا براى تشنگان حرم حسينى آب ببرد، مشك را پر از آب كرد، اسبش را هم سيراب نمود. سپس كف دستانش را از آن لبريز كرد. خيلى تشنه بود. شدّت عطش امانش را بريده بود، نزديك دهانش آورد تا بنوشد، ناگهان به ياد تشنگى حرم اهل بيت و برادرش حسين(عليه السلام) افتاد، فورى آب را بر زمين ريخت و از شريعه بيرون آمد.(2) و اين صفحه زيبا كه همان غلبه بر نفس امّاره است، تنها تجلّىِ بخشى از جهاد اكبر آن شخصيت والا مقام بود كه در آن روز به مراتب ارزشمندتر و زيباتر از جهاد اصغر او با لشكريان كفر، شرك و نفاق، تجلّى يافت. اجازه ميدان وقتى همه انصار امام حسين(عليه السلام) اعم از اصحاب و جوانان بنى هاشم به شهادت ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . چهره درخشان قمر بنى هاشم، ص207، به نقل از معالى السبطين. 2 . مقتل مقرم، ص179 ; منتهى الآمال، ج1، ص384 رسيدند، عباس چون پناهگاه برادر و قوت قلب حرم اهل بيت(عليهم السلام) بود، به آخر مانده بود. او حتى برادرانش را به ميدان نبرد با دشمن فرستاد تا قبل از شهادت خود، نظاره گر شهادت بهترين عزيزانش باشد.(1) وقتى ياورى جز او براى امام حسين باقى نماند، به حضور آن حضرت آمد و اجازه جنگ خواست تا تنها سرمايه، يعنى جانش را فداى دين خدا كند. امام حسين(عليه السلام) از سخنان جانسوز ابوالفضل به گريه افتاد و فرمود: «أَنْتَ يا أَخي! صاحِبُ لِوائِي وَ إذا مَضَيتَ تفرق عسكري».(2) عباس بن على عرض كرد: «سينه ام تنگ شده است و از زندگى در دنيا سير گشته ام. تصميم دارم از اين قوم منافق انتقام بگيرم.» حضرت فرمود: «حال كه چنين است مقدارى آب براى اين بچه ها تهيه كن.» عباس به سمت دشمن روان شد. در برابر لشكريان ايستاد و آنها را موعظه و نصيحت كرد اما اثرى در قلب آن سنگدلان مشاهده نشد. به خيمه ها برگشت و ماجرا را به امام خبر داد. وقتى كودكان از اين صحنه آگاه شدند، بر ناله و درد عطش آنان افزوده شد. ابوالفضل به ناچار سوار بر اسب، نيزه بر دست و مشك بر دوش به سمت شريعه فرات حركت كرد تا شايد آبى براى تشنگان كربلا بياورد و اين در حالى بود كه چهار هزار تن از لشكر عمر بن سعد، مأمور حراست از آب شده بودند كه جرعه اى به حرم اهل بيت نرسد. مأموران شريعه فرات عباس را در محاصره انداختند و تيرهايى به طرف او نشانه رفتند. در اين هنگام عباس بن على همانند شير به سمت كافران حملهور شد و اين چنين به رجز خوانى پرداخت: لا أَرْهَبُ الموتَ إذا الموتُ رقا *** حتى أُواري في المصاليت لقى نفسي لنفس المصطفى الطهر وَقا *** إِنّي أَنَا العبّاس أُغْدُوا بالسقا و لا أخاف الشرّ يوم الملتقى(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ابى مخنف، وقعة الطف، ص245 ; فرحانى، مقتل ابى الاحرار، ص232 2 . نفس المهموم، ص336 ; مقتل ابى مقرم، ص179 3 . بحارالأنوار، ج45، ص40 ; منتهى الآمال، ج1، ص384 عباس كه به هر سمت و سويى حملهور مى شد بخشى از لشكر دشمن را پراكنده مى ساخت تا اينكه هشتاد نفر از آنان را به خاك ذلّت و هلاكت نشاند. بعد وارد شريعه شد با آنكه از شدت گرما و جنگ، جگرش از تشنگى كباب مى شد، به ياد عطش امام حسين و بچه ها قطره اى آب ننوشيد.(1) فقط مشك را پر كرد و از شريعه بيرون آمد، بلكه آب را به خيمه ها برساند و اهل خيام را از تشنگى برهاند. عباس از اين جهت خيلى در تب و تاب بود. چگونگى شهادت لشكريان چون چنين ديدند كه عباس مى خواهد مشك آبى به خيمه ها رساند، از هر طرف حلقه محاصره او را تنگ تر كردند. عباس نيز به طرف آنها حمله مى كرد تا هر چه زودتر خود را به خيمه ها نزديك كند. ناگهان فردى به نام نوفل بن اَزرق يا به روايتى زيدبن ورقاء حنفى كه در پشت درخت كمين كرده بود، به كمك و تشويق فرد ديگرى به نام حكيم بن طفيل سنبسى، تيغى به طرف او زد و دست راست ابوالفضل را از بدن جدا كرد. در اين حال، عباس(عليه السلام) مشك را به دوش چپ و شمشير را به دست چپ گرفت و به دفاع از خود پرداخت و چنين رجز خواند: و الله إن قطعتُمُ يميني *** إنّي أحامي أبداً عن ديني و عن إمام صادقِ اليقينِ *** نجل النّبيّ الطّاهر الأمين(2) او همچنان دلاورانه به نبرد با دشمن ادامه داد تا اينكه در اثر ضربات سنگين، ضعف شديدى بر پيكر مجروحش عارض شد. در اين هنگام، حكيم بن طفيل از پشت نخل ديگرى غافلگيرانه دست چپ ابوالفضل را از بدن جدا كرد، اما عباس به نبرد و رجز خوانى ادامه داد: ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . المنتخب للطريحى، ص307 2 . منتهى الآمال، ج1، ص384 ; سليمان قندوزى، ينابيع المودة، ص409 يا نَفَسَ لا تَخْشَ مَنَ الْكُفّار *** وَ أبشري برحمة الجَبّار مَعَ النَّبيّ السيّد المختار *** قَدْ قَطَعوا بِبَغْيِهِمْ يساري فَاَصْلهم يا ربّ حَرَّ النّار(1) تلاش ابوالفضل اين بود كه مشك آب را سالم به خيمه ها برساند. از اين رو آن را به دندان گرفت و حركت كرد. در اين حال دشمن فرصت را از او گرفت. عمليات تير باران از هر سو آغاز شد. يك تير به مشك اصابت كرد و آب آن بر زمين ريخت و تير ديگرى به سينه عباس فرود آمد و او از اسب بر زمين افتاد. در اين هنگام برادرش امام حسين(عليه السلام)را صدا زد: «يا أَبا عَبدالله عَلَيكَ مِنِّي السَّلامُ، يا أَخا أَدْرِكْنِي».(2) چون حضرت نداى ابوالفضل را شنيد، خود را بر بالين عباس رساند برادر را با بدن پاره پاره و دستهاى بريده در كنار فرات نقش بر زمين يافت. فرمود: «اَلآن اِنْكَسَر ظَهْرِي، وَ قَلَّتْ حِيْلَتِي».(3) ابوالفضل سپهسالار و علمدار لشكر امام حسين(عليه السلام) و مايه اميد و دلگرمى زنان و كودكان حرم اهل بيت بود و بدين ترتيب جان خود را فداى دين خدا كرد، والسلام. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . نفس المهموم، ص335 ; ينابيع الموده، همان. 2 . همان، ص337 3 . بحارالأنوار، ج45، ص42 زينب كبرى(عليها السلام) زينب كبرى(عليها السلام) عبدالرحيم اباذرى حضرت زينب(عليها السلام) سومين فرزند و اوّلين دختر امام على و حضرت زهرا(عليهما السلام) روز پنجم جمادى الاول سال پنجم يا ششم هجرت در محلّه بنى هاشم، شهر مدينه از مادر متولد شد.(1) در اين هنگام حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) خارج از مدينه به سر مى برد. پدر و مادر نوزاد، منتظر ماندند تا پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مسافرت بازگشت و نام نوه اش را زينب نهاد.(2) زينب، نامِ دختر بزرگ پيامبر نيز بود كه در سال هشتم هجرت با وضع دلخراشى از دنيا رفت.(3)واژه «زينب» مركّب از كلمه «زين» به معناى زينت و «اب» به معناى پدر است كه ترجمه تركيبى آن مى شود: «زينتِ بابا». سرتاسر دوران زندگىِ اين بانوى بزرگ، همواره پر فراز و نشيب بوده و اين منشأ رشد، شكوفايى و بالندگى او گشته است. حضرت زينب در شش سالگى نخست پدر بزرگ و بعد مادرش حضرت زهرا را از دست داد و در دفن شبانه و غريبانه پيكر مادر، حضور دردمندانه داشت. او در بيشتر حوادث ناگوار ايام پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در كنار مادر بود و دفاع از حريم ولايت، امامت و اسلام را از وى به ارث برد. اين دختر نوجوان ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . البته در برخى از منابع تاريخ تولد را سال نهم نيز ذكر كردند، نكـ : خصائص الزينبيه، سيد نور الدين جزايرى، به تحقيق ناصر باقرى بيدهندى، ص55 2 . احمد صادقى اردستانى، زينب قهرمان، دختر على، ص14 3 . محمد ابراهيم امينى، تاريخ پيامبر اسلام، ص76 در مجلس دفاع حماسى حضرت فاطمه(عليها السلام) كه در مسجد پيامبر در جهت دفاع از حريم ولايت و اهل بيت ايراد گشت، حاضر بود و خود ناقل و راوى اين خطبه تاريخى بشمار مى آيد.(1) زينب(عليها السلام) پس از شهادت مادر در آغوش پر مهر پدرى چون على بن ابى طالب(عليه السلام) و در لواى برادرانش حسن و حسين(عليهما السلام) پرورش يافت و دوران كودكى را، با همه تلخى هايش پشت سر گذاشت و به نمونه كامل انسان متعهد و زن مسلمان مبدّل شد. القاب زينب اوصافى كه در كتب تاريخى براى شير زن كربلا به ثبت رسيده، حاكى از شخصيت والاى اين بانوى بزرگ لقب «عقيله بنى هاشم» يا «عقيله طالبيين» حكايت از رشد عقلى، تدبير و درايت او دارد و شواهد تاريخىِ اين بعد از شخصيت وى را به خوبى نشان مى دهد. «عارفه، عالمه، فاضله و كامله» از علم حكمت، عرفان و فضيلت خبر مى دهد; چنانكه برخى از مورّخان نوشته اند: وى در شهر كوفه مجلس تدريس و تعليم قرآن داشت و زنان در مسائل شرعى به وى مراجعه مى كردند.(2) لقب «عابده آل على» نشان از عبادت و بندگى او به درگاه خداى سبحان دارد و صفت «محدّثه، موثّقه» جايگاه رفيع وثاقت و نقل روايت او را آشكار مى سازد كه از ديدگاه اهل فن، بسيار مهم و ارزشمند است(3) از ديگر ويژگى هاى زينب اين است كه وى فرزند شهيد (امام على)، خواهر نُه شهيد (حسن، حسين، ابوالفضل و ديگر برادران شهيدش)، مادر دو شهيد (عون، محمد) و عمه هاى چهار شهيد (امام سجاد، على اكبر، قاسم و على اصغر) مى باشد. او در حماسه تاريخى كربلا به «قهرمان صبر» مفتخر شد و به حق صبر و استقامت و پايدارى را شرمنده خويش ساخت.(4) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . احتجاج طبرسى، ج1، ص98 2 . رياحين الشريعه، ج3، ص75 3 . جهت آگاهى بيشتر نكـ : خصايص زينبيه، سيد نورالدين جزايرى. 4 . سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج7، ص137 شوهر و فرزندان شهيد مقام رفيع معنوى و موقعيت برجسته اجتماعى زينب سبب شد كه خواستگاران زيادى از طوايف و قبايل مختلف عرب به خانه على(عليه السلام) روانه شوند، اما در اين ميان آن حضرت، تنها به عبدالله بن جعفر طيار جواب مثبت داد.(1) عبدالله فرزند جعفر طيّار و مادرش اسماء بنت عميس بود. در آغاز بعثت پيامبر، وقتى اين زن و شوهر، مسلمان شدند و طى كاروانى به دستور پيامبر به حبشه هجرت كردند و حدود دوازده سال در آنجا به سر مى بردند، عبدالله، اولين نوزاد مسلمانى بود كه در كشور كفر (حبشه) از اسماء متولد شد. پدرش، جعفر در جنگ موته به شهادت رسيد و از جانب پيامبر به «جعفر طيار» ملقب گرديد.(2) جدّ اعلاى عبدالله، ابوطالب عموى پيامبر است. عبدالله پسر عموى حضرت زينب به شمار مى آيد. مادرش اسماء بنت عميس، يكى از زنان سر شناس صدر اسلام بود كه بعد از شهادت جعفر، به عقد ابوبكر (خليفه اول) درآمد و پس از فوت او، همسر امام على(عليه السلام) شد كه از اين نظر عبدالله ضمن اينكه داماد آن حضرت است پسر خوانده آن حضرت نيز محسوب مى شود. اسماء، مادر «محمدبن ابى بكر» از اصحاب با وفاى امير المؤمنين است كه از صلب ابى بكر بود، اما در دامن پر مهر امام على پرورش يافت و يكى از دلاور مردان ميدان جهاد و شهادت شد.(3) عبدالله از نظر فضايل و مناقب اخلاقى، از امتيازات برجسته اى برخوردار بود. درك، فهم، عقل، استعداد، مقام علمى و حديثىِ او مورد اتفاق بسيارى از مورخان و رجال شناسان شيعه و سنّى است.(4) او با كار تجارت، يكى از ثروتمندان مدينه شد و به طور ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ذبيح الله محلاتى، رياحين الشريعه، ج3، ص60 2 . نكـ : اعيان الشيعه، ج4، ص118 3 . جهت آگاهى از شخصيت اسماء بنت عميس نكـ : اسماء بنت عميس پاسدار ولايت، عبد الرحيم 4 . زينب قهرمان، دختر على، ص40 به نقل از استيعاب، ج2، ص277 فرزندانش را در اختيار اين نهضت گذاشت; چنانكه دو تن از پسرانش به نامهاى: عون و محمد در اين واقعه به درجه رفيع شهادت نايل آمدند.(1) مادر مقاومت زينب، پس از رحلت پيامبر و شهادت مادر، به مدت بيست و پنج سال دوران خانه نشينى و مظلوميت پدر را پشت سر گذاشت. سى ساله بود كه امام على(عليه السلام) به خلافت ظاهرى رسيد و او در اين ايام نظاره گر فتنه هاى ناكثين و قاسطين و مارقين شد و پيامدهاى تلخ و نابهنجار جنگ جمل، صفين و نهروان را با دل و جان تحمل كرد. آنگاه در 21 رمضان سال چهلم هجرت در شهادت پدر اشك ماتم ريخت. بعد از شهادت پدر، چون امامت و خلافت به برادرش رسيد، زينب همچنان شاهد فتنه ها، آشوبها و كارشكنى هاى كفار، مشركان و منافقان در سطح گسترده و عميق بود. لذا حدود ده سال هم، دوران مظلوميت امام حسن را به تأمل نشست. سال 50 هجرى در حالى كه زينب چهل و پنج سال داشت جريان شهادت برادرش امام حسن(عليه السلام) و تشييع مظلومانه و دفن غريبانه او در قبرستان بقيع رخ داد. اما با همه اين مصيبتها، او هرگز خم به ابرو نياورد. محكم و استوار در مقابل همه نابرابرى ها قامتِ قيام بست و خود را براى يك مسؤوليت بزرگتر، حساس تر و سرنوشت سازتر آماده كرد. مقام علمى و حديثى زينب(عليها السلام) شخصيتِ علمىِ حضرت زينب بر كسى پوشيده نيست. او جزو برجستگان حديثى و فقهى قرن اول هجرى به شمار مى آيد(2) و از پدرش امام على(عليه السلام) ، از مادرش فاطمه(عليها السلام) و از افرادى چون امّ ايمن و ام سلمه روايت نقل مى كند.(3) چنانكه حضرت امام سجاد(عليه السلام) و ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . اعيان الشيعه، ج7، ص137 2 . جعفر سبحانى، موسوعه طبقات الفقهاء، ج1، ص361 3 . جعفر بن قولويه، كامل الزيارات، باب 88 ، صص266، 265 و 261 شخصيتهاى بزرگى چون: جابربن عبدالله انصارى و ابن عباس از وى حديث روايت مى كنند. ابن عباس كه خود از مفسّران و فقهاى صدر اسلام به شمار مى آيد، هنگامى كه خطبه حضرت فاطمه زهرا درباره فدك را، از طريق حضرت زينب نقل مى كند، مى گويد: «حَدَّثَنِي عَقِيلَتنا زَيْنَبَ بِنْتِ عَلِيّ».(1) در مقام علمى، فقهى، حديثى و تفسيرى اين بانوى بزرگ همين بس كه وى در شهر كوفه براى بانوان آن شهر جلسه تدريس فقه و آموزش قرآن داشت و مرجع امور شرعى آنان به شمار مى آمد. بعد از شهادت امام حسين(عليه السلام) مدتى كه امام سجاد(عليه السلام) كسالت داشت، مردم جهت دريافت تكليف و شناخت حلال و حرام به وى مراجعه مى كردند و زينب به نيابت از برادر زاده اش (معصوم چهارم) به امور شرعى مردم پاسخ مى داد.(2) در حديثى از امام زين العابدين(عليه السلام) نقل است كه آن حضرت خطاب به عمه اش زينب فرمود: «أنت بحمد الله عالمة غير مُعَلّمة و فَهِمَة غير مُفَهَّمة».(3) و اين بهوضوح مقام علمى و عظمت او را بيش از پيش آشكار مى سازد. علاوه، اين بانوى بزرگ، از فصاحت، بلاغت و ادب خوبى برخوردار بود; چنانكه هنگام مشاهده سر بريده برادرش، امام حسين خطاب به سر بريده چنين مى فرمايد: يا هلالاً لما استتم كمالاً *** غاله خسفه فأبداً غروباً ما توهّمت يا شقيق فؤادي *** كان هذا مقدراً مكتوباً يا أخي فاطم الصغيرة كلمها *** فقد كاد قلبها أن يذوباً يا أخي قلبك الشفيق علينا *** ما له قد قسى و صار صليباً يا أخي لو ترى علياً لدى الأسر *** مع اليتم لا يطيق وجوباً ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص91 2 . موسوعة طبقات الفقهاء، ج1، ص362 3 . همان. كلّما أوجعوه بالضرب ناداك *** بذل يغيض دمعاً سكوباً يا أخي ضمّه إليك و قربه *** و سكن فؤاده المرعوباً أذلّ اليتيم حين ينادي *** بأبيه و لا يراه مجيباً(1) حضور در خون در دهه پنجاه، كه دوران امامت حضرت ابا عبدالله الحسين(عليه السلام) بود، زينب كبرى بنا به اقتضاى زمان، حضور اجتماعى زن و حماسىِ خويش را به گونه اى احسن و اكمل به قضاوت تاريخ گذاشت و در دفاع از حريم ولايت و آرمانهاى امامت، كه در وجود برادرش امام حسين(عليه السلام) متجلّى شده بود، تصميم به فداكارى و ايثار گرفت. وقتى اباعبدالله(عليه السلام) آهنگ خروج از مدينه كرد و قامت قيام بر ضد حكومت يزيدى بست. او جزو اوّلين كسانى بود كه نداى امام را لبيك گفت و در كاروان خونين كربلا جايگاه ويژه اى را به خود اختصاص داد; چنانكه فداكارى هاى اين بانوى نستوه در طول نهضت عاشورا بسيار راه گشا و تعيين كننده شد. وجود او در اين عرصه، به حق، قوّت قلب بازماندگان امام حسين(عليه السلام) و مايه دلگرمى و اميد و نشاط زنان و كودكان بى پناه بود. روز عاشورا چون همه مردان بنى هاشم و اصحاب به شهادت رسيدند و زنان و كودكان چشم به راه بازگشت امام حسين از ميدان جنگ بودند. ناگهان با يال و كوپال خونينِ اسب امام روبرو شدند كه خبر شهادت سوارش را به خيمه ها آورده بود. در اين هنگام، حضور حماسى حضرت زينب، داغديدگان را تسلّى مى داد و تنها پناهِ زنان و كودكانِ بى پناه و حيرت زده شده بود. بعد از واقعه جانگداز كربلا، مسؤوليت او سنگين تر و سرنوشت سازتر شد، سرپرستى كاروان اسرا، پرستارى از امام سجاد(عليه السلام) و از همه مهمتر، افشاگرى ها و خطبه هاى آتشين او در شهر كوفه و شام بر ضدّ دستگاه يزيدى، نهضت برادرش را به بار نشاند. طنين صداى او، خطبه هاى پدرش امام على(عليه السلام) را تداعى مى كرد. در مجلس كوفه ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج45، ص115 ; منتهى الآمال، ج1، ص409 وقتى ابن زياد با لحن تمسخر و طعنه، شكست ظاهرى لشكر امام حسين(عليه السلام) را به رخ آن بانوى فرزانه كشيد، زينب با ديد عرفانى عميق، شهادت هفتاد تن از ياران پاك و پيامدهاى ناگوار آن را، جميل(1) و مثبت ارزيابى كرد و خطاب به آن پليد گفت: «سپاس خداى را كه ما اهل بيت را به خاطر محمد(صلى الله عليه وآله) كرامت بخشيد و از پليدى ها رهانيد و رسوايى و نابودى از آن فاسقان فاجر و بد كاران دروغگو است و ما غير آنانيم.»(2) جواب دندان شكن زينب، ابن زياد را به خشم و اضطراب وا داشت. او دستور داد آن بانو را به شهادت برسانند اما برخى اطرافيان مانع اين جنايت شدند; همچنانكه اين بانوى بزرگ، وقتى در مجلس شام لب به سخن گشود، با استدلال هاى متين و كوبنده اش او را براى هميشه در تاريخ رسوا كرد. آنها اجازه يافتند به مدت سه روز در شام براى شهداى خويش مجلس عزا برپا كنند(3) و بعد به دستور يزيد، مردى به نام بشيربن جذلم مأموريت يافت تا كاروان اسرا را با احترام به مدينه برساند. بازگشت به مدينه هنگام بازگشت از شام به مدينه، كاروان اسيران راه خود را از كربلا عبور داد.(4) وقتى بر بالاى قبور شهيدان رسيدند، زنان و كودكان بى اختيار خود را از پشت ناقه ها بر خاك خونين كربلا انداختند و با شهيدان به زمزمه پرداختند. زينب كبرى بر بالين برادرش، زنان و كودكانى را كه در روز عاشورا از امام حسين به امانت گرفته بود، يك يك تحويل مى داد، اما وقتى نوبت به دختر نازنين، حضرت رقيه رسيد، سخت احساس تأسف و شرمندگى كرد; زيرا اين دختر در شام از دنيا رفته بود و حضرت زينب با دستان خويش ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . «ما رَأَيْتُ إِلاّ جَميلاً...»، نكـ : لهوف، سيدبن طاووس، ص160 و بحارالأنوار، ص115 2 . اعيان الشيعه، ج7، ص139 و سيد بن طاووس، لهوف، ص160 3 . شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ج1، ص441 4 . لهوف، ص 196; بحار الأنوار، ص 146 برادر زاده اش را در گوشه خرابه اى به خاك سپرده بود و... سپس كاروان به سوى مدينه به راه افتاد. زينب اگر چه جسمش كاملاً نحيف، ضعيف و قدش خميده شده بود، اما همچنان روح پر نشاط و قوى و اراده اى آهنين داشت; چنانكه از امام زين العابدين(عليه السلام) نقل شده كه عمه اش زينب در اين مسافرتها با همه تلخى ها و دشوارى هايش، هرگز نماز شبش ترك نمى شد.(1) او هنگام خروج از مدينه در حالى كه برادران و برادر زادگان و اصحاب، اطرافش را گرفته بودند و با تمام شكوه و احترام سوار كجاوه اش مى كردند و در وقت اُتراق در منازل، با عزت و عظمت از آن پايين مى آوردند و در خيمه اى ويژه ساكن مى شد، اما هنگام برگشت، در حالى وارد شهر مدينه مى شد كه دشمن همه اين امتازات ظاهرى را از وى گرفته بود و او ظاهرى بس آشفته و حالى پريشان داشت ولى در باطن بسيار خوشحال و مطمئن به نظر مى رسيد; چرا كه به وظيفه الهى و تاريخى خود به شايسته ترين وجه عمل كرده بود. وفات زينب كبرى، بعد از واقعه كربلا، چند سال هم دوران امامت حضرت سجاد(عليه السلام) را درك كرد. برخى نوشته اند، چون در مدينه قحطى پيش آمد، همراه شوهرش عبدالله بن جعفر به شام رفتند و در همانجا ماندگار شدند تا اينكه حضرت زينب در سال 63 و به نقلى 65 هجرى چشم از جهان فرو بست.(2) حرم با صفاى اين بانوى بزرگ، اكنون در كشور سوريه، منطقه «زينبيه» هر روز ميزبان هزاران عاشق و دل سوخته و پر شكسته است كه از سراسر جهان بدانجا مشرف شده و با زبانحال خويش چنين مى سرايند: سِرّ نى در نينوا مى ماند اگر زينب نبود *** كربلا در كربلا مى ماند اگر زينب نبود چهره سرخ حقيقت بعد ازآن توفان رنگ *** پشت ابرى از ريا مى ماند اگر زينب نبود ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . خصائص زينبيه، ص120 و رياحين الشريعه، ج3، ص62 2 . جواد محدثى، فرهنگ عاشورا، ص217 چشمه فرياد مظلوميتِ لب تشنگان *** در كوير تفته، جا مى ماند اگر زينب نبود خيمه اى زخمى ترين فرياد، در چنگ سكوت *** از طراز نغمه وا مى ماند اگر زينب نبود در اطلاع داغ على اصغر استخوان اشگ سرخ *** در گلوى چشمها مى ماند اگر زينب نبود ذوالجناح داد خواهى، بى سرا و بى لگام *** در بيابانها رها مى ماند اگر زينب نبود در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب *** پشت كوه فتنه ها مى ماند اگر زينب نبود(1) البته برخى هم محل دفن حضرت زينب را در مصر مى دانند. هم اكنون، مقبره اى در مصر به اين بانوى بزرگ منسوب است و هر روز انبوه مردم به زيارت آن محل مى شتابند و از آنجا تبرّك مى جويند.(2) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . نادر طهماسبى. (مزيد) 2 . فرهنگ عاشورا، ص217 على اكبر اسوه جوانان على اكبر اسوه جوانان غلامرضا گلى زواره بوستان معنى حضرت على اكبر(عليه السلام) در خاندانى نشو و نما يافت كه حافظِ سرِّ خداوند، جانشينان به حقّ آخرين پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ذريّه او هستند. پدرش سبط رسول خدا، خامس آل عبا، از مخاطبان آيه تطهير و سيد جوانان اهل بهشت است. مادر على اكبر، ليلا دختر ابو مرّة بن عروة بن مسعود ثقفى است. بهره اش از ايمان و پاكى موجب گرديد تا با زنان اهل بيت عصمت و طهارت همنشين شود و بر سر سفره انسانهاى پاك و وارسته حضور يابد. اجداد اين بانو، از ياران رسول الله(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت بوده اند. درباره خصوصيات وى، حارث بن خالد مخزومى شعرى سروده كه ترجمه اش چنين است: «او (ليلى)، و پدر و مادرش، وفادارترين قريش در حفظ پيمان هستند و عموهايش از تيره ثقيف مى باشند.» در روز يازدهم شعبان سال سى و سوم هجرت، در شهر مدينه و در بيت امامت ديده به جهان گشود. اين كودك تحت عنايت ويژه پدر و در سايه توجهات عمويش امام حسن(عليه السلام) و در دامان مادرش ليلى(1) پرورش يافت. با ولادت وى رايحه عطرآگين رسول الله(صلى الله عليه وآله) در فضاى خانه امام حسين(عليه السلام) بيش از پيش استشمام مى گرديد. هركس بر او ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . علاّمه مقرم، على اكبر، ص17 مى نگريست، انگشت حيرت به دندان مى گرفت; چرا كه گويى فروغ پيامبر را نظاره مى كرد. حضرت امام حسين(عليه السلام) او را على ناميد تا نام پدر را در جامعه اسلامى بر خلاف تبليغات مسموم و شايعات امويان، احيا كند. از سنتهاى ائمه اين بود كه براى فرزندان خود كنيه تعيين مى كردند; چنانكه امام باقر(عليه السلام) فرموده اند: «ما براى فرزندانمان در دوران كودكى، كنيه مشخص مى كنيم; زيرا بيم آن داريم كه در سنين بالاتر به لقبهاى ناگوار مبتلا شوند.»(1) حضرت امام حسين(عليه السلام) در جهت اجراى اين سنت پسنديده، ابوالحسن را ـ كه كنيه پدرش مى باشد ـ براى فرزندش، على اكبر برگزيد. در آداب زيارت على اكبر ـ كه ابوحمزه ثمالى از امام ششم روايت كرده ـ آمده است كه صورت بر قبر بگذار و بگو: «صَلَّى اللهُ عَلَيْكَ يا أَبُوالحَسَن» و اين ذكر را سه مرتبه تكرار كن.(2) علاّمه سيد ابراهيم موسوى زنجانى عقيده دارد كه على اكبر فرزند نداشته ولى كنيه اش ابوالحسن بوده است.(3) اما علاّمه مقرم احتمال داده كه على اكبر فرزندى به نام حسن داشته و شاهد بر اين ادعا را روايت احمد بن ابى نصر بزنطى مى داند.(4) اين فرزند رشيد امام حسين(عليه السلام) به لقب اكبر معروف گرديد و اين لقب به دليل فزونى سن او، از امام سجاد(عليه السلام) است. شكوفايى شكوهمند در روايتى از اهل بيت(عليهم السلام) آمده است كه: «مَن كانَ لَهُ صَبِىّ فَلْيَتَصابُ»;(5) «هركس ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ملا محمد تقى مجلسى، روضة المتقين، ج8 ، ص626 ; حياة الامام الحسن، ج1، ص65 2 . ابن قولويه، كامل الزيارات، ص240 3 . وسيلة الدارين فى انصار الحسين، ص285 4 . علامه مقرّم، على اكبر، صص21 ـ 19 5 . فيض كاشانى، المحجة البيضاء، ج2، ص233 بچه دارد، بايد خود را به بچگى بزند.» امام حسين در سايه معيارهاى تربيتى قرآن و سنت، شخصيت فرزندش را به عنوان انسانى شجاع، طالب فضيلت و مصرّ در احقاق حق بارور نمود; عالى ترين عواطف را نثار فرزندش كرد و با بوسيدن و نگاه هاى آميخته با محبت و لبخندهاى شادمانه، اين رفتارهاى عاطفى را نسبت به على اكبر(عليه السلام) بروز داد. عبدالرحمان سلمى به حضرت على اكبر(عليه السلام) سوره حمد را مى آموخت، وقتى طفل تمام سوره را فرا گرفت و آن را در حضور پدر قرائت كرد، امام به معلّمش پول و هداياى فراوان داد و دهانش را از مرواريد پر كرد. برخى از اين رفتار حضرت شگفت زده شده و چنين عطايى را براى تلاش آن معلم بزرگ دانستند. دليل آن را از امام سوم جويا شدند. حضرت فرمودند: اين هدايا، كجا مى تواند با عطاى سلمى; يعنى، تعليم قرآن (آموزش سوره حمد) برابرى كند كه هر چه به ازاى آن داده شود، ناچيز است.(1) آيينه پيامبر به خاطر پيوستگى عاطفى، معنوى و روحى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با امام حسين(عليه السلام)خصوصيات ظاهرى و برخى خصلتهاى اخلاقى وى به فرزندش على اكبر انتقال داده شد و به عنوان آيينه تمام نماى پيامبر مشهور گرديد. به نحوى كه حتى دشمنان و معاندان به اين ويژگى و شباهت تام و تمام اعتراف مى كردند. على اكبر در خَلق، خُلق، منطق و بيان، در عصر خويش، شبيه ترين افراد به پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود; زيرا پدر بزرگوارش به هنگامى كه على اكبر عازم جنگ با اشقيا بود، فرمود: «اَللّهُمَّ اشْهَدْ عَلى هؤُلاءِ الْقَوْمِ، فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلامٌ أَشْبَهُ النّاسِ خَلْقاً وَخُلْقاً وَمَنْطِقاً بِرَسُولِكَ(صلى الله عليه وآله) وَ كُنّا إِذَا اشْتَقْنا إِلى نَبِيِّكَ(صلى الله عليه وآله)...». اگر كسى با صورت پر جذبه پيامبر آشنا بود و على اكبر از پشت ديوارى زبان به سخن گفتن مى گشود، تصوّر مى كرد رسول الله(صلى الله عليه وآله) در حال تكلّم است. هنگامى كه اهل بيت(عليهم السلام) از پيامبر ياد مى كردند، به على اكبر نظر مى افكندند و چون دل پدر براى ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . مناقب آل ابى طالب، ج4، ص66 ; محدث نورى، لؤلؤ و مرجان، صص44 و 45 صوت قرآن جدش تنگ مى شد، به جوانش مى فرمود: «على جان! برايم قرآن بخوان تا محظوظ گردم.»(1) گروهى از مردم مدينه كه نسبت به پيامبر شوق و علاقه داشتند و با ارتحال آن خورشيد پر فروغ و ابدى، در اندوهى ژرف به سر مى بردند، گاهى دسته دسته به منزل على اكبر مى رفتند و به شوق سيد پيامبران او را زيارت مى كردند. على اكبر هم با كرامت خاصى از آنان پذيرايى مى نمود و وسايل ميهمان نوازى را به وجه احسن تدارك مى ديد.(2) آن حضرت، به حدّى در قلوب مردم جا گرفته بود كه مخالفان هم با ديده احترام و عزّت به او مى نگريستند. آيت الله حاج شيخ محمد حسين غروى، معروف به كمپانى، در شعرى، على اكبر را چنين مى شناساند: روح و روان عالمى، جان نبىّ خاتمى *** طاووس آل هاشمى ناموس حق عزّ و جلّ(3) فضايل على اكبر حضرت على اكبر به عبادت و راز و نياز با خداوند عشق مىورزيد; در راه فراهم آوردن نيازهاى بندگان خدا كوشا بود; ايمان راسخ، شجاعت و شهامت به او بخشيده بود و در طريق دانش و معرفت به كمالاتى نايل و چشمه هاى حكمت در روح و روانش جارى گشته بود; او محدّثى بنام بود كه از جدش به واسطه روايت نقل مى كند.(4) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . مصائب امام حسين(عليه السلام) (گزيده بيانات حاج شيخ جعفر شوشترى)، به كوشش غلامعلى رجايى، ص108 2 . محمدعلى عابدين، على بن الحسين الأكبر، ص42 ; علامه سيد هبة الدين شهرستانى بغدادى، نهضة الحسين، ص90 3 . ديوان كمپانى، ص123 4 . سماوى، ابصارالعين فى انصار الحسين، ص21 مقام والاى اين جوان هاشمى را از امور ذيل مى توان شناخت: 1 . جامع ترين و بهترين سخن در خصوص فضايل او، همان بيانات حضرت امام حسين(عليه السلام) است كه وقتى جوانش عازم ميدان رزم با اشقيا بود، بر زبان آورد. 2 . ارزش معنوى على اكبر تا به آن اندازه است كه پدر بزرگوارش، كه داراى مقام عصمت و امامت بود، زندگى پس از او را شايسته مرگ مى داند. 3 . حضرت امام حسين(عليه السلام) به هنگام بدرقه جوانش به سوى ميدان، اين آيه را تلاوت كرد: } إِنَّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ{ و بدين سان، درجاتى از پاكى و طهارت روح را براى على اكبر به اثبات رساند. 4 . هنگامى كه بدن على اكبر زخمهاى فراوان برداشت، خطاب به پدر گفت: «از شربتى كه رسول الله(صلى الله عليه وآله) به دستم داد، سيراب شدم كه در آن تشنگى نيست.» و امام را براى نوشيدن اين شربت فراخواند و اين حقيقت، شأن و منزلت على اكبر را تأييد مى كند.(1) 5 . امام سجاد(عليه السلام) بدن مطهّر او را در مقبره اى مستقل در مجاورت مرقد مطهّر پدرش به گونه اى دفن كرد كه از ديگر قبور شهدا مشخص باشد.(2) 6 . معصومان(عليهم السلام) در روايات و زيارات مستقل، مقام او را به پاكى و طهارتِ نفس ستوده اند.(3) 7 . در نزديكى هاى كربلا، در جايى به نام «قصر بنى مقاتل» امام حسين(عليه السلام) را خواب سبكى فرا گرفت كه پس از آن، آيه استرجاع بر زبان جارى كرد، در گفت و گويى كه ميان پدر و پسر رخ داد، على اكبر عرض كرد: «اى پدر، وقتى حق بودنِ ما قطعى است، ديگر از مرگ در راه آن باكى نداريم.» امام وقتى چنين معرفتى را از پسر ديد، فرمود: ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . على محمد دُخّيل، على الاكبر الامام الحسين، صص12 و 13 2 . همان مدرك. 3 . همان مدرك. «خدايت پاداش نيكو عطا كند! نيكوترين پاداش كه بايد فرزندى از پدر دريافت كند.»(1) 8 . وقتى على اكبر به شهادت رسيد، امام(عليه السلام) قاتلان او را به عنوان افرادى معرفى كرد كه بر خداوند رحمان جسارت كرده و حرمت رسول الله(صلى الله عليه وآله) را هتك نموده اند.(2) 9 . حضرت مهدى(عج) در زيارت ناحيه مقدسه او را از نسل پاك و تبار ابراهيم(عليه السلام)دانسته، بر او و پدرش درود فرستاده است. 10 . عظمت مقام و خصال حميده اين جوان در حدّى است كه در ميان اقوام عرب به بزرگ منشى و عزّت نفس معروف بوده و دشمنان، صفات خوب او را مورد تحسين قرار داده اند. 11 . حضرت على اكبر، از دو وجه، حيات معنوى و طيّبه دارد: يكى آنكه اهل معرفت، خِرَد و حكمت است. ديگر اينكه در راه احياى دين، حمايت از حريم ولايت و ستيز با شقاوت به شهادت رسيده، از اين جهت تا ابد زنده است. مگر حق نيستيم كاروان حماسه و ايثار، پس از پشت سر نهادن منازل «ذى حسم، بيضه و عذيب الهجانات»، به جايى به نام بنى مقاتل رسيد. عقبة بن سمعان كه از ياران و همراهان امام بود و بسيارى از روايات واقعه عاشورا از وى نقل شده، مى گويد: «شب هنگام، در ركاب امام حركت كرديم و چون ساعتى راه پيموديم، امام حسين(عليه السلام) را خواب سبكى چيره شد. در حالى كه سر مباركشان روى قَرَبُوس زين اسب بود و به زودى ديدگان آن سرور آزادگان گشوده شد و فرمود: } إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ{ ، } الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ{ و دو يا سه بار، آيه ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ابصار العين ، ص86 ; علامه جواهرى، مثير الأحزان، ص33 ; الارشاد، ج2، ص82 ; كامل ابن اثير، ج4، ص51 ; المختار من مقتل بحارالأنوار، ص75 ـ 76 ; ابن اعثم كوفى، الفتوح، ص873 2 . مقتل خوارزمى، ج2، ص31 استرجاع را تكرار كرد: حضرت على اكبر با درايت و فراستى كه داشت، متوجه حال پدر گرديد. مشاهده كرد آن حضرت مدام آيه مذكور را بر زبان جارى مى نمايد. مركب خويش به سوى اسب پدر هدايت كرد و خطاب به ايشان گفت: پدر جان! از چه جهت آيه استرجاع را تلاوت مى كنيد. امام فرمود: فرزند عزيزم! اندكى كه خواب رفتم، سوارى عنان اسب را كشيد و گفت: «الْقَوْمُ يَسِيرُونَ وَ الْمَنايا تَسري اِلَيهِمْ» اين قوم در حال حركتند، در حالى كه مرگ به سوى آنان مى آيد.» على اكبر پس از لحظه اى مكث، با قوّت قلب و شهامتى شگفت، روى به پدر بزرگوار خويش كرد و گفت: «يا أَبَتِ!، لا أَراكَ اللهُ السُّوءَ أَ فَلَسْنا عَلَى الْحَقِّ؟»; «پدر جان! خداوند حادثه اى ناگوار پديد نياورد. آيا ما بر حق نيستيم؟» امام در جوابش فرمود: «بَلى يا بُنَىَّ، وَاللهِ الَّذي إِلَيْهِ مَرْجِعُ الْعِبادِ»; «آرى، به خداوندى كه بازگشت بندگان به سوى اوست، ما بر حقيم» على اكبر با شنيدن اين پاسخ، چون گُل شگفت و با آرامشى خاص امام را مورد خطاب قرار داد و گفت: «يا أَبَتِ إذَنْ لا نُبالي بِالْمَوْتِ، نَمُوتُ مُحِقّين»; «اى پدر! وقتى به حق بودنِ ما مسلّم است، در اين صورت باكى نيست و در راه حق جان مى دهيم.» امام وقتى مشاهده كرد، فرزند در اين مصاحبه معرفتى سر بلند و پيروز بيرون آمد، شاد شد. او را مخاطب قرار داد و فرمود: «جَزاكَ اللهُ يا بُنَىَّ خَيْرَ ما جَزَى وَلَدَاً عَنْ والِدِهِ»; «خدايت پاداشى نيكو عطا كند; نيكوترين پاداش كه بايد فرزندى از پدر خويش دريافت كند.»(1) اين گفتگوى معنوى، كمالات روحانى على اكبر را ترسيم مى كند و بر يقين وى مهر تأييد مى زند. در روز عاشورا جوانان بنى هاشم بى صبرانه در انتظار لحظات جانبازى بودند. از ميان خاندان هاشمى، نخستين كسى كه طى ستيز با ستمگران شهيد شد، حضرت على اكبر است; چنانكه در زيارت ناحيه مقدسه، اين جوان را به عنوان اولين كشته از هاشميان ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . مرحوم سماوى، ابصارالعين، ص86 معرفى مى كند. شيخ مفيد، طبرى، ابن اثير و ابن كثير دمشقى در اثر خويش،(1) ابوالفرج اصفهانى، ابن ادريس حلّى، مرحوم محمد طاهر سماوى و علاّمه سيد محسن امين و شيخ محمد تقى شوشترى در كتاب الأوائل(2) چنين نظرى دارند. علاّمه مجلسى در كتاب تحفة الزائر ـ زيارت شانزدهم ـ مى نويسد: «خطاب به على اكبر بايد اين زيارت را خواند: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَوَّلُ قَتِيل مِنْ نَسْلِ خَير سَلِيل مِنْ سُلالَةِ إِبراهِيم الْخَليل صَلَّى اللهُ عَلَيكَ وَ عَلى أَبِيكَ...».(3) شبيه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) سيد بن طاووس در كتاب لهوف مى نويسد: «وقتى على اكبر نزد امام آمد و براى عزيمت به ميدان جنگ اجازه نبرد خواست، حضرت اباعبدالله(عليه السلام) بى درنگ به او اذن جنگ داد. امام در آن لحظه براى شهادت فرزندش نگران نبود و با نيروى غيبى فرجام او را مشاهده مى كرد.» با اين وجود، عواطف پدر و فرزندى موجب شد كه پدر به سيماى فرزند نگاه كند و پسر به چهره پدر بنگرد. امام نگاه مأيوسانه اى به قامت چون سرو على اكبر نمود.(4)بى اختيار گريست و انگشت سبابه خود را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: «خداوندا! تو خود گواه باش. همانا جوانى به جنگشان رفت كه از حيث صورت، خُلق و نطق، شبيه ترين اشخاص به پيامبرت بود. هرگاه شوق ديدار رسولت را پيدا مى كرديم به سيمايش مى نگريستيم. خدايا! بركتهاى زمين را از ايشان (قاتلان على اكبر) دريغ دار و آنان را به شدّت پراكنده ساز و ميانشان تفرقه ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ابوالفدا الحافظ ابن كثير دمشقى (متوفاى 774هـ . ق.)، البداية و النهايه، ج8 ، ص187 2 . شيخ محمد تقى شوشترى، الاوائل، ص48 3 . بحارالأنوار، ج45، ص64 و منتهى الآمال، ج1، ص375 4 . محدث قمى، ثقة المصدور. افكن كه هر يك به طريقى روند، حاكمان را از ايشان راضى مگردان; زيرا ما را دعوت كردند كه ياريمان كنند ولى به جاى نصرت، بر ما تاختند و به جدال با ما پرداختند.»(1) رَجَز و رَزْم حضرت على اكبر(عليه السلام) به سوى ميدان رزم رفت تا گوهر گرانبهاى حق و شهادت را از اعماق اقيانوس حماسه به دست آورد و سينه خويش را آماج پيكان ناپاكان نمايد. او در رجزى پر محتوا، خود را اينگونه معرفى كرد: أنا عليّ بن الحسين بن علىّ *** نحن و بيت الله أولى بالنبىّ من شبث و شمر ذلك الدني *** أضربكم بالسيف حتّى ينثني ضرب غلام هاشمى علوي *** و لا يزال اليوم أحمي عن أبي تالله لا يحكم فينا ابن الدعى(2) «منم على فرزند حسين بن على (سوگند به خدواندكه) ما به پيامبر سزاوارتريم از شبث بن ربعى و شمربن ذى الجوشن (اين مرد فرومايه)، آن قدر با شمشيرم شما را مى زنم تا خم شود; چونان ضربت جوان هاشمىِ علوى، و همچنان از پدرم حمايت مى كنم. به خدا سوگند كه زنا زاده نبايد درباره ما حكم كند.» طارق بن كثير كه فردى هتاك و شقى بود، چون كفتارى خون آشام به سوى فرزند امام يورش برد، اما با ضربت شمشير على اكبر به هلاكت رسيد. برادر و فرزند وى نيز به ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . محدث قمى، نفس المهوم، ص164 و اللهوف، ص47 2 . اين رجز با اندكى تفاوت در ارشاد و مقتل خوارزمى آمده است. چنين سرنوشتى گرفتار شدند. شخصى به نام طلحه و نيز مصراع بن غالب در مصاف با على اكبر(عليه السلام) پس از درهم شكستن صفوف دشمنان، چون ديد كسى حاضر نيست آخرين ديدار سرانجام على اكبر(عليه السلام) راه خيمه ها را پيش گرفت و نزد پدر آمد تا قدرى استراحت كند و از شدّت عطش براى امام بگويد. عرض كرد: «يا أَبَتِ! أَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَني وَ ثِقْلُ الْحَدِيدِ قَدْ أَجْهَدَنِي، فَهَلْ إِلى شَرْبَة مِنْ الماء سَبِيلٌ؟ اَتَقَوّي بِها عَلَى اْلأعْداء»;(2) «پدر جان، تشنگى مرا از پاى درآورد و سنگينى آهن توانم را از من برده. آيا جرعه اى آب يافت مى شود تا به وسيله آن، توان گرفته و بر دشمن يورش ببرم.» امام حسين(عليه السلام) گريست و فرمود: «واغَوْثاهُ!... فَما أَسْرَعَ ما تَلْقى جَدَّكَ مُحَمَّداً(صلى الله عليه وآله) ، فَيُسْقيكَ بِكَأْسِهِ شَرْبَةً لا ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . اقتباس از كتاب قيام امام حسين، عليه بيدادگرى، جلال الدين جعفرى، صص561 ـ 558 2 . بحارالأنوار، ج45، ص43 تَظْمَأُ بَعْدَها»;(1) «اى فرزند، چقدر نزديك است كه به جدّت برسى و او تو را به جامى سيراب كند كه ديگر پس از آن تشنه نگردى.» سپس زبان على اكبر را در دهان خود گرفت و انگشترى خويش را بدو داد تا در دهان خود نهد. با عنايت به اين روايت، امام تشنگىِ على اكبر را رفع و خستگى او را برطرف كرد و او را به مقام قرب منزلت قدس و نوشيدن جام معرفت از دست رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) نويد داده است: بودند ديو و دَد همه سيراب و مى مكيد *** خاتم ز قحط آب سليمان كربلا از افرادى كه وقتى على بن الحسين(عليهما السلام) به سويش نزديك شد، به سرعت از كنارش گذشت، منقذ بن مرّه عبدى نام داشت. اين ملعون در نبرد با علىّ اكبر دچار جراحتى در دست خود شد. وقتى ديد در جنگ تن به تن متداول در آن ايام، نمى تواند خودى نشان دهد، در جايى كمين كرد و نيزه اى را بر پشت على اكبر فرود آورد. فرزند امام حسين(عليه السلام)غرق در خون گرديد و دست خود را به گردن اسب خود آويخت. آن حيوان به تكاپو افتاد و كوشيد تا بتواند سوار خود را نجات دهد، ولى چون خون جلو چشمان مركب را گرفته بود، اينجا بود كه على اكبر پدر را ندا در داد و تحقق وعده را چنين بيان كرد: «عَلَيْكَ مِنِّي الْسَّلامُ، يا أَبا عَبْدِاللهِ، هذا جَدِّي رَسُول اللهِ، قَدْ سَقانِي بِكَأْسِهِ الاَْوْفى شَرْبَةً لا أَظْمَأُ بَعْدَها أَبَداً، وَ هُوَ يَقُولُ: الْعَجَلَ، اَلْعَجَلَ فَإنَّ لَكَ كَأْساً مُذْ خوزة حَتّى تَشْرِبَها السّاعَة».(2) «سلام من بر تو اى ابا عبدالله، اين جدّ من رسول خدا است كه از جام پر ثمر خويش مرا سيراب كرد; به گونه اى كه ديگر تشنه نخواهم شد و او مى گويد: (اى ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . مقتل خوارزمى، ج2، ص31 ; مقتل عوالم، ص95 و مقتل الحسين، علامه مقدّم،، ص298 2 . مقاتل الطالبيين، ص115 ـ 116 ; بحارالأنوار، ج5 ، ص44 و مقتل علامه مقرم، ص260 حسين(عليه السلام) تو هم بشتاب، بشتاب كه جامى برايت آماده نموده اند. تا در همين ساعت آن را بنوشى.» سپس على اكبر فريادى زد و به فيض شهادت نايل آمد.(1) بدن پاره پاره اش بر روى زمين قرار گرفت و لحظاتى بعد پدر بر بالين پسر آمد و سرش را به دامن گرفته، مى بوسيد و بر سينه اش مى فشرد.(2) طبرى با سند خود از حميد بن مسلم روايت مى كند كه: «سَمِعَ اُذُني يَوْمَئِذ مِنَ الْحُسَيْنِ يَقُولُ: قَتَلَ اللهُ قَوْماً قَتَلُوكَ يا بُنَىَّ، ما أَجْرَأَهُمْ عَلى الرَّحْمانِ وَ عَلَى انْتِهاكِ حُرْمَةِ الرَسُولِ، عَلَى الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفا.».(3) «گوش هاى من آن روز از امام حسين(عليه السلام) شنيد كه فرمود: خدا بكشد جماعتى را كه تو را كشتند. اى فرزند من، چقدر جرأت و بى باكى آنها بر خدا زياد است و چقدر بر هتك حرمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) افزون است. (اى نور ديده من) پس از تو خاك بر سر دنيا باد!» شكوفه خونين ابن قولويه از راويان موثق به نقل از ابى حمزه ثمالى زيارتى را از حضرت امام صادق(عليه السلام) روايت مى كند كه در فرازى از آن آمده است: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ... بِأَبِي أنْتَ دَمَكَ الْمُرتَقى بِهِ إِلى حَبِيب اللهِ...»; «درود بر تو (اى على اكبر)، پدرم فدايت باد كه خونت را نزد حبيب خدا بالا بردند.» حميد بن مسلم مى افزايد: «فكأنّي أنظر إلى امرأة خرجت مسرعة كأنّها الشمس الطالعة تنادي: ... يا حبيباه يا ثمرة فؤاداه، يا نور عيناه، فسألت عنها، فقيل هي زينب بنت ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . مقاتل الطالبيين، ص259 2 . ناسخ التواريخ، جزء 2 از جلد 6، ص355 3 . تاريخ طبرى، ج5 ، ص446 علي(عليه السلام) و جاءت و انكبت عليه فجاء الحسين فأخذ بيدها فردّها إلى الفسطاط ».(1) «و مثل آنكه من نظاره مى كنم، زنى را كه به سرعت از خيمه خارج شد و همچون خورشيد تابان مى درخشيد و فرياد بر مى داشت: اى واى بر عزيز من! واى بر ميوه دلم، واى بر نور چشمانم، (حميد بن مسلم) مى گويد: پرسيدم: اين زن كسيت؟ گفتند: اين زينب(عليها السلام) دختر على است. اين زن آمد و آمد تا خود را بر روى على اكبر انداخت و پس از آن، امام حسين(عليه السلام) آمد و دست او را گرفت و به خيام حرم برگردانيد.» برخى عقيده دارند اين رويه زينب كبرى(عليها السلام) بدان جهت بود كه قدرى از تأملات برادر را كم كند و امام پيكر پاك فرزند را ترك كرده و به بازگردانيدن خواهر به خيام متوجه مى شود. شدت علاقه زينب به على اكبر در حدّى است كه با اندوهى فراوان خود را بر روى بدن او مى افكند، ولى وقتى دو فرزندش عون و محمد به شهادت رسيدند، چنين حالتى را از خود بروز نداد. بدين گونه حضرت على اكبر پس از آنكه 120 نفر را در حمله اول و 80 نفر را در يورش دوم به خاك هلاكت افكند، توسط شقى خيانتكار، منقذ بن مره عبدى، به شهادت رسيد. اگر چه دوران زندگى اش كوتاه بود، بر اوراق تاريخ خطى درخشان ترسيم نمود كه در هر عصرى براى انسانهاى تشنه حق و عاشق فضيلت نور افشانى دارد و هر امتى را كه براى ستيز با ستم توان ندارد، به تحرك وا مى دارد. منظومه نورانى به فرمان عبيدالله بن زياد مقدّر گرديد ده سفاك بر بدنهاى مطهّر شهيدان نينوا اسب بتازند و سرهاى شهيدان را از تن آنان جدا كنند كه سر مطهر حضرت على اكبر در ميان سرها چون ماه مى درخشيد، همانگونه كه سر مطهّر پدر بزرگوارش چون خورشيدى در ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار. ج45، ص44 حال پرتو افشانى بود. گلشن روى تو عجب با صفاست *** اى سر پر خون، بدنت در كجاست؟ بعد از آنكه رژيم سفّاك يزيد وسايل مراجعت اهل بيت امام حسين(عليه السلام) را به مدينه فراهم ساخت، اقتضاى حوادث تحريك شدن افكار عمومى، آنان را واداشت كه سرهاى مقدس شهدا را در همان دمشق به خاك بسپارند. جايگاهى كه سرهاى مطهر دفن شده، باب الصغير نام دارد. علامه سيد محسن امين مى نويسد: «در دمشق مقبره اى به نام مقبره باب الصغير است بعد از سال (1321هـ . ق.) نگارنده، اين مقبره را مشاهده نمود. بر سر درِ مقبره، سنگى وجود داشت كه بر آن اين عبارت ديده مى شد: «هذا مَدْفَن رَأْس الْعَبّاس بْن عَلِىّ وَ رَأْس عَلِىّ بْن الْحُسَيْنِ الأَكْبر وَ رَأس حَبِيبَ بْنَ مَظاهِر!»(1) البته قول ديگرى در ميان برخى محدثان و مورخان شيعه اشتهار دارد كه اين سرها همراه سر مطهر امام حسين(عليه السلام) توسط امام زين العابدين(عليه السلام) به كربلا آورده شد و به بدنهاى مطهر ملحق گرديد و اين در حالى است كه در شرق مسجد جامع دمشق آرامگاه سر مقدس حسين بن على(عليهما السلام) واقع است. سبط بن جوزى مى گويد: «پنجمين خليفه فاطمى، سر بريده امام را از باب الفرديس به عسقلان و از آنجا به قاهره آورد و مقريزى هم بر اين عقيده مى باشد.»(2) همانگونه كه علاّمه مجلسى در اثر معروف خود آورده است: «هرگاه كسى اراده زيارت شهيدان كربلا را مى نمايد لازم است پيش پاى قبر امام حسين(عليه السلام) ، آنجاكه مدفن على اكبر است، توقف كند و رو به قبله ـ كه آنجا ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . اعيان الشيعه، ج1، ص306 2 . سبط بن جوزى، تذكرة الخواص، ص151 و الخطط، ج3، ص284 موضع شهيدان است ـ خطاب به على بن حسين زيارتى را بخواند كه با اين عبارت آغاز مى شود: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَوَّلُ قَتِيل مِنْ نَسْلِ خَير سَلِيل مِنْ سُلالَة إِبراهِيم الْخَليل صَلَّى اللهُ عَلَيكَ وَ عَلى أَبِيكَ...».(1) در زيارت مخصوصه اول رجب از قول معصوم، مضمونى آمده كه از پاكى و طهارت على اكبر حكايت دارد. «كَمَا مَنَّ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَكَ مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ، الَّذِينَ أَذْهَبَ اللهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِيراً»; «همانگونه كه قبلاً بر تو منت نهاد و از خاندانى قرارت داد كه خداوند پليدى را از ايشان زدوده و مطهرشان نمود.» براى حضرت على اكبر در منابع مستند شيعه زيارات ويژه اى آمده است. شيخ طوسى در كتاب مصباح المتهجد نقل مى كند كه صفوان جمال از پيشگاه امام صادق(عليه السلام)براى عزيمت به زيارت امام حسين(عليه السلام) رخصت طلبيد و از ايشان خواست كه به او زيارتى بياموزند. امام زيارتى به وى تعليم دادند و در دنباله آن تأكيد كردند: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ...»(2) ابن قولويه در كتاب كامل الزيارات، زيارت ويژه اى را كه امام صادق(عليه السلام) به ابوحمزه ثمالى تعليم داده و به على اكبر اختصاص دارد، آورده است كه علاّمه مقرم در كتاب خود (على بن الحسين الاكبر» آن را نقل نموده است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار (كتاب مزار)، ج98، ص270 2 . اين زيارت در اغلب كتب ادعيه و خصوصاً مفاتيح الجنان آمده است. حضرت سكينه(عليها السلام) حضرت سكينه(عليها السلام) سيّدغلامحسين حسينى فرزندان امام حسين(عليه السلام) امام حسين(عليه السلام) بنا به قول مشهور، داراى شش(1) فرزند بوده اند: 1 . حضرت على اكبر; مادرش ليلى دختر ابى مرّة بن مسعود ثقفى است. وى از مشاهير شهيدان كربلا است. 2 . امام على بن حسين السجاد(عليه السلام) ; مادرش بنا به مشهور، شاه زنان دختر يزدگرد پادشاه ايران بود. 3 . جعفر بن حسين; مادرش زنى از قبيله قضاعه بود. وى در زمان پدر درگذشت. 4 . عبدالله رضيع; مشهور به على اصغر كه در كربلا به شهادت رسيد. مادر وى رباب دختر امرىء القيس است. 5 . فاطمه; مادرش «امّ اسحاق» دختر طلحة بن عبيد الله است. 6 . سكينه; مادرش «رباب» است كه مادر على اصغر نيز مى باشد.(2) بنابراين، سكينه و عبدالله رضيع (حضرت على اصغر) از يك مادر بوده اند. حضرت سكينه دختر بزرگوار امام حسين(عليه السلام) ، مادرش رباب دختر امرىء القيس از ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . برخى تعداد فرزندان آن حضرت را تا ده تن هم نوشته اند. (نكـ : اعيان الشيعه، ج1، ص579) 2 . اعلام الورى، طبرسى، ص255 ; مفيد، الارشاد، ج2، ص135 ; مجلسى، بحارالأنوار، ج45، ص329 زنان نامى اسلام است.(1) نام وى آمنه يا اميمه، امينه، امامه ثبت شده است. سكينه لقب او هرچند از سال تولّد حضرت سكينه گزارشى در تاريخ ذكر نشده است، ولى از قراين و شواهدى مى توان به سال تولد وى پى برد و آن اينكه اولاً: امام حسين(عليه السلام) در روز عاشورا وى را سيّدة النسوان خواند، اين مى رساند كه سكينه در سال (61هـ . ق.) يك بانو و در سن بلوغ بوده است; بنابراين، بايد قبل از سال (50هـ . ق.) به دنيا آمده باشد. ثانياً: گفته اند كه در هنگام واقعه كربلا، در عقد پسر عموى خود، عبدالله بن حسن بود. ثالثاً: او در سال (117هـ . ق.) در سن 70 سالگى از دنيا رفته، از اين رو، وى متولد سال (47هـ . ق.) مى باشد.(4) سكينه در دورانى پا به عرصه وجود نهاد كه خاندان وحى در غربت و انزوا به سر مى بردند. شهادت امام على(عليه السلام) و سپس در سال (50هـ . ق.) شهادت امام مجتبى(عليه السلام) غم ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . رباب كلابيه، دختر امرىء القيس، مادر حضرت سكينه و عبدالله رضيع (على اصغرشهيد) است. پدر وى امرىء القيس در عصر خليفه دوم به اسلام گرويد و پس از آن، دخترش رباب رابه همسرى امام حسين(عليه السلام)درآورد. رباب دوّمين همسر امام حسين(عليه السلام) داراى ملكات فاضله و ويژگى هاى نيكو بود كه امام حسين(عليه السلام)سخت به وى علاقمند بود. او در نهضت كربلا امام را همراهى كرد و از پيام رسانان آن حماسه جاويدان به شمار مى آيد. پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) ، وى با وجود خواستگاران فراوان همسرى برنگزيد. سرانجام در سال 62 هـ . ق. يك سال پس از حادثه عاشورا بر اثر اندوه جانكاه كربلاييان جان سپرد. (مستدركات علم الرجال، ج8 ، ص574 ; اعيان الشيعه، ج6، ص449 ; نفس المهموم، ص527). 2 . سَكينه اگر اسم باشد به فتح سين خوانده مى شود، ولى اگر وصف و لقب باشد به ضمّ سين و به صورت اسم مصغر خوانده مى شود. 3 . نكـ : اعيان الشيعه، ج3، ص491 ; سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص249 ; عايشه بنت الشاطى، موسوعة آل النبى، ص788 ; مفيد، الارشاد، ج2، ص135 4 . موسوعة آل النبى، ص788 عظيمى را بر آل على به وجود آورده بود. از اين رو، وجود سكينه خردسال مايه شادى و گرمى خانه بود. امام حسين(عليه السلام) سخت به او علاقمند بوده است. سكينه دوران كودكى و نيز نوجوانى را در كنار پدرش سپرى كرد و در اين دوران درس عفت و پاكدامنى، احكام دينى و ساير آموزه هاى اسلامى را آموخت. و راه عبادت و معنويت را در پيش گرفت. ويژگى ها مورخان و نسب شنان اسلامى نوشته اند، سكينه(عليها السلام) از پرده نشينان خاندان رسالت و از زنان نامى اسلامى است كه داراى اخلاق فاضله، صفات حميده، علم و دانش، جود و كرم و بخشش ، و بانويى جليل القدر و والا مقام و پاك بوده است. از نظر ويژگى هاى جسمانى و ظاهرى از زيباترين زنان عصر خود به شمارمى آمد و به زينت عفت و پاكدامنى و سلامت نفس، متصف ، و صفات جمال و جلال انسانى را در خود جمع داشت.(1) در زير به چند نمونه از ويژگى هاى اين بانوى بزرگ اشاره مى نماييم: 1 . حاضرجوابى حضرت سكينه شوخ طبع و مليح و حاضر جواب بود. از وى پرسيدند: تو بسيار شوخى و مزاح مى نمايى ولى خواهرت فاطمه شوخى نمى كند. وى بى درنگ جواب گفت: «چون او را همنام جده مان فاطمه زهرا(عليها السلام) و مرا به اسم جده ديگرمان آمنه بنت وهب (مادر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) نام گذارى نموده ايد.»(2) دكتر بنت الشاطىء مى نويسد: اين جواب وى اشاره به اين نكته ظريف است كه ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . تذكرة الخواص، سبط ابن جوزى، ص249 ; وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج2، ص394 ; اعلام النساء، ج2، ص202 و 223 ; اعيان الشيعه، عاملى، ج3، ص492 2 . اعيان الشيعه، ج3، ص492 چون فاطمه زهرا(عليها السلام) پس از رحلت پدرش رسول الله(صلى الله عليه وآله) ، زياد گريست ـ و به وى ستم فراوان روا گشت ـ وى هيچ گاه خندان نبوده و شوخى نمى كرده است.(1) مهمتر از آن، اينكه فاطمه زهرا(عليها السلام) بانوى معصوم و پاكى است كه ساحت مقدس وى از رفتارى كه انسانهاى معمولى انجام مى دهند منزّه است. علاّمه سيد محسن امين نقل مى كند كه حضرت سكينه در مجلس ختمى حضور يافت. در آن مجلس دخترى از عثمان بن عفان نيز حضور داشت. دختر عثمان جهت فخر فروشى گفت: «من دختر شهيدم!» سكينه چيزى نگفت. در همان ميان، صداى مؤذن به گوش رسيد كه گفت: «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ»، سكينه لب به سخن گشود و فرمود: «اين نام كه برده مى شود، پدر من است يا پدر تو؟» دختر عثمان كه جواب دندان شكن سكينه را دريافته بود گفت: «هيچ گاه ديگر بر شما فخر نخواهم فروخت.»(2) 2 . راوى حديث نقل حديث از پيامبر يا امامان معصوم(عليهم السلام) ، خود يك ويژگى مهم شخصيتى براى راوى حديث به شمار مى آيد; چرا كه ديدار معصوم و شنيدن سخن وى فضيلت بزرگى است كه ارزانى راوى مى گردد. با اينكه حضرت سكينه به ديدار چند معصوم نايل آمده و از فيض وجودى امام حسين، امام سجاد و امام محمد باقر(عليهم السلام) بهره مند گشت، ولى احاديث اندكى از وى به يادگار مانده است. از جمله روايات به يادگار مانده از حضرت سكينه، حديثى است در فضايل شيعه كه محمدبن جعفر قمى در كتاب «مسلسلات» آن را چنين آورده است:(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . موسوعة آل النبى، ص796 2 . اعيان الشيعه، ج3، ص492 ; نفس المهموم، ص529 ; الأغانى، ج14، ص165 3 . كتاب المسلسلات، محمدبن جعفربن احمدبن على قمى، ص108 ; سكينه دختر امام حسين، مقرم، صص274 ـ 272 «فاطمه دختر امام على بن موسى الرضا(عليهما السلام) از فاطمه و زينب و امّ كلثوم دختران موسى بن جعفر(عليهما السلام) از فاطمه دختر امام صادق(عليه السلام) از فاطمه دختر امام محمد باقر(عليه السلام) از فاطمه دختر امام سجاد(عليه السلام) از فاطمه و سكينه دختران امام حسين(عليه السلام)از امّ كلثوم دختر اميرمؤمنان(عليه السلام) روايت كرده است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمودند: چون به آسمان رفتم و وارد بهشت شدم، در مقابل خود قصرى ديدم كه بر آن نوشته شده بود: لا إلهَ إلاَّ الله و مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله وَ عَلِىّ وَلِىّ الله. نيز اين جمله به چشم مى خورد: خوشا به حال شيعيان على...» در ادامه اين حديث، بخشى از ماجراى معراج بيان شده است. 3 . مدافع ولايت حضرت سيكنه پس از حادثه كربلا و در عصر امامت برادرش، امام على بن الحسين(عليهما السلام) نيز از مدافعان امامت و ولايت بود و بارها براى تقويت بنيه مالى امامت، اموالى را تقديم امام سجاد(عليه السلام) مى كرد.(1) نيز هنگامى كه شنيد ابن مطير، خالدبن عبدالملك، حاكم مدينه(2) در روزهاى جمعه به هنگام خطبه هاى جمعه بر فراز منبر، اميرالمؤمنين على(عليه السلام) را سبّ مى كند، به همراه كنيزان خود به مسجد مى آمد و مقابل ابن مطير موضع مى گرفت و هرگاه آن خطيب، حضرت را سب و دشنام مى داد، حضرت سكينه به همراه كنيزان و همراهان خود، ابن مطير را سب و لعن مى كردند و جواب وى را مى دادند. حاكم مدينه در مقابل شجاعت فرزند على(عليه السلام) ناتوان گشته بود و به جهت موقعيت و پايگاه اجتماعى او، قدرت رويا رويى با وى را نداشت، دستور مى داد تا كنيزان آن حضرت را بزنند!(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . سفينة البحار، ج4، ص213 2 . خالدبن عبدالملك بن الحارث بن الحكم المروانى، مشهور به ابن مطير، حاكم شهر مدينه از سوى هشام بن عبدالملك بوده است. (تاريخ طبرى، ج8 ، ص228). 3 . اعيان الشيعه، ج3، ص492 ; موسوعة آل النبى(صلى الله عليه وآله) ، ص892 فنا در بحر عظمت الهى از ديگر مشخصه هاى روحى حضرت سكينه، عبادت و معنويت بود كه از وى چهره اى ممتاز ساخت. او جز به خدا نمى انديشيد; چنانكه روايت شده است كه حسن بن مثنى فرزند امام مجتبى(عليه السلام) براى خواستگارى دختر عمويش، خدمت حضرت حسين بن على(عليهما السلام) رسيد. امام فرمود: هر يك از دخترانم فاطمه و سكينه را خواستى انتخاب كن، حسن از شرم سرش را به زير انداخت و چيزى نگفت امام حسين(عليه السلام) فرمود: «أَخْتارُ لَكَ فاطِمَةَ فَهِيَ أَكْثرها شَبَهاً بِأُمّيّ فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ الله(صلى الله عليه وآله) ; وَ أَمّا سُكَيْنَةُ فَغالَبَتْ عَلَيْها الاسْتِغْراق مَعَ اللهِ تَعالى، فَلا تَصْلَحُ لِرَجُل»; «فاطمه را برايت بر مى گزينم كه بيش از خواهرش به مادرم فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شبيه است. در دين دارى چنان است كه شب را سراسر به عبادت مى پردازد و روز را به روزه و در جمال انسانى حورالعين را مانند است. اما سكينه غالب بر او چنان است كه با تمام وجود به آستان كبريايى حق تعالى پر كشيده و سزاوار ازدواج با كسى نمى باشد.»(1) محبوب امام معصوم به يقين علاقمندى و محبوبيت امام معصوم(عليه السلام) نسبت به اشخاص، تنها در راه خدا است و به يقين به جهت ويژگى هاى معنوى او است. روايت است كه آن حضرت به دخترش حضرت سكينه بسيار علاقه مند بود و درباره او و مادرش فرمود: لعمرك إنَّني لأحبّ داراً *** تكون بها سكينة و الرباب ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . اسعاف الراغبين، در حاشيه نورالابصار، ص202 ;س كينه دختر امام حسين(عليه السلام)، مقرم، ص170 ; اعيان الشيعه، ج3، ص492 ; مفيد، الارشاد، ج2، ص25 ; نفس المهموم، ص531 أحبّهما و أبذل جلّ مالي *** و ليس لعاتب عندي عتاب(1) همچنين در روز عاشورا هنگامى كه ديد سكينه در فراق او مى گريد، وى را آرام ساخت و فرمود: سيطول بعدي يا سكينة فاعلمي *** منك البكاء إذا الحمام دهاني لا تحرقي قلبي بدمعك حسرة *** ما دام منّي الروح في جثماني و إذا قتلت فأنت أولى بالذي *** تأتينه يا خيرة النسوان(2) ازدواج سكينه با عبدالله بن حسن امام حسين(عليه السلام) وقتى رشد، بلوغ و نبوغ دخترش سكينه را ديد، وى را به عقد برادر زاده اش عبدالله اكبر فرزند امام حسن مجتبى(عليه السلام)(3) درآورد. از محدثان و محقّقان شيعى، ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج45، ص47 ; موسوعة آل النبى(صلى الله عليه وآله)، ص790 ; الفصول المهمة، ص183 ; تذكرة الخواص، ص238 2 . المناقب، ج4، ص9 و 110 ; اعلام النساء المؤمنات، ص430 3 . دو تن از فرزندان امام مجتبى(عليه السلام) به نام عبدالله بوده اند: يكى عبدالله اكبركه كنيه وى ابوبكر است، مادرش امّ ولد (و كنيز) بود. او در كربلا حضور داشت و به ميدان رفت و رجز خواند و در صحنه نبرد به شهادت رسيد. قاضى نعمان محمدبن منصور صاحب الدعائم (م 365 هـ .) مى نويسد: امام حسين(عليه السلام) دخترش سكينه را به تزويج وى درآورد (شرح الأخبار، قاضى نعمان بن محمد، ج3، ص19 نيز فرسان الهيجاء، محلاتى، ج1، ص238). ديگرى مى نويسد: عبدالله بن حسن بن على(عليهما السلام) (عبدالله اصغر) از اصحاب امام حسين(عليه السلام) و از شهيدان كربلا است. گويند مادرش امّ ولد بود (قاموس الرجال، ج6، ص317 به نقل از طبرى، ج5 ، ص468). برخى ديگر نقل كرده اند مادرش دختر شليل بن عبدالله بجلى است كه از اصحاب رسول خد(صلى الله عليه وآله) بود. عبدالله بن حسن، نوجوانى در زير سن بلوغ بود كه در روز عاشورا به شهادت رسيد. شيخ مفيد در اين زمينه مى نويسد: در روز عاشورا هنگامى كه امام حسين(عليه السلام) از هر سوى آماج تير و نيزه دشمن قرار گرفته بود، عبدالله بن حسن از خيمه بيرون آمد و به يارى عمويش شتافت و به هنگام دفاع از عمويش حسين(عليه السلام) مورد اصابت شمشير بحربن كعب قرار گرفت و دستش قطع شد. حسين(عليه السلام) وى را به آغوش كشيد و او را توصيه به صبر نمود و سپاه كوفه را نفرين كرد. (الارشاد، ج2، ص110 ; مستدركات علم الرجال، ج4، ص516 ; ابصار العين، ص38 ). برخى گفته اند كه قاتل وى حرملة بن كاهل اسدى بود (تاريخ زندگانى امام حسين(عليه السلام) ، عماد زاده، ج2، ص103) نيز در زيارت ناحيه مقدسه قاتل عبدالله بن حسن، حرملة بن كاهل اسدى معرفى شده است. در جمع بين اين روايات، شايد بتوان گفت كه پس از ضربت بحربن كعب، ضربت نهايى را حرمله بر وى وارد ساخته و شهيدش نموده است. جمعى به اين پيوند تصريح نموده اند. از قدماى علماى شيعه محدث شهير قاضى نعمان بن محمد بن منصور (متوفاى سال 365هـ . ق.)، صاحب كتاب «الدعائم» به اين ازدواج اشاره كرده و نوشته است: حسين بن على(عليهما السلام) دخترش سكينه را به عقد عبدالله بن حسن درآورد و عبدالله در روز عاشورا به شهادت رسيد. اين در حالى بود كه وى هنوز با همسرش همبستر نشده بود،(1) و سكينه از وى باردار نشد.(2) اين سخن قاضى نعمان مى رساند كه آن دو زوج، آن روزها، دوره نامزدى خود را سپرى مى كردند. البته نبايد استيحاش كرد; چرا كه اين سنت نيز در ميان اعراب آن عصر مرسوم بوده است; چنانكه ميان عقد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با عايشه، تا مراسم عروسى و كابين بستن، سال ها فاصله بوده است.(3) پس از قاضى نعمان، علاّمه امين الاسلام طبرسى در اعلام الورى، همانند روايت قاضى نعمان را آورده است.(4) از محقّقان معاصر نيز استاد محمد على دخيل، به ازدواج سكينه با عبدالله بن حسن ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . شرح الاخبار، قاضى نعمان بن محمد، ج3، ص19 2 . الاغانى، ج14، ص163 ; سكينه دختر امام حسين(عليه السلام)، مقرم، صص231 و 265 3 . اسدالغابه، ج7، ص189 4 . اعلام الورى، طبرسى، ص214 ; نيز سفينة البحار، ج4، ص214 تصريح كرده، مى نويسد: «او پس از شهادت عبدالله با هيچ كس پيمان زناشويى نبست و اين عقيده شيعه در اين زمينه است.»(1) افسانه ازدواج هاى گوناگون همان گونه كه آورده ايم، مورّخان و دانشمندان علم رجال شيعى بر اين باورند كه حضرت سكينه تنها با پسر عمويش عبدالله بن حسن ازدواج كرد و پس از شهادت وى در كربلا تا آخر عمر همسرى برنگزيد.(2) با اين حال برخى از مورّخان و محدّثان اهل سنت مى گويند كه سكينه پس از شهادت عبدالله بن حسن، همسران زيادى را برگزيد. در كربلا اكنون در اين بخش، صحنه هاى حضور سكينه در كربلا را به نظاره مى نشينيم: نخستين صحنه اى كه مورّخان از سكينه نام برده اند، مربوط به هنگامه وداع امام حسين(عليه السلام) با اهل حرم است كه حضرت به خيمه آمد و فرمود: «يا سكينة، يا فاطمة، يا زينب، يا أمّ كلثوم، عليكنّ منّي السّلام!» سكينه فرياد برآورد: «اى پدر، آيا تن به مرگ داده اى؟!» امام فرمود: «چگونه چنين نباشد كسى كه نه كمك كننده اى و نه ياورى دارد!» سكينه به پدر گفت: «ما را به حرم جدمان بازگردان!» امام اين مثل عربى راترنم كرد: «هَيْهاتَ هَيْهاتَ، لَوْ تُرِكَ القَطا لَيْلاً لَنامَ»; «اگر مرغ قطا را رها مى كردند مى خوابيد.» اين سخن امام كنايه از اين است كه مجبورش كرده اند به ماندن. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . على محمد على دخيل، سكينه دختر امام حسين(عليه السلام) ، ص22 ; نيز بنگريد: اعلام النساء المومنات، ص434 2 . اعلام النساء المومنات، ص434 صحنه ديگر پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) و آمدن مركب حضرت به خيمه است كه سكينه پس از ديدن ذوالجناح فرياد برآورد و بر پدر گريست و از اجداد طاهرش استغاثه طلبيد.(1) صحنه ديگر را كفعمى در مصباح از خود حضرت سكينه روايت مى كند كه فرمود: «هنگامى كه پدرم، حسين(عليه السلام) به شهادت رسيد، به كنار پيكرش رفتم و در آغوشش كشيدم، حالت بيهوشى به من دست داد، در آن حال از حنجر خونين ندايى شنيديم كه مى فرمود: شِيعَتِي مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماء عَذْب فَاذْكُرُونِي *** أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِيب أَوْ شَهِيد فَانْدُبُونِي(2) وَ أَنَا السّبط الّذي مِن غير جُرم قتلوني *** و بجُردِ الخيلِ بَعْدَ الْقَتلِ عَمداً سَحقوني لَيتكُم في يَومِ عاشُورا جَميعاً تَنظروني *** كَيفَ أَسْتَسْقِي لِطِفلي فَأَبَوا أَنْ يَرْحَمُوني وَ سَقَوه سَهم بَغي عَوض الماءِ الْمُعِين *** يا لَرزء و مُصاب هدّاً أركان الحُجُونِ وَيْلَهُم قَدْ جَرحُوا قَلبَ رَسُولِ الثَّقَلَين *** فالْعَنُوهُم مَااسْتَطَعْتُم شَيعَتِي فِي كُلِّ حِين(3) «شيعيان! هر زمان آب خوشگوارى نوشيديد به ياد من باشيد، هر زمان نام غريب و شهيدى را شنيديد، به ياد من شيون كنيد. من نواده پيامبرم كه بى گناه مرا كشتند و پس از كشتن به عمد بدنم را زير سم ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . سكينه دختر امام حسين، دخيل، ص15 ; اعلام النساء المؤمنات، ص431 2 . كفعمى، المصباح في الادعية و الصلوات ، ص967 ; قمى، نفس المهموم، صص378 و 377 ; بنت الشاطى، موسوعة آل النبى، ص818 3 . معالى السبطين، ج2، ص55 اسبان كوبيدند. كاش همه در روز عاشورا بوديد و مى ديديد كه چگونه براى كودكم طلب آب كردم و دشمن از دادن آب دريغ ورزيد. آنها به جاى آب گوارا با تير ستم او را سيراب كردند، وه چه فاجعه غم انگيز و دردناكى است كه بر اثر آن كوه حجون ويران شد; واى بر آنها كه دل رسول جن و انس را جريحه دار ساختند، شيعيان! در هر زمان هر چه در توان داريد آنان را لعنت كنيد.» مورّخان نوشته اند كه حضرت سكينه پس از شنيدن اين اشعار، هراسان و گريان از جاى برخاست و سيلى به صورت خود نواخت. در همان حال صداى هاتفى آسمانى را شنيد كه مى گفت: بكَت الأرضُ و السماءُ عليه *** بدموعِ غزيرة و دماء يبكيان المقتولُ في كربلاء *** بين غوغاء أُمّة أدعياء منع الماء و هو عنه قريب *** عين ابكي الممنوع شرب الماء(1) * * * آسمان و زمين بر او گريان *** اشك حزن همچو يم بر او ريزان بر شه دشت كربلا گريند *** كه شده كشته زنا زادان در لب آب با لب تشنه *** گريه كن بر شهيد تشنه لبان ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . نفس المهموم، قمى، صص378 و 377 نيز روز يازدهم سكينه براى آخرين بار براى وداع باپيكر پدر شهيدش به قتلگاه آمد تا ضمن وداع، توشه اى برگيرد. در آن صحنه كسى نتوانست سكينه را از جسد پدرش جدا كند، تا اينكه جماعتى از اعراب گرد آمده، او را به زور از كنار پيگر پدر دور كردند.(1) مرثيه در سوگ پدر تعذليه فهم قاطع طرقه *** فعينه بدموع ذرف غدقة انّ الحسين غداة الطف يرشقه *** ريب المنون فما ان يخطي الحدقة بكفّ شرّ عبادالله كلّهم *** نسل البغايا و جيش المرق الفسقة يا اُمّة السوء هاتوا ما احتجاجكم *** غداً وجلكم بالسيف قد صفقة الويل حلّ بكم اِلاّ بمن لحقه *** صيّرتموه لارماح العدي درقة يا عين فاحتفلي طول الحياة دماً *** لا تبكي ولداً و لا أهلا و لا رفقة «او را سرزنش مكن، زيرا اندوهى برنده بر او درآمده است. پس از ديده اش اشكها ريزان و چون باران روان است. تير حادثه، حسين(عليه السلام) را به هنگام صبح سرزمين كربلا نشانه مى گيرد و از حدقه او به خطا نمى رود. به دست كسى كه بدترينِ همه بندگان خداست و با نسل زنا كاران و سپاه كسانى كه از دين بيرون آمده اند و تبه كارند. (تير باران مى شود). ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . اللهوف على قتلى الطفوف ، ص58 اى امتِ تبه كارى و بد كارى، بياييد. فردا چه حجتى خواهيد آورد؟ در حالى كه بيشتر شما او را با شمشير ضربه زده است. بدبختى و واى، بر شما فرود آمده است، مگر كسى كه به او ملحق گرديده است و شما او را سپر تيرهاى دشمنان قرار داديد. پس اى ديده در طول زندگانى با همه پرى، خون گريه كن و بر فرزندان و خانواده و دوستان اشك مريز.» با كاروان اسيران آل محمد(عليهم السلام) سكينه دختر امام حسين(عليه السلام) با دلى خونين، به همراه كاروان اسيران آل محمد(عليهم السلام)كربلا را به قصد كوفه و شام ترك كرد. وى همچون ديگر خواهران و دختران حضرت سيد الشهدا(عليه السلام) شاهد فاجعه خونين كربلا بود. سكينه تمام وقايع عاشورا را با چشم خويش ديد. صداى «هَلْ مِنْ مُعِين» پدر را مى شنيد كه به آسمان بلند بود. بانوان حرم رسالت و پرده نشينان خاندان امامت را شاهد بود كه چون خصم بدانديش آتش به خيمه هاشان افكنده بود. اما با اين همه مصيبت و بلا، او ناشكيبايى نورزيد و از جاده تسليم خارج نشد. در طول دوران اسارت، براى رساندن پيام شهيدان و برملا ساختن ماهيتِ حكومت ستم پيشه امويان تلاش كرد. گوشه هايى از اين تلاشهاى وى، در تاريخ منعكس شد كه در زير به آن اشاره مى كنيم: او در كوفه درباره آشكار ساختن ماهيت پليد امويان و ستمى كه بر پدرش سيد مظلومان رفته بود، از بالاى مركب ابياتى اينگونه سرود: اِنّ الحسين غداة الطفّ يرشقه *** ريب المنون فما أن يخطىء الحدقة بكفّ شرّ عبادالله كلّهم *** نسل البغايا وجيش المرق الفسقة همچنين او در وضعيت دشوار اسارت، كه از جهات گوناگون در عجز و ناتوانى از انجام تكاليف بوده اند، در صيانت از حجاب و حفظ حريم آل عصمت مى كوشيد. روايت شده است كه حضرت سكينه از سهل بن سعد ساعدى، صحابى پيامبر، مى خواهد كه با پرداخت درهم و دينارى از حاملان سر شهيدان درخواست كند كه اندكى سرها را از كاروان اسيران آل محمد(صلى الله عليه وآله) فاصله دهند تا نگاههاى آلوده شاميان به حريم حرم حسينى خيره نگردد.(1) پس از واقعه بانوى خاندان عصمت، حضرت سكينه(عليها السلام) ، پس از واقعه عاشورا به همراه افسانه پردازان و قلم به دستان كينه توز و مغرض اموى و زبيرى به جهت رويارويى با خاندان و آل على(عليه السلام) و به جهت همگون ساختن آنان با خاندان ناپاك اموى و زبيرى، با دروغ پردازى و افسانه سازى اين برهه از زندگى عفيفه آل بنى هاشم، حضرت سكينه(عليها السلام)را مغشوش و مضطرب جلوه داده اند. همانگونه كه ابن ابى الحديد معتزلى، دانشمند و عالم اهل تسنن گفته است: اين افسانه سازى ها بدان جهت بود تا نگاه مردم را از اهل بيت و نزديكان و بستگان خاندان وحى، باز دارند.(4) ابو الفرج اصفهانى، نسب شناش زيدى مذهب و اموى تبار، به نقل از يك گروه دروغ پرداز از خاندان زبيرى ها حكاياتى از مجالس موسيقى و نشست و برخاست حضرت سكينه با برخى آوازه خوانان و شاعران حجاز و عراق را برمى شمارد، ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج 45، ص127 ; مستدركات علم الرجال، ج4، ص178 2 . درباره رحلت زينب(عليها السلام) نظريه هاى ديگرى نيز مطرح است. 3 . موسوعة آل النبى، بنت الشاطى، ص823 4 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج1، ص358 كه اين افسانه ها، پندارى بيش نيست و محقّقان شيعى به هيچ روى اين انتساب را نمى پذيرند.(1) وفات بانو سكينه سرانجام حضرت سكينه در روز پنجشنبه، پنجم ربيع الاول (117هـ . ق.) در مدينه چشم از جهان فانى فروبست. وفات آن حضرت به هنگام ظهر روى داد. خالدبن عبدالملك، حاكم مدينه دستور داد كه جنازه را نگهدارند تا وى خود را به شهر برساند. جنازه وى تا نماز عشا دفن نشد و مردم دسته دسته بر پيكر او نماز گزاردند. عبدالله نفس زكيه چهار صد دينار عطر و عود خريد و پيرامون سرير حضرت سكينه و در مجمرها گذاشت. برخى ديگر گفته اند: وى به هنگام انجام عمره، در راه مكه و يا در شهر مكه درگذشت و در همانجا مدفون شد. روايات ديگرى متضمّن فوت آن حضرت در قريه طبريه فلسطين، باب الصغير دمشق و مصر است كه رواياتى ضعيف و غير قابل اعتماد است.(2) (نگارنده جزوه و مقاله مستقلى در نقد اين افسانه اغانى گرايان به رشته تحرير درآورده است. كه اين مختصر را مجال بازگويى آن نيست). ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . جهت آگاهى بيشتر به منابع زير رجوع شود: اعلام النساء المؤمنات، شرح حال حضرت سكينه ; علاّمه مقرم، كتاب زندگانى حضرت سكينه. 2 . اعيان الشيعه، ج3، صص491 و 492 و ج7، ص274 ; تذكرة الخواص، ص251 ; معجم البلدان، ج6، ص26 ; ثمار المقاصد فى ذكر المساجد، ص106 ; لواقح الأنوار، ج1، ص23 ; نور الابصار، 160 ; الطبقات، ج8 ، ص475 ; الكامل، ج5 ، ص195، طبرى، ج5 ، ص439 ; نفس المهموم، ص530 ; منتهى الآمال، ج1، ص854 امّ كلثوم خواهر امام(عليه السلام) امّ كلثوم خواهر امام على احمدى خاندان امام على(عليه السلام) فرزندان زيادى داشت. بعضى از مورّخان تا 23 فرزند براى امام شمرده اند. ولى مسلّم است كه امام على(عليه السلام) از فاطمه زهرا(عليها السلام) پنج فرزند به نام هاى: امام حسن، امام حسين، زينب كبرى، زينب صغرى ملقّب به امّ كلثوم و محسن داشته است.(1) امّ كلثوم پس از حضرت زينب، در سال (6هـ . ق.) در مدينه متولّد شد.(2) ازدواج علما و مورّخان اهل سنت معتقدند، عمر خليفه دوم از امّ كلثوم خواستگارى كرد و امام على(عليه السلام) امّ كلثوم را به عقد عمر درآورد.(3) ازدواج امّ كلثوم با عمر، به دليل تشويش و اضطرابى كه در روايات مربوط به اين موضوع وجود دارد، معلوم نيست درست باشد. از علماى بزرگ شيعه، شيخ مفيد اين مطلب را رد مى كند.(4) در كتب روايى، احاديثى وارد شده كه اين موضوع را تأييد و رواياتى اين مطلب را رد مى كند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . منتهى الآمال، ج1، ص351 2 . موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج1، ص126 3 . تاريخ الاسلام، ذهبى، ج4، ص58 4 . موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج1، ص126 امّ كلثوم با عون بن جعفربن ابى طالب ازدواج كرد و پس از شهادت عون در سال (17هـ . ق.) در جريان فتح شوشتر،(1) با برادرش محمدبن جعفر ازدواج كرد.(2) دفاع از ولايت امّ كلثوم همچون مادرش حضرت زهرا(عليها السلام) از پدرش حمايت مى كرد و در مقابل دشمنان امام على(عليه السلام) موضع مى گرفت; براى نمونه، به يك مورد اشاره مى كنيم: زمانى كه امام على(عليه السلام) براى جنگ با اصحاب جمل به منزلگاه ذى قار رسيد، عايشه نامه اى به حفصه دختر عمر و زن پيامبر(صلى الله عليه وآله) ، به اين مضمون نوشت كه على بن ابى طالب به ذى قار رسيده و چون ساز و برگ و نيروى ما را دريافته، ترسيده و در همانجا اقامت گزيده است. هنگامى كه نامه به حفصه رسيد و از مضمون آن آگاه شد، بسيار خوشحال شد و عده اى از زنان و دختران مدينه را به خانه اش دعوت كرد و از آنها خواست به شادى بپردازند. خبر به امّ كلثوم رسيد، از برخورد حفصه ناراحت شد و به طور ناشناس در جلسه آنها شركت كرد. سپس چهره اش را گشود. حفصه از ديدن دختر امام على(عليه السلام)خجل و ناراحت شد. امّ كلثوم به او گفت: «اگر امروز شما كينه هاى درون خود را نسبت به او (امام على(عليه السلام)) ظاهر كرديد، پيش تر نيز نسبت به برادرش (پيامبر(صلى الله عليه وآله)) چنين كرديد تا خداوند در اين باره آنچه خواست نازل كرد.»(3) امّ كلثوم در كربلا تاريخ نگاران، از امّ كلثوم دخت امام على(عليه السلام) در كربلا نام برده اند و بنا بر نظر اكثر مورخان در كربلا، زنى به اين نام حضور داشته است. ولى در اينكه امّ كلثوم كبرى(4) است ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ام كلثوم، ص12 2 . منتهى الآمال، ج1، ص351 3 . على محمد دخيل، امّ كلثوم، مترجم صادق آيينهوند، ص20 4 . زينب كبرى، مادرش فاطمه زهرا. يا امّ كلثوم صغرى(1) و يا دخترى از امام غير از اين دو،(2) ميان مورّخان اختلاف است. محمدبن طلحه شافعى در كتاب «مطالب السؤل»، در شمار بانوان همراه با امام حسين(عليه السلام)در كربلا از ام كلثوم كبرى نام مى برد.(3) مامقانى در كتاب رجال خود مى نويسد: «امّ كلثوم كنيه اى است كه براى زينب صغرى، نهاده اند. او با برادرش به كربلا رفت و در سفر شام نيز همراه كاروان اسيران بود. او زنى است جليل القدر، فهميده و سخنور.»(4) بنابر اين نظريه، امّ كلثوم، دختر حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام) دركربلا حضور داشته است. وداع با امام شب عاشورا امام حسين(عليه السلام) نشسته بود و شمشيرش را تميز و اصلاح مى كرد و با خود اشعارى را زمزمه مى كرد. يا دَهْرُ أفٍّ لَكَ مِن خَليلِ *** كَمْ لَكَ بِالاِْشْراقِ وَالاَْصيلِ مِنْ طالِب وَصاحِب قَتيلِ *** وَالدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بِالْبَديلِ وَكُلُّ حَىٍّ فَإلى سبيلِ *** ما أَقْرَبُ الْوَعْدُ إِلَى الرَّحيلِ! خواهران امام تا اين اشعار را شنيدند به برادر گفتند: اين سخن كسى است كه به كشته ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . امّ كلثوم صغرى، مادرش امّ ولد بوده است. وى هنگامى كه به سن رشد رسيد، با كثير ابن عباس ازدواج كرد. (موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج1، ص127 2 . تاريخ زندگانى امام حسين، عماد زاده، ج2، ص225 3 . تاريخ زندگانى امام حسين، عماد زاده، ج2، 225 4 . دكتر احمد بهشتى، زنان نامدار در قرآن، حديث و تاريخ، ص57 شدن خود، يقين دارد. امام در جوابشان فرمود: آرى خواهرانم! زينب بى تاب شد و با ناراحتى فرمود: «آه از اين بلا، كاش مرگم مى رسيد. جدّم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ، پدرم على(عليه السلام) ، مادرم فاطمه(عليها السلام) و برادرم حسن(عليه السلام) همه از دنيا رفتند و اكنون حسين(عليه السلام) از مرگ خود خبر مى دهد.»(1) بانوان حرم همه گريستند و نوحه سرايى كردند، امّ كلثوم ندا مى زد: «وا مُحَمَّداهُ! وا عَلِيَّاهُ، وا أُمّاهُ، وا أَخاهُ، وا حُسَيْناهُ، وا حَسَناهُ، وا ضَيْعَتاهُ بَعْدَكَ يا أَبا عَبْدِاللهِ!».(2) امام خواهر را امر به بردبارى كرد و فرمود: «خواهرم! دلت را به وعده هاى الهى اميد وار ساز; زيرا اهل آسمان و زمين همگى فانى شده و مى ميرند و تمامى آفريدگان، رو به هلاكت مى روند. سپس فرمود: خواهرم! امّ كلثوم و تو اى زينب، رقيه،(3) فاطمه، رباب، هنگامى كه شهيد شدم، گريبان چاك نكنيد و صورت هايتان را نخراشيد و ناروا نگوييد.»(4) خطيب كوفه پس از واقعه عاشورا اهل بيت امام حسين را به كوفه منتقل كردند، عبيدالله دستور داد اسيران آل محمد(عليهم السلام) را به مسجد كوفه ببرند، هنگامى كه آنان را در مسجد مستقر كردند مردم بى وفاى كوفه گرد آنان جمع شدند. در اين هنگام امام سجّاد(عليه السلام) ، يادگار امام حسين(عليه السلام) شروع به سخنرانى كرد. پس از اوخواهرش حضرت زينب(عليها السلام) خطبه اى تاريخى ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص454 2 . متن و ترجمه لهوف، ص115 3 . متن و ترجمه لهوف، ص116 4 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص455 ايراد كرد. سپس امّ كلثوم از پس پرده، در حالى كه از شدت حزن و اندوه با صداى بلند گريه مى كرد، خطاب به مردم بى وفاى كوفه گفت: «اى اهل كوفه، رسوايى بر شما باد! چه شد كه حسين را خوار ساختيد و او را كشتيد و اموالش را همانند ميراث غارت كرديد و زنان او را به اسارت درآورديد و ايشان را به رنج و سختى افكنديد. زيان و هلاكت بر شما باد! آيا مى دانيد چه جنايت بزرگى مرتكب شديد و بار چه گناهى را به دوش گرفتيد؟ و چه خونها كه ريختيد و چه دخترانى را غارت نموديد و چه اموالى را به تاراج برديد. مردانى را كشتيد كه بعد از رسول(صلى الله عليه وآله) بهترين خلق بودند. رحم از دلتان رفته است، بدانيد همانا حزب خدا رستگار و حزب شيطان زيانكار است.»(1) سپس اشعارى در رثاى برادرش امام حسين(عليه السلام) و مذمّت كوفيان سرود: قَتَلْتُمْ أَخي صَبْراً فَوَيْلٌ لاُِمِّكُمْ *** سَتُجْزَوْنَ ناراً حَرُّها يَتَوَقَّدُ سَفَكْتُمْ دِماءً حَرَّمَ اللهُ سَفْكَها *** وَحَرَّمَهَا الْقُرْآنُ ثُمَّ مُحَمَّدُ أَلا فَابْشِرُوا بِالنَّارِ إِنَّكُمْ غَداً *** لَفِي سَقر حَقّاً يَقِيناً تَخَلَّدُوا(2) پس از سخنان امّ كلثوم، مردم كوفه با صداى بلند گريه كردند، زنان موها را پريشان نموده و خاك بر سر مى ريختند، نيز صورت ها را خراشيده و واويلاه سر دادند. مردانِ حاضر در جلسه نيز از سخنان امّ كلثوم متأثر شده و گريه كنان ريششان را مى كندند.(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . سوگنامه كربلا، لهوف سيد بن طاووس، ص285، محمد طاهر دزفولى، اعلام النساء، عمر رضا كحّاله، ج4، ص260 2 . عماد زاده، تاريخ زندگانى امام حسين، ج2، ص226 3 . منتهى الآمال، ج1، ص757 صدقه بر ما حرام است مسلم جصاص مى گويد: مردم كوفه را ديدم كه به اطفال اهل بيت امام حسين(عليه السلام) از روى ترحّم و دلسوزى، نان و خرما مى دادند و آنان كه به شدت گرسنه بودند، قبول مى كردند. امّ كلثوم نان پاره ها و گردو و خرما را از دست و دهان كودكان گرفت و به دور افكند. سپس با صداى بلند به مردم كوفه گفت: «يا أَهلَ الْكُوفَة اِنَّ الصدقَةَ عَلَينا حرام».(1) زنان كوفه از مشاهده اين صحنه گريه كردند. امّ كلثوم كه صداى گريه آنها را شنيد سر از محمل بيرون كرد و فرمود: «اى اهل كوفه، مردان شما ما را مى كشند و زنان شما بر ما مى گريند. خدا روز قيامت ميان ما و شما حكم كند.»(2) ورود به شام هنگامى كه اهل بيتِ امام حسين(عليه السلام) را به شام مى بردند، نزديك دروازه دمشق كه رسيدند، امّ كلثوم به شمر گفت: «من با تو كارى دارم»، شمر گفت: «بگو چيست؟» امّ كلثوم فرمود: «هنگامى كه ما را وارد شهر مى كنى، از دروازه اى وارد كن كه مردم كمترى براى تماشا ايستاده باشند و همچنين به سربازان فرمان ده سرها را از ميان محمل ها بيرون ببرند و كمى دورتر نگه دارند; زيرا از بس مردم ما را با اين وضع ديده اند، ذليل و خوار شديم.» شمر ملعون بر خلاف خواهش امّ كلثوم عمل كرد و دستور داد سرها را بر سرِ نى كنند و ميان كجاوه ها تقسيم كنند و آنها را از دروازه شلوغ شهر وارد كنند.(3) سهل بن سعيد شهرزورى نقل مى كند: در شام بانوانى را ديدم كه بر محمل هاى ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . طبق بعضى از نقل ها، امّ كلثوم فرمود: غلامى از غلامان پيامبر كه او را مهران مى گفتند، به من گفت: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه فرمود: «انّا آل محمد لا تحلّ لنا الصدقة» (محدثات شيعه، ص103). 2 . منتهى الآمال، ج1، ص752 3 . متن و ترجمه لهوف، عباس عزيزى، ص237 بى زين و پوشش بودند، يكى از ايشان مى گفت: «آه، اى محمد. آه، اى على آه. اى حسين، اى كاش آنچه را از دشمنان مى كشيم مى ديديد، اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) دخترانت اسير شده اند، گويى كه اسيران نصارا هستند. آه، از اين اندوهى كه به ما رسيد، ما اين مصائب را به حساب خدا مى گذاريم.» در اين هنگام به پاى محمل چسبيدم و با صداى بلند گفتم: «السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا آلَ بَيْتِ مُحَمَّد(عليهم السلام) وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكَاتُهُ» و او را شناختم كه امّ كلثوم دختر امام على است.(1) در مدينه هنگامى كه كاروان رنجور و پريشان اهل بيت امام حسين(عليه السلام) به نزديكى هاى شهر پيامبر رسيدند، امّ كلثوم قصيده اى جانسوز سرود كه اين گونه شروع مى شود: مدينة جدّنا لا تقبلينا *** فبالحسرات و الأحزان جئنا ألا فأخبر رسول الله عنّا *** بأنّا قد فُجِعْنا في أبينا و أنّ رجالنا بالطف صرعى *** بلا رءوس و قد ذبحوا البنينا و أخبر جدّنا أنّا أسرنا *** و بعد الأسر يا جدّا سبينا(2) امّ كلثوم پس از اينكه به مدينه رسيد، بر قبر مادرش حاضر شد و با آه و ناله خطاب به قبر فرمود: ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنك جامع سخنان امام حسين، ص586 2 . بحارالأنوار، ج45، ص197 امّ كلثوم، ص26 ; تاريخ زندگانى امام حسين، عمادزاده، ج2، ص329 «اى فاطمه، كاش مى ديدى كه دخترانت را در لباس اسيرى به شهرها مى بردند، اگر عمر تو طولانى مى شد، تا روز قيامت ناله مى كردى.»(1) وفات تاريخ فوت امّ كلثوم به روشنى معلوم نيست. طبق روايتى كه اهل سنت نقل مى كنند، امّ كلثوم در سال (17هـ . ق.) در مدينه فوت كرد و عبدالله بن عمر بر پيكرش نماز خواند و امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) به عبدالله اقتدا كردند.(2) و طبق بعضى اقوال همراه فرزندش زيد كه از عمر بود، در يك روز مردند.(3) اين اقوال با حضور امّ كلثوم در كربلا منافات دارد. برخى از مورخان معتقدند امّ كلثوم چهل روز پس از ورود كاروان امام حسين(عليه السلام) به مدينه وفات يافت(4) كه اين قول با حضور امّ كلثوم در كربلا را تأييد مى كند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . احمد بهشتى، زنان نامدار، ج1، ص62 2 . ام كلثوم، ص14، به نقل از الطبقات الكبرى، ج8 ، ص864 3 . ذهبى، تاريخ الاسلام، ج4، ص58 4 . محمدباقر مجتهد بيرجندى، وقايع الشهور و الأيّام، چاپ سنگى، ص110 در آستان حبيب در آستان حبيب على احمدى حبيب بن مظاهر(1) از افراد سرشناس قبيله بنى اسد،(2) صحابى رسول الله(صلى الله عليه وآله) ،(3) و از ياران با وفاى امام على، امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) است.(4) حبيب از ياران نزديك امام على(عليه السلام) و از جمله گروه «شرطة الخميس»(5) به شمار مى رود. وى همچون ميثم تمار، علوم فراوانى از آن حضرت آموخت، كه از جمله، به علم «بلايا و منايا» مى توان اشاره كرد.(6) از جمله افتخارات مهم حبيب اين است كه در تمام جنگهاى حضرت على(عليه السلام) شركت داشت.(7) و عليه دشمنان ولايت شمشير زد. پس از شهادت امام على(عليه السلام) در كوفه زندگى مى كرد و از ياران امام حسن(عليه السلام) به شمار مى رفت. هنگامى كه معاويه مرد و يزيد به خلافت رسيد، امام حسين(عليه السلام) از بيعت با يزيد امتناع كرد و به مكه رفت. كوفيان در منزل سليمان بن صرد خزاعى جمع شدند و طىّ نامه اى از امام حسين(عليه السلام) دعوت كردند به كوفه ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . در بعضى منابع مظهّر و در بعضى مطهر آمده است. (پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص132.) 2 . طايفه بنى اسد، افتخار دارد كه كفن و دفن شهداى كربلا را بر عهده داشته است. 3 . دائرة المعارف تشيع، ج6، ص201. بعضى او را تابعى مى دانند (اعيان الشيعه، ج4، ص554.) 4 . معجم رجال حديث، ج5 ، ص201 5 . افرادى كه با هم قسم ياد كردند، تا شهادت دست از امام على(عليه السلام) بر ندارند. 6 . قصه اى در اين باره در «درس ميثم تمار» آمده است. 7 . معالى السبطين، ج1، ص370 بيايد، در اين نامه، اسم حبيب بن مظاهر به چشم مى خورد: «اين نامه به حسين بن على(عليهما السلام) از طرف سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، رفاعة بن شداد، حبيب بن مظاهر و پيروان مسلمان اوست...»(1) هنگامى كه مسلم بن عقيل وارد كوفه شد و در منزل مختار ثقفى سكونت كرد، سران و رؤساى قبايل مختلف، نزد مسلم آمدند. مسلم نامه امام را براى آنها قرائت كرد، همه گريستند، عابس بن ابى شيب شاكرى از جا برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: «من از ساير افراد نمى دانم و نمى دانم در دل آنها چه مى گذرد، اما به خدا درباره خودم مى گويم هر وقت مرا دعوت كنيد، اجابت مى كنم و با دشمنان شما مى جنگم و با شمشيرم از شما دفاع مى كنم تا به شهادت برسم.» پس از سخنان عابس، حبيب بن مظاهر بلند شد و گفت: «خدا تو را رحمت كند كه هر چه در دل داشتى، بيان كردى، به خدايى كه جز او خدايى نيست قسم، من نيز همانند تو مى انديشم.»(2) پس از پايان جلسه، حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه از مردم براى امام حسين(عليه السلام)بيعت مى گرفتند.(3) هنگامى كه عبيدالله وارد كوفه شد، همه اصحاب مسلم، متفرق شدند و مسلم به شهادت رسيد، قبيله بنى اسد، حبيب و مسلم بن عوسجه را ميان قبيله پنهان كردند تا گزندى از جانب عبيدالله به آنان نرسد.(4) سفر سرخ حبيب بن مظاهر به قصد پيوستن به امام به همراه دوست وفادارش، مسلم بن ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . تاريخ طبرى، ج7، ص2923 2 . تاريخ طبرى، ج7، ص2997 ; اعيان الشيعه، ج4، ص554 3 . اعيان الشيعه، ج4، ص554 4 . عماد زاده، تاريخ زندگانى امام حسين، ج2، ص40 عوسجه، شبانه از كوفه خارج شد. آنها از ترس سربازان عبيدالله روزها استراحت مى كردند و شبها راه مى پيودند. تا خدمت امام حسين(عليه السلام) رسيدند. هنگامى كه حبيب كمىِ ياران و زيادىِ دشمنان امام را ديد، خطاب به امام گفت: «در نزديكى ما قبيله اى از بنى اسد منزل دارند، اگر اجازه مى دهى بروم و آنها را به يارى شما دعوت كنم، شايد خداوند آنها را هدايت كند و به وسيله آنان بدى را از ما دور كند.» امام به او اجازه داد، حبيب به سوى آنها رفت و همه آنها را جمع كرد و خطاب به آنها گفت: «اى بنى اسد، من خبرى براى شما آورده ام، در اين سرزمين حسين(عليه السلام) پسر على اميرالمؤمنين(عليه السلام) و فرزند فاطمه زهرا(عليها السلام) دختر پيامبر خداست كه در نزديكى شما منزل گرفته است. گروهى از مؤمنين همراه و حامى او هستند، دشمنانش او را محاصره كرده اند تا او را بكشند. من آمده ام شما را به يارى او و دفع دشمنان وى دعوت كنم، به خدا قسم اگر او را يارى كنيد، خدا شرف دنيا و آخرت را به شما عطا مى كند.» عبدالله بن بشر اسدى برخاست و گفت: «اى ابا القاسم، خداوند به تلاش تو پاداش دهد. من نخستين كسى هستم كه دعوت تو را اجابت مى كنم.» گروهى از بنى اسد او را همراهى كرده، با حبيب، به طرف امام حركت رفتند. شخصى از قبيله بنى اسد، قضيه را به عمربن سعد گزارش داد. عمر سعد از اين خبر برآشفت و دستور داد جلوى آنها را بگيرند. بنى اسد مقاومت كردند و ميان آنها جنگ در گرفت. بنى اسد كه حدود 90 نفر بودند و نمى توانستند با گروه 500 نفرى سپاه دشمن، جنگ را ادامه دهند، از تاريكى شب استفاده كرده و فرار كردند.(1) حبيب برگشت و ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص383 ; اعيان الشيعه، ج4، ص554 جريان مأموريت خود را به امام بازگو كرد. امام حسين(عليه السلام) فرمود: } وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللهُ... {وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللَّهِ.(1) خطيب تاسوعا عصر روز نهم محرم، اصحاب امام ديدند گروهى از لشكر دشمن، به طرف خيمه ها مى آيند، امام حسين(عليه السلام) به برادرش عباس فرمود: «عباس! برادرم! جانم فدايت، سوار مركب شو، ببين آنان را چه شده و چرا چنين مى كنند؟»(2) عباس بن على(عليهما السلام) همراه بيست سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر در ميان آنها بودند، نزد دشمن رفته، گفتند: چه انديشه اى داريد و چه مى خواهيد؟ جواب دادند: امير، دستور داده به شما بگوييم يا تسليم شويد، يا با شما جنگ كنيم. عباس گفت: شتاب نكنيد، همين جا بايستيد تا نظر برادرم را بپرسم. آنان قبول كردند، هنگامى كه عباس براى تعيين تكليف نزد امام رفت، حبيب به زهير گفت: اگر تو صحبت مى كنى، صحبت كن و الاّ من قصد دارم با اين قوم سخن بگويم. زهير گفت: تو سخن بگو. حبيب خطاب به آنها فرمود: «به خدا سوگند، گروهى فردا در حالى به پيشگاه خدا حاضر شوند، كه فرزند پيامبر و همراهان و خاندان او و بندگان سحر خيز اين شهر را كشته اند، قوم بدى محسوب مى شوند.»(3) يار با وفا شب عاشورا، همه اصحاب و ياران امام به تلاوت قرآن و نماز مشغول بودند، هلال بن نافع مى گويد: ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . در بعضى از منابع آمده است كه امام فرمود: وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ... (موسوعة كلمات الامام الحسين، ص383 2 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص436 3 . اعيان الشيعه، ج4، ص555 ; تاريخ طبرى، ج7، ص3012 «همراه امام حسين(عليه السلام) بودم كه امام از من جدا شد و به خيمه خواهرش زينب(عليها السلام)رفت. من منتظر ايشان نزديك خيمه ايستاده بودم، زينب به استقبال امام آمد و بالشى گذاشت و امام نشست و با او رازى گفت، چيزى نگذشت كه اشك زينب جارى شد و به امام گفت: برادر جان! آيا شهادت تو را مى بينم و ـ با اين همه دشمن كينه توز ـ بانوان و كودكان را سرپرستى كنم؟ اين مسؤوليت سنگينى است! ديدن شهادت اين جوانان پاك و زيبارويان بنى هاشم (مرا نيز آشفته كرده) بر من گران خواهد بود! سپس عرض كرد: برادر جان، آيا اصحابت را آزموده اى؟ من نگرانم وقت درگيرى تنهايت بگذارند.» امام گريه كرد و فرمود: «به خدا سوگند، آنها را آزمودم، در آنان جز دلاوران و والا گوهران پايدار ـ كه به كشته شدن در ركابم همانند كودك به شير مادر مأنوسند ـ وجود ندارند.»(1) هلال بن نافع كه گفتگوى آن دو را شنيد، گريه كرد و نزد حبيب آمد و آنچه ديده و شنيده بود، به او گفت، حبيب اين يار با وفاى امام حسين(عليه السلام) گفت: «به خدا سوگند، اگر منتظر فرمانش نبودم، همين امشب به نبرد با اين نامردان مى شتافتم.» هلال به حبيب گفت: «اهل بيت امام در بيم و هراس به سر مى برند و گمان مى كنم، بانوان بى تاب اند، دوست دارى ياران را جمع كنى تا بار ديگر اعلام وفادارى كنند؟ من زينب را چنان آشفته ديدم كه قرار از كفم رفته است.» حبيب قبول كرد و همه اصحاب را فراخواند، از خيمه ها بيرون آمدند و دور او جمع شدند، همه با هم تا نزديك خيمه هاى اهل بيت امام رفتند. در اين هنگام حبيب فرمود: «اى خاندان و سروران ما. اى زنان نگران حرم پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين شمشيرهاى ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص457 آويخته ياران شماست كه تصميم دارند در گردن دشمنان شما فرود آيند و اين نيزه هاى غلامان شماست كه سوگند ياد كرده اند، آن را جز در سينه اين نامردمان كه دوست دارند شما را پراكنده كنند، جا ندهند.»(1) شوق شهادت حبيب از اينكه مى ديد، در ركاب امام حسين(عليه السلام) به فيض شهادت نايل مى شود، ابراز خوش حالى مى كرد و مى خنديد. برير بن خضير همدانى به حبيب گفت: برادر، اين ساعت، ساعت شوخى و خنده نيست. حبيب در پاسخش گفت: «فَأَىّ مَوضِع أَحَقّ مِنْ هذا بِالسُّرُورِ وَ اللهِ ما هُوَ إِلاّ أَنْ تَمِيلَ عَلَينا هذِه الطغام بِسُيُوفِهِم فَنُعانِقُ الْحُور الْعَين».(2) «چه جايى بهتر از اينجا براى خوش حالى؟! به خدا قسم دوست دارم با اين ياغيان نبرد كنم تا چون شمشيرهايشان بر من فرود آرند، حور العين را در بهشت در آغوش كشم.»(3) شهادت ظهر عاشورا، هنگام نماز، ابو ثمامه صيداوى،(4) خدمت امام عرض كرد: «اى ابا عبدالله، جانم فدايت، مى بينم كه لشكر دشمن قصد كشتن تو را دارد، به خدا قسم، كشته نخواهى شد، تا در راه تو كشته شوم، دوست دارم، نماز ظهر را با تو بخوانم و بعد از نماز خدا را ملاقات كنم.» حضرت سر به آسمان بلند كرد و فرمود: ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . همان، ص458، با تلخيص. 2 . رجال الكشي، ص78 3 . ذخيرة الدارين فى ما يتعلق بالحسين و اصحابه، ص198 4 . عمرو بن عبدالله ابو ثمامه صيداوى از ياران امام حسين(عليه السلام) كه در روز عاشورا به شهادت رسيد. «نماز را ياد كردى، خدا تو را از نمازگزاران و ذاكران قرار دهد، بله، الآن وقت نماز است. از قوم بخواهيد دست از جنگ بردارند تا نماز بخوانيم.»(1) حصين بن تميم از لشكر عمر سعد، صداى امام را شنيد و گفت: خدا نماز شما را قبول نمى كند. حبيب بن مظاهر از گستاخى او ناراحت شد و در جوابش گفت: «اى الاغ ستمگر، نماز پسر رسول خدا قبول نمى شود و نماز تو قبول مى شود؟» هنگامى كه حصين جواب دندان شكن حبيب را شنيد، بر او حمله ور شد و حبيب هم قهرمانانه با او جنگيد و 62 نفر از آنان را از پاى درآورد.(2) سرانجام بديل بن صريم تميمى با شمشير سر حبيب را شكافت و محاسن سفيد اين يار با وفاى هفتاد و پنج ساله(3)امام حسين(عليه السلام) به خون سرش آغشته شد. شخصى ديگر، نيزه اى بر بدن حبيب زد و او را از اسب به زير انداخت. در اين هنگام حصين، شمشير ديگرى بر سرش زد و او را به شهادت رساند، شخص ديگر سر حبيب را از بدن جدا كرد. سپس حصين سر حبيب را بر گردن اسبش آويخت و در ميان لشكر چرخاند. هنگامى كه خبر شهادت حبيب به امام حسين(عليه السلام) رسيد، چهره مباركش درهم شكست و فرمود: «للهِِ دَرُّكَ يا حَبِيب لَقَدْ كُنْتَ فاضِلاً تَخْتِمُ الْقُرآنَ فِي لَيلَةِ واحِدَة». «آفرين بر تو اى حبيب، تو شخص فاضلى بودى كه در يك شب، قرآن را تمام مى كردى.»(4) سر حبيب هنگامى كه لشكر عمر سعد به كوفه برگشتند، قاتل حبيب سر او را بر گردن اسب ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع كلمات امام حسين، ص498 2 . نفس المهموم، مكتبة الحيدريه، ص245 3 . جواد محدثى، حبيب بن مظاهر، ص20 4 . نفس المهموم، ص266 ; فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص500 آويزان كرد و براى گرفتن جايزه، به سوى قصر عبيدالله رفت. قاسم فرزند حبيب بن مظاهر سر پدر را شناخت و سوار را تعقيب كرد، قاتل حبيب كه به رفتار قاسم مشكوك شده بود، ايستاد و گفت: اى پسر چرا از من جدا نمى شوى؟ قاسم جواب داد: سرى كه به گردن اسبت انداخته اى، سر پدر من است آن را بده تا دفن كنم. قاتل حبيب قبول نكرد و گفت: مى خواهم نزد عبيدالله ببرم و جايزه بگيرم، بعدها قاسم، قاتل پدرش را در جنگ مصعب بن زبير به قتل رساند و انتقام پدر را از او گرفت.(1) مرقد بنى اسد، جنازه حبيب بن مظاهر را در نزديك بالاى سر امام حسين(عليه السلام) دفن كردند.(2) و اكنون ضريح جداگانه اى براى اين پير فداكار وجود دارد كه زائران كوى حسينى او را زيارت مى كنند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . منتهى الآمال، ج1، ص670 2 . عماد زاده، تاريخ زندگانى امام حسين، ج2، ص320 حرّ رياحى حرّ رياحى على احمدى خاندان حرّ بن يزيدبن ناجية بن سعدبن بنى رياح، از بزرگان قبيله بنى تميم و شاخه بنى رياح بود. او همواره از بزرگان و شجاعان قوم خود به شمار مى رفت.(1) فرمانده هزار سرباز هنگامى كه خبر آمدن امام حسين(عليه السلام) در كوفه منتشر شد، حرّبن يزيد به سمت فرماندهى 1000 نفر از سربازان برگزيده شد و عبيدالله به او دستور داد، از ورود امام به كوفه جلوگيرى و او را وادارد كه با يزيد بيعت كند. هنگامى كه امام حسين(عليه السلام) به منزل «ذى حِسم» رسيدند. امام دستور داد در آنجا اتراق كرده و خيمه ها را برافراشتند. لشكر هزار نفرى حرّ در شدت گرماى ظهر، در برابر امام حسين(عليه السلام) با شمشيرهاى آويزان، صف كشيدند. امام احساس كرد كه آنها تشنه اند، به اصحاب و يارانش امر كرد: «اين قوم را سيراب و لب اسبهايشان را تر كنيد.»(2) على بن طعان محاربى نقل مى كند: در آن روز من در سپاه حر آخرين نفر بودم كه نزد امام حسين(عليه السلام) و يارانش رسيدم. چون امام تشنگى مرا ديد، فرمود: فرزند برادر! آن ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ذخيرة الدارين فيما يتعلق بالحسين و اصحابه، ص304 2 . فرهنگ جامع جامع كلمات امام حسين، ص395 شتر را كه مشك آب بر آن قرار دارد بخوابان، خواباندم. فرمود: لبه مشك را برگردان و اقتدا به امام هنگام ظهر شد، امام به حجاج بن مسروق(3) گفت: خداوند تو را رحمت كند، اذان و اقامه بگو تا نماز بخوانيم. پس از اذان، امام به حر گفت: مى خواهى با ياران خود نماز بخوانى؟(4) حرّ با اينكه پيشواى قوم و فرمانده سپاه بود، متواضعانه در پاسخ امام گفت: همگى پشت سر شما نماز مى خوانيم. امام حسين(عليه السلام) پس از نماز، بر شمشير خود تكيه زد و پس از حمد خدا رو به لشكر حرّ گفت: «اى گروه مردم، من نزد شما نيامدم، تا آنگاه كه نامه هاى شما به من رسيد و فرستادگان شما به نزد من آمدند كه نزد ما بيا; زيرا امام و پيشوايى نداريم و اميد است خدا به وسيله تو ما را هدايت كند. پس اگر به دعوتى كه خود كرده ايد، پايبنديد، بار ديگر پيمان ببنديد تا مطمئن شوم و اگر اين كار را نمى كنيد و از آمدنم ناخوشايند هستيد، از همانجا كه آمدم به همان جا برمى گردم.»(5) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . منتهى الآمال، ج1، ص614، هجرت، موسوعة الامام الحسين(عليه السلام) ، ج2، ص414 2 . متن و ترجمه لهوف، عباس عزيزى، ص111 3 . حجاج بن مسروق جعفى، از شيعيان و اصحاب امير المؤمنين(عليه السلام) در كوفه بود كه به يارى امام حسين(عليه السلام)شتافت، وى در تمام اوقات نماز مؤذن نماز امام حسين(عليه السلام) بود. در روز عاشورا پس از نبردى شجاعانه به شهادت رسيد. (پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص140). 4 . دمع السجوم ترجمه نفس المهموم، علامه ميرزا ابوالحسن شعرانى، ص197 5 . موسوعة الامام الحسين، ج2، ص414، با تلخيص. پس از نماز عصر هم امام با آنها سخن گفت. پس از سخنان امام، حر رياحى گفت: «ابا عبدالله ما از اين نامه ها و فرستادگان خبر نداريم» امام حسين(عليه السلام) براى اثبات گفته هاى خود به عقبة بن سمعان فرمود: «عقبه! آن خورجين نامه ها را بياور». به دستور امام، عقبه نامه هاى كوفيان را آورد و پيش لشكريان حرّ ريخت، همه مى آمدند، نگاه مى كردند و بر مى گشتند. حر رياحى گفت: «ابا عبدالله ما از كسانى كه برايت نامه نوشته اند نيستيم، مأموريت ما اين است كه از تو جدا نشويم، تا تو را نزد عبيدالله ببريم.»(1) امام تبسمى كرد و در جواب گفت: «مرگ به تو از اين كار نزديك تراست.»(2) احترام به امام امام به ياران و اهل بيت خود گفت: «بانوان را سوار كنيد تا ببينم حر و يارانش چه مى كند.»(3) هنگامى كه سوار شدند، سواران حر جلوى آنها را گرفتند. امام حسين(عليه السلام)ناراحت شد و در حالى كه دست به شمشير برده بود، گفت: ««ثَكَلَتْكَ أُمُّكَ مَا الَّذي تُرِيدُ أَن تَصنَعَ».(4) حر رياحى با اينكه فرمانده سپاه بود و از حرف امام به شدت ناراحت شده بود، در جواب امام گفت: «به خدا سوگند هر كس نام مادرم را مى برد، جوابش را مى دادم، امّا به خدا قسم نمى توانم درباره مادرت جزنيكى چيزى بگويم وناگزيرم تورا نزدعبيدالله ببرم.» امام در جواب حر گفت: «إِذاً وَ اللهِ لا اَتَّبِعُكَ»(5) حر هم در جواب امام گفت: در اين صورت به خدا قسم از تو جدا نمى شوم مگر خودم و يارانم بميريم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . تاريخ طبرى، ترجمه پاينده، ج7، ص2992 2 . دمع السجوم، ترجمه نفس المهموم، ص198 3 . موسوعة كلمات الامام الحسين(عليه السلام) ، ص357 4 . همان. تاريخ ابن اثير، ترجمه دكتر روحانى، ج5 ، ص2219 5 . ذخيرة الدارين فيما يتعلق بالحسين(عليه السلام) و اصحابه، ص357 پيشنهاد امام در اين هنگام امام به حرّ فرمود: «يارانم با يارانت و من با تو مى جنگيم، اگر مرا كشتى سرم را نزد عبيد الله ببر و اگر من تو را كشتم قوم را از دست تو آسوده كرده ام.»(1) حر رياحى در جواب گفت: «من مأمور جنگ با تو نيستم، بلكه مأمورم تو را به كوفه، نزد عبيدالله ببرم، حالا كه با من به كوفه نمى آييد، راهى را انتخاب كن كه نه به كوفه منتهى شود نه مدينه، من هم نامه اى به امير مى نويسم و از او كسب تكليف مى كنم، شايد تصميمى بگيرد و مرا از جنگ با تو معاف دارد.»(2) امام حسين(عليه السلام) از منزل «عُذيب» راه را به طرف چپ كج كرد، حر هم همراه امام حركت نمود و يك لحظه از امام و يارانش غافل نمى شد. حركت امام ادامه يافت تا به سرزمين نينوا رسيدند. در اين هنگام سوارى از طرف كوفه، نمايان شد و نزد حر رفت و نامه اى به او داد، حر نامه را باز كرد، ديد از طرف عبيدالله است و در آن نوشته است: كار را بر حسين(عليه السلام) سخت و دشوار گير و او را در بيابانى بى آب فرود آر و بدان فرستاده من جاسوس من است و هميشه با تو خواهد بود و اخبار تو را به من خواهد رساند.(3) امام به حر گفت: «اجازه بده در آبادى «نينوا» يا «غاضريه» يا «شفيه»، فرود آييم.»(4) حر به سخن امام گوش نكرد و گفت: «به خدا قسم نمى توانم با امر عبيدالله مخالفت كنم; زيرا مأمورش مواظب اعمال و رفتار من است.» زهير بن قين به امام حسين(عليه السلام) گفت: اجازه دهيد با آنها جنگ كنيم; زيرا جنگ با اين لشكر اندك، آسان تر از جنگ با لشكر بزرگى است كه بعد از اين خواهد آمد. امام در جواب فرمود: «دوست ندارم آغاز گر جنگ باشم.»(5) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . موسوعة كلمات الامام الحسين(عليه السلام) ، ص358 2 . تاريخ ابن كثير، ترجمه دكتر روحانى، ج5 ، ص2219 3 . صفايى حائرى، تاريخ سيد الشهدا، ص371 ; تاريخ طبرى، ترجمه پاينده، ج7، ص3000 4 . تاريخ سيد الشهدا، ص372 5 . همان، ص372، تاريخ طبرى، ج7، ص3001 توبه حُرّ روز عاشورا، امام حسين(عليه السلام) با صداى بلند از مردم يارى خواست و گفت: «أَما مِنْ مُغِيث يُغِيثُنا لِوَجْهِ اللهِ؟ أَما مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ؟»(1) حر رياحى با شنيدن سخنان جانسوز امام، مضطرب و پريشان شد، با ناراحتى نزد عمربن سعد آمد و به او گفت: آيا مى خواهى با حسين(عليه السلام) بجنگى؟ عمربن سعد با كمال بى شرمى گفت: آرى، چنان نبردى كنم كه كمترين آن بريده شدن سرها و جدا شدن دستها را به دنبال دارد. حرّ كه دوست نداشت با امام روبه رو شود، به او گفت: بهتر نيست او را به حال خود واگذارى تا اهل بيت خود را از اينجا دور كند؟ عمر سعد كه جيره خوار عبيدالله بود، در جواب گفت: اگر كار دست من بود، پيشنهاد تو را عملى مى كردم، ولى امير اجازه نمى دهد.(2) حرّ نگران و آشفته در گوشه اى ايستاد و به فكر فرو رفت. به دنبال بهانه اى مى گشت كه از لشكر عمر سعد جدا شود، لذا نزد «قرّة بن قيس» آمد و گفت: اسبت را آب داده اى؟ گفت: نه، حر گفت: نمى خواهى آتش دهى؟ من مى روم و او را سيراب مى كنم(3) و با اين بهانه از لشكر عمر سعد فاصله گرفت و راهش را به طرف خيمه گاه امام، كج كرد. مهاجربن اوس كه همراهش بود، به حُر گفت: از كارهايت متحيّر شده ام، به خدا قسم هرگز تو را اين گونه نديده ام، اگر از دليران كوفه سؤال مى كردند، نام تو را مى بردم. حرّ رياحى در جواب گفت: «به خدا قسم، خود را در ميان بهشت و جهنم مى بينم، ولى چيزى را بر بهشت ترجيح نخواهم داد. اگر چه مرا بكشند و پاره پاره كرده و بسوزانند.»(4) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . متن و ترجمه لهوف، عزيزى، ص142 2 . دائرة المعارف تشيع، ج7، ص205 ; تاريخ ابن اثير، ترجمه روحانى، ج5 ، ص2239 3 . علامه شعرانى، دمع السجوم، ص274 4 . تاريخ كامل ابن اثير، ترجمه دكتر روحانى، ج5 ، ص2239 حرّ در برابر امام حُرّ به خيام اهل بيت نزديك مى شد، در حالى كه دست بر سر نهاده بود و زمزمه مى كرد: «أَللّهُمَّ إِلَيْكَ أَنَبْتُ، فَتُبْ عَلَيَّ، فَقَدْ أَرْعَبْتُ قُلُوبَ أَوْلِيائِكَ وَ أَوْلادِ بِنْتِ نَبِيِّكَ».(1) هنگامى كه نزد امام رسيد با ناراحتى و پشيمانى گفت: «جانم فدايت، اى فرزند رسول خدا، منم كسى كه راه را بر تو بستم و سايه امام در پاسخ فرمود: «نَعَمْ، يَتُوبُ اللهُ عَلَيْكَ، وَ يَغْفِرُ لَكَ، ما اِسْمُكَ؟».(2) جواب داد: حر بن يزيد. امام فرمود: «أَنْتَ الحُرُّ كَما سَمَّتْكَ أُمُّكَ حُرَّاً فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ، اَنْزِلْ.» حرّ گفت: «سوار بر اسب باشم بهتر است كه پياده شوم. اى حسين، چون اولين كسى بودم كه راه را بر تو بستم، اجازه بده اولين شهيد(3) راهت باشم، شايد به اين وسيله در زمره كسانى باشم كه فرداى قيامت با جدّت محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله) مصافحه مى كنند.»(4) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . متن و ترجمه لهوف، ص142 2 . فرهنگ جامع كلمات امام حسين(عليه السلام)، ص493 3 . منظور اولين شهيد، از اين زمان به بعد است; زيرا قبل از حرّ افرادى شهيد شده بودند. 4 . متن و ترجمه لهوف، عزيزى، ص145 هشدار حرّ حرّ پيشاپيش امام حسين(عليه السلام) ايستاد و خطاب به لشكر دشمن گفت: «اى اهل كوفه، اين بنده صالح خدا را فرا خوانديد، وقتى آمد او را رها كرديد. گفتيد در راه تو جان تقديم مى كنيم آنگاه بر او شمشير كشيديد. او را نگه داشته و از همه طرف محاصره كرديد و نمى گذاريد در سرزمين پهناور خدا به سويى رود. مانند اسير در دست شما مانده است و بر سود و زيان خود قدرت ندارد، آب فرات را از او، زنان، دختران و خويشانش مانع شده ايد، در حالى كه يهود و نصارا از آب فرات مى نوشند و خوكان و سگان در آن مى غلتند. اينها از تشنگى به جان آمده اند. پاس حرمت ذريّه محمد(صلى الله عليه وآله) را نداشتيد. خدا روز تشنگى، شما را سيراب نكند.»(1) شهادت حرّ هنگامى كه سخنان صريح و بى پرده حرّ به اينجا رسيد، گروهى به او حمله كردند. حرّ توانست با نبردى شجاعانه 40 نفر از دشمن را به درك واصل كند. ولى سرانجام بر اثر ضربه اى كه بر اسبش خورد، بر زمين افتاد و مجروح شد. اصحاب امام حسين(عليه السلام) پيكرش را به خيمه گاه منتقل كرده، مقابل ابا عبدالله گذاشتند، در حالى كه حرّ آخرين نفسهاى زندگى را مى كشيد، حضرت خم شد و چهره اش را از گَرد و غبار پاك كرد و فرمود: «أَنْتَ الحُرُّ كَما سَمَّتْكَ أُمُّكَ حُرَّاً في الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ...».(2) بارگاه حرّ رياحى پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) و يارانش، طايفه بنى رياح با توافق عمربن سعد، پيكر حرّبن يزيد را از ميدان جنگ بيرون برده و در محل فعلى، دفن كردند. اوّلين بناى آستانه ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . علاّمه شعرانى، دمع السجوم، ص274 2 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام) ، ص494 وى، حدود سال 370هـ . ق. به فرمان عضد الدوله ديلمى ساخته شد.(1) ولى به علت دورى آستانه از كربلا و ناامنى راهها، آستانه حرّ به تدريج رو به ويرانى نهاد. هنگامى كه شاه اسماعيل صفوى، عراق را فتح كرد، نسبت به بزرگى حرّ و جايگاه مرقد او، احساس شك و ترديد كرد. براى روشن شدن حقيقت، دستور داد تا قبر را بشكافند. هنگامى كه كارگران قبرش را شكافتند، جسد حر با لباس هاى خون آلود ديده شد و آثار جراحت تازه بود و بر سرش اثر ضربه شمشيرى كه با دستمالى بسته شده بود، ديده مى شد. شاه دستور داد، دستمال را باز كردند. ناگهان خون جارى شد، دستمال ديگرى بستند ولى خون قطع نشد. مجبور شدند همان دستمال را دوباره ببندند. شاه اسماعيل قطعه كوچكى از آن پارچه را بريد و براى تبرّك برداشت.(2) سپس دستور داد قبر حرّ را بازسازى كنند، لذا در سال 914هـ . ق. آستانه مجلّلى براى حرّ رياحى ساخته شد.(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . دائرة المعارف تشيع، ج6، ص205 2 . همان. 3 . همان، ج1، ص74 سيد ابراهيم مجاب سيد ابراهيم مجاب على احمدى خاندان سيد ابراهيم، معروف به «مجاب» و«ضرير كوفى»، فرزند محمد عابد و نوه امام موسى كاظم(عليه السلام) است.(1) پدرش سيد محمد اهل فضل و عبادت بسيار بود. روزها را روزه مى گرفت و شبها را به عبادت خداوند مى گذراند. از اين رو به عابد معروف شد. هاشميه خدمتكار رقيه دختر امام موسى كاظم(عليه السلام) نقل مى كند: محمد اهل طهارت و نماز بود. تمام شب را به وضو و نماز مى گذرانيد و صداى ريزش آبِ وضو، به گوش مى رسيد و به نماز مشغول مى شد. پس از مدتى كه عبادت مى كرد، ساعتى مى خوابيد و باز وضو مى گرفت و به نماز مى ايستاد و... به همين حال تا بامداد به سر مى برد. هرگاه محمد را مى ديدم به ياد آيه قرآن مى افتادم(2) كه خداوند فرموده است: ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . برخى منابع، ابراهيم مجاب را فرزند بلافصل امام موسى كاظم(عليه السلام) دانسته اند. (مراقدالمعارف، ج1، ص42) ولى بيشتر نسب شناسان اين قول را قبول ندارند. ابراهيم بن موسى كاظم(عليه السلام) همراه ابو السرايا، عليه مأمون قيام و يمن را فتح كرد، ولى پس از مدتى از سربازان مأمون شكست خورد و به مكه رفت. هنگامى كه مأمون امام رض(عليه السلام) را به شهادت رساند و از علويان رويگردان شد، قصد كشتن ابراهيم بن موسى را داشت، اما با شفاعت اطرافيان، از كشتن او صرف نظر كرد ولى براى اين كه تحت نظر باشد، او را به بغداد فرا خواند، ابراهيم در بغداد فوت كرد و در كنار قبر پدرش امام موسى كاظم(عليه السلام) به خاك سپرده شد. (دائرة المعارف تشيع، ج1، ص281). 2 . الارشاد شيخ مفيد، ترجمه ساعدى خراسانى، ص589 } كانُوا قَلِيلاً مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ{ .(1) سيد محمد، همراه برادرش سيد احمد، از جور بنى عباس به شيراز پناهنده شد. سيد محمد در شيراز به نگارش قرآن مشغول شد و توانست از اجرت نگارش قرآن، هزار بنده آزاد كند.(2) وى در شيراز فوت كرد(3) و هم اكنون مزارش در ضلع شمال شرقى حرم مطهر شاهچراغ قرار دارد.(4) تاريخ ولادت ابراهيم و دوران كودكى او، از چشم مورخان پوشيده مانده است. ابراهيم مجاب، بنابر نقل تاريخ نگاران، اولين سيد فاطمى است; كه به حاير حسينى هجرت كرد.(5) وى در سال (247هـ . ق.) پس از هلاكت متوكل، خليفه سفّاك عباسى، و در دوران حكومت پسرش منتصر، كربلا را وطن خويش قرار داد. به همين سبب پسر بزرگش سيد محمد، به سيد محمد حائرى مشهور شد. سيد ابراهيم مجاب، جد اعلاى آل فايز است كه امروزه به شاخه هاى (آل طعمه، آل نصرالله، آل ضياء الدين، آل تاجر، آل ساعد و آل سيد امين) تقسيم و معروف شده اند.(6) چرا به سيد ابراهيم، مجاب مى گويند؟ هنگامى كه سيد ابراهيم به كربلا منتقل و به حرم حسينى مشرف شد، خطاب به قبر مطهّر امام حسين(عليه السلام) گفت: «اَلسَّلامُ عَلَيكَ يا أَبِي». صدايى شنيد كه: و «اَلسَّلامُ عَلَيكَ يا وَلَدِي» لذا به مجاب; يعنى كسى كه او را پاسخ گفته اند، ملقّب شد.(7) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . الذاريات : 17 2 . معارف و معاريف، سيد مصطفى حسينى، ج9، ص181 3 . بنا به برخى از نقل ها، به شهادت رسيد. (شيراز در گذشته و حال، حسن بامداد، ص143). 4 . شيراز ديار گذشتگان، محمد كريم خرمايى، ص114 5 . ميراث كربلا، آل طعمه، ص83 6 . همان 7 . الأصيلى فى انساب الطالبيين، ص183 ; ميراث كربلا، ص84 يكى از فرزندان سيد ابراهيم درباره اين واقعه شعرى سروده است: من أين للنّاس مثل جَدِّي *** موسى أو ابن ابنه المجاب اذ خاطب السبط و هو رمس *** جاوبه بأكرم الجواب(1) وقتى سيد ابراهيم درگذشت، او را در يكى از صحن هاى حرم مطهّر امام حسين(عليه السلام)دفن كردند، اما بعدها بر اثر توسعه حرم مطهّر كه مقدارى به مساحت بناهاى حرم افزوده شد، مرقد سيد ابراهيم در رواق غربى حرم قرار گرفت. شخصيتهاى بزرگى از علماى شيعه در رواق سيد ابراهيم مجاب دفن هستند كه عبارتند از: 1 . سيد عبدالله بحرانى; صاحب كتاب «الافاضات الحسينيه» و «شرح مختصر النّافع علاّمه حلّى». 2 . سيد محسن بن عبدالله بحرانى. 3 . عالم و شاعر، سيد محمد زينى حسينى. 4 . سيد محمد بن محسن بحرانى، صاحب كتاب «الفصول البهيّه فى بعض اخبار الحجج المرضيه و هداية العباد». 5 . سيد محمد مهدى آل طعمه.(2) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . ميراث كربلا، ص84 2 . آل طعمه، كربلا و حرمهاى مطهر، ص159 از تربت امام حسين(عليه السلام) چه مى دانيم؟ از تربت امام حسين(عليه السلام) چه مى دانيم؟ على احمدى تربت; در لغت به معناى خاك است و در نزد شيعيان صرفاً به تربت امام حسين(عليه السلام)اطلاق مى شود. در حديثى وارد شده كه حضرت عيسى(عليه السلام) ، ضمن اخبار از شهادت امام حسين(عليه السلام) براى حواريون، به حرمتِ تربت ايشان اشاره كرده است.(1) تربت امام حسين و اهل بيت(عليهم السلام) 1 . رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «روزى فرشته اى بر من وارد شد كه تا آن روز او را نديده بودم، به من گفت: همانا، اين فرزندت حسين(عليه السلام) كشته خواهد شد، اگر دوست دارى مقدارى از خاك زمينى كه درآن كشته مى شود، ببين.آنگاه مقدارى خاك سرخ نشانم داد.»(2) همچنين پيامبر(صلى الله عليه وآله) روزى مقدارى از خاك كربلا را به امّ سلمه و برخى از يارانش نشان داد و در حالى كه مى بوسيد، مى بوييد و گريه مى كرد، فرمود: «اين خاك زمينى است كه خون حسين(عليه السلام) روى آن ريخته خواهد شد.» ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . دانشنامه جهان اسلام، ج6، ص823 2 . محمد ناصر الدين الألْبانى، سلسلة أحاديث الصحيحة، ج2، ص465 2 . امام على(عليه السلام) هنگامى كه امام على(عليه السلام) با لشكريانش براى جنگ با معاويه، به طرف شام حركت مى كرند، در ميان راه، به سرزمين كربلا رسيدند، اصحاب گفتند: «يا امير المؤمنين ، اينجا كربلا است.» امام على(عليه السلام) فرمود: سرزمين كرب و بلا است. سپس با دست خود محلّى را نشان داد و گفت: «اينجا محلّ ريخته شدن خون آنهاست.»(1) امام در اين سرزمين فرود آمد و همراه لشكر نماز خواند، پس از نماز، مقدارى از تربت آنجا را برداشت و بوييد و فرمود: «واهاً لَكَ أَيَّتُهَا التُّربة ليحشرنّ منك قوم يدخلون الجنَّة بغير حساب».(2) «خوشا بر تو اى خاك، همانا گروهى از تو محشور مى شوند كه بدون حساب به بهشت مى روند.» 3 . امام رضا(عليه السلام) ابو بكار نقل مى كند: «مقدارى از خاك سرخ كربلا از بالاى سر امام حسين(عليه السلام)برداشتم و هنگامى كه نزد امام رضا(عليه السلام) رفتم آن را به ايشان دادم. امام تربت پاك را در دست گرفت، بوييد و گريست و سپس فرمود: اين تربت جدّ من است.»(3) 4 . امام صادق(عليه السلام) معاوية بن عمار نقل مى كند: «نزد امام كيسه اى زرد رنگ بود كه در آن تربت امام حسين(عليه السلام) را نگهدارى مى كرد، هنگامى كه وقت نماز مى رسيد، مقدارى از تربت، روى سجاده اش مى ريخت و بر آن سجده مى كرد و مى فرمود: «إِنَّ السُّجُودَ عَلَى تُرْبَةِ أَبِي عَبْدِاللَّهِ(عليه السلام) يَخْرِقُ الْحُجُبَ السَّبْعَ».(4) «به راستى سجده بر تربت ابا عبدالله(عليه السلام) حجابهاى هفت آسمان را كنار مى زند.» ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . دانشنامه امام على، ج9، ص196 2 . الأمالي للصدوق، ص136 ; نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ص140 3 . خاك بهشت، ص83 4 . وسائل الشيعه، ج5 ، ص367 امّ سلمه و نگهدارى تربت عبدالله بن عباس نقل مى كند: «در منزلم نشسته بودم كه ناگهان صداى دلخراش و بلندى از منزل امّ سلمه شنيدم، با اضطراب و ناراختى به طرف منزل امّ سلمه دويدم، در راه ديدم جمعى از زنان و مردان مدينه نيز به طرف منزل امّ سلمه در حركتند، هنگامى كه نزد او رسيديم، از وى پرسيدم: چرا داد و فرياد كردى؟ رويش را به طرف زنان فضيلتها 1 . برترين خاك بى شك خاك سرزمين كربلا، يكى از با فضيلت ترين خاك هاى روى زمين است. امام باقر(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «خَلَقَ اللَّهُ كَرْبَلاءَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْكَعْبَةَ بِأَرْبَعَة وَ عِشْرِينَ أَلْفَ عَام وَ قَدَّسَهَا وَ بَارَكَ عَلَيْهَا فَمَا زَالَتْ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ الْخَلْقَ مُقَدَّسَةً مُبَارَكَةً وَ لا تَزَالُ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار، ج45 ، ص230 ; امالى صدوق، مؤسسه بعثت، ص315، با تلخيص. كَذَلِكَ وَ جَعَلَهَا اللَّهُ أَفْضَلَ الاَْرْضِ فِي الْجَنَّةِ».(1) 2 . پاكترين خاك حضرت زينب از امّ ايمن نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: روزى جبرئيل نزدم آمد و در حالى كه به امام حسين(عليه السلام) اشاره مى كرد، فرمود: «...إِنَّ سِبْطَكَ هَذَا ـ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى الْحُسَيْنِ(عليه السلام) ـ مَقْتُولٌ فِي عِصَابَة مِنْ ذُرِّيَّتِكَ وَ أَهْلِ بَيْتِكَ وَ أَخْيَار مِنْ أُمَّتِكَ بِضِفَّةِ الْفُرَاتِ بِأَرْض تُدْعَى كَرْبَلاءَ مِنْ أَجْلِهَا يَكْثُرُ الْكَرْبُ وَ الْبَلاءُ عَلَى أَعْدَائِكَ وَ أَعْدَاءِ ذُرِّيَّتِكَ فِي الْيَوْمِ الَّذِي لا يَنْقَضِي كَرْبُهُ وَ لا تَنْقَضِي حَسْرَتُهُ وَ هِيَ أَطْهَرُ بِقَاعِ الاَْرْضِ وَ أَعْظَمُهَا حُرْمَةً وَ إِنَّهَا لَمِنْ بَطْحَاءِ الْجَنَّةِ».(2) 3 . شفاى دردها امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «مَنْ أَصَابَتْهُ عِلَّةٌ فَبَدَأَ بِطِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ(عليه السلام) شَفَاهُ اللَّهُ مِنْ تِلْكَ الْعِلَّةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ عِلَّةَ السَّامِ».(3) نيز مى فرمايد: «همه گِل ها، مانند گوشت خوك حرامند و هر كس آن را بخورد، من بر او نماز نمى خوانم مگر گِل قبر حسين(عليه السلام) كه شفاى هر دردى است و هر كس آن را از روى هوس بخورد، در آن شفايى نيست.»(4) 4 . افطار با تربت على بن محمدبن سليمان نوفلى نقل مى كند: به أبى الحسن(عليهما السلام) گفتم: در روز عيد فطر با گِل قبر امام حسين(عليه السلام) افطار كردم. امام فرمود: بركت و سنت را جمع كردى.(5) 5 . ايمنى از ترس امام صادق(عليه السلام) وقتى به عراق مى رفت، گروهى نزد ايشان آمده، عرض كردند: اى مولاى ما، دانستيم كه تربت قبر امام حسين(عليه السلام) شفاى هر درد است. آيا ايمنى از ترس نيز ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحارالأنوار ; تهذيب الأحكام، ج6، ص72 ; الوفا، ج101، ص107 2 . بحارالأنوار، ج101، ص114 ; مستدرك الوسائل، ج10، ص325 3 . وسائل الشيعه، ج14، ص526 ; مسند الامام الشهيد، ص525 4 . دائرة المعارف تشيع، ج4، ص204 5 . همان. هست؟ امام فرمود: آرى. همچنين امام صادق(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «إِذَا خِفْتَ سُلْطَاناً أَوْ غَيْرَ سُلْطَان، فَلا تَخْرُجَنَّ مِنْ مَنْزِلِكَ إِلاَّ وَ مَعَكَ مِنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ(عليه السلام) ، وَ تَقُولُ: اَللَّهُمَّ إِنِّي اِتَّخَذْتُهُ مِنْ قَبْرِ وَلِيِّكَ وَابْن وَلِيِّكَ، فَاجْعَلْهُ أَمْناً وَ حِْرزاً لِمَا أَخَافُ وَ مَا لا أَخَافُ».(1) 6 . سجده بر تربت فضيلت سجده بر تربت امام حسين(عليه السلام) بقدرى است كه امام صادق(عليه السلام) فقط بر تربت امام حسين(عليه السلام) سجده مى كرد.(2) نيز امام صادق(عليه السلام) در باره فضيلت سجده بر تربت مى فرمايد: «السُّجُودُ عَلَى طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ(عليه السلام) يُنَوِّرُ إِلَى الاَْرَضِينَ السَّبْعَةِ».(3) 7. كام گرفتن نوزاد از امورى كه مستحب است، كام بردارى نوزاد با تربت امام حسين(عليه السلام) است. امام صادق(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «حَنِّكُوا أَوْلادَكُمْ بِتُرْبَةِ الْحُسَيْنِ(عليه السلام) فَإِنَّهَا أَمَانٌ».(4) كرامات تربت امام حسين(عليه السلام) علما كرامات زيادى از اثر تربت امام حسين(عليه السلام) نقل كرده اند كه به سه مورد آن اشاره مى كنيم: الف ـ نتيجه ناسپاسى يكى از افراد اهل سنت نقل مى كند: «مدتها بود دلم درد مى كرد و هر چه درمان مى كردم فايده اى نداشت، مأيوسانه ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . سفينة البحار، ج1، ص308 2 . وسائل الشيعه، ج5 ، ص366 3 . همان، و وسائل الشيعه، ج5 ، ص365 4 . مسند الامام الشهيد، ص528 تن به مرگ داده بودم. پير زنى از كوفيان به نام سلمه با ما آشنايى داشت. روزى در حالى كه بيمارى من شدت پيدا كرده بود به خانه ما آمد، به من گفت: مثل اينكه بيمارى تو روز به روز سخت تر مى شود؟ گفتم: آرى. گفت: مى خواهى تو را درمان كنم كه به اذن خدا شفا يابى؟ گفتم: البته كه مى خواهم. پس از مدتى قدحى از آب به من داد كه به مجرد آشاميدن آن، دردم تسكين يافت و تا مدتى حالم خوب بود. تا اينكه آن پير زن بار ديگر به ديدنم آمد. به او گفتم: سلمه! تو را به خدا به من بگو چه چيزى به من دادى كه حالم خوب شد؟ به تسبيحى كه در دست داشت اشاره كرد و گفت: دانه اى از اين تسيبح. گفتم: چه تسبيحى است؟ جواب داد: از خاك قبر امام حسين(عليه السلام) است. با ناراحتى به او گفتم: اى رافضى با تربت حسين(عليه السلام) مرا مداوا كردى؟ سلمه از سخنم ناراحت شد و منزلم را ترك كرد و رفت. پس از آن مجدداً درد دلم شروع شد و شدت يافت، به خدا قسم مى ترسم باعث مرگم شود.»(1) ب ـ قوت ديد سيدنعمت الله جزايرى نقل مى كند: «دراصفهان جماعتى بودندكه هرچه براى مداواى چشم اقدام مى كردند، نتيجه نمى گرفتند و جز زيادىِ درد فايده اى ديگر نداشت. با خود گفتم من داناترم به دواى آن. به برادرم گفتم: قصد دارم به عتبات بروم. او هم اعلام آمادگى كرد. بار سفر بسته، به آنجا رفتيم، ابتدا به زيارت كاظمين و سپس راهىِ كربلا شديم. در حرم، از طرف پاى امام حسين(عليه السلام) مقدارى خاك برداشتم و با تربتى كه از قبل داشتم، به چشمم كشيدم، در همان روز چشمم قوّت گرفت. از آن به بعد، هر وقت به درد چشم مبتلا مى شوم با خاك قبر امام حسين(عليه السلام) سرمه مى كشم و شفا مى يابم. دواى من اين است.»(2) تسبيح تربت همانگونه كه سجده بر تربت امام حسين(عليه السلام) فضيلت دارد، ذكر گفتن با تسبيحى كه از ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . خاك بهشت، ص116، امالى صدوق، مؤسسه آل البيت، ص319 2 . شريفى خوانسارى، زندگى دانشمدان، ص440 تربت امام حسين(عليه السلام) ساخته شده نيز، داراى فضيلت است. امام صادق درباره تاريخچه تسبيح مى فرمايد: «تسبيح حضرت فاطمه(عليها السلام) از نخ پشمى تابيده بود كه به عدد تكبيرها گره زده شده بود، پس از جنگ احد، از تربت حمزه تسبيحى ساخت و با آن ذكر مى گفت.(1) هنگامى كه امام حسين(عليه السلام) به شهادت رسيد، مردم، جهت فضيلت و برترى كه در آن تربت است، از آن تسبيح ساختند.»(2) امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) در باره فضيلت تسبيح تربت كربلا مى فرمايد: «لا تَسْتَغْنِي شِيعَتُنَا عَنْ أَرْبَع: خُمْرَة يُصَلِّي عَلَيْهَا، وَ خَاتَم يَتَخَتَّمُ بِهِ، وَ سِوَاك يَسْتَاكُ بِهِ، وَ سُبْحَة مِنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ(عليه السلام) فِيهَا ثَلاثٌ وَ ثَلاثُونَ حَبَّةً، مَتَى قَلَبَهَا ذَاكِراً لِلَّهِ كُتِبَ لَهُ بِكُلِّ حَبَّة أَرْبَعُونَ حَسَنَةً، وَ إِذَا قَلَبَهَا سَاهِياً يَعْبَثُ بِهَا كُتِبَ لَهُ عِشْرُونَ حَسَنَةً».(3) احكام تربت امام حسين فقهاى شيعه درباره تربت امام حسين(عليه السلام) احكام متعددى بيان كرده اند كه به بعضى از آنها اشاره مى كنيم: 1 . شيخ يوسف بحرانى: بدون شك احترام به تربت امام حسين(عليه السلام) واجب و توهين و بى احترامى به آن حرام است. 2 . فاضل مقداد: مستفاد از فتاواى علما اين است كه در استشفا فقط از تربت امام حسين(عليه السلام) بايد تناول كرد و خوردن قبور ساير ائمه، حتى خاك پيامبر جايز نيست. 3 . ابن فهد حلى: تربتى كه خوردن آن جايز است، لازم نيست كه از قبر مطهر برداشته شده باشد، بلكه كافى است از حرم باشد. فاصله آن هم تا هشت فرسخ از قبر امام ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . دانشنامه جهان اسلام، ج 6، ص 825 2 . خاك بهشت، ص83 3 . مسند الامام الشهيد، ج2، ص541 حسين(عليه السلام) است و هر چه به قبر نزديك تر باشد، افضل است.(1) 4 . آيت الله سيد محمد كاظم يزدى: سجده بر تربت امام حسين(عليه السلام) افضل از همه چيز است. همانا سجده بر تربت، حجاب هاى هفت گانه را مى درد.(2) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . خاك بهشت، ص104 2 . العروة الوثقى، ج1، ص448 طفلان مسلم طفلان مسلم على احمدى تبار عقيل، صحابى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) و برادر امام على(عليه السلام) فرزندى به نام مسلم داشت كه مورد اعتماد امام حسين(عليه السلام) بود و به عنوان سفير ايشان به كوفه اعزام شد. مسلم در سنين جوانى با رقيّه ـ به قولى با امّ كلثوم دختر امام على(عليه السلام) ازدواج كرد. حاصل اين ازدواج دو فرزند به نامهاى عبدالله و على بودند. احتمال دارد مسلم بعدها با زنان ديگرى نيز ازدواج كرده باشد. درباره شمار فرزندان مسلم، اختلاف نظريه وجود دارد. مورّخان و اصحاب علم رجال نام هاى ابراهيم، احمد، جعفر، مسلم، عون، عبدالرحمن، محمّد(1) و دخترى به نام حميده(2) را در شمار فرزندان مسلم، ذكر كرده اند. مورخان معتقدند كه نسل مسلم، پايدار نماند و همه فرزندان وى در كربلا و كوفه به شهادت رسيدند.(3) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، نهاد نمايندگى ولىّ فقيه در سپاه، ص339 2 . وقتى خبر شهادت مسلم را به امام حسين(عليه السلام) دادند، آن حضرت حميده را روى زانوى خود قرار داده، نوازش كردند. حميده عرض كرد: چه شده؟ با من مانند يتيمان رفتار مى كنى؟! به گمانم پدرم شهيد شده است. امام حسين(عليه السلام) گريسته، فرمود: من، پدرت و دخترانم خواهرانت هستند (موسوعة كلمات الامام الحسين(عليه السلام) ص350) در اين لحظه صداى گريه حميده بلند شد.... عصر عاشورا، هنگام هجوم لشكريان عمر سعد به خيمه ها، اين دختر زير دست و پاى مهاجمان جان سپرد (پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص154، با تلخيص). 3 . پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص339 محمد و ابراهيم در منابع دست اول كه درباره حوادث كربلا نگاشته شده، از دو كودك، به نامهاى محمّد و ابراهيم ياد شده كه به طرز فجيعى به شهادت رسيدند، هرچند درباره چگونگى شهادت و اصل و نسب آنها اختلاف است، امّا در اصلِ حادثه شهادت اين دو طفل، نمى توان شك كرد; زيرا در منابع مختلف ذكر شده است. خوارزمى، محمّد و ابراهيم را فرزندان جعفر طيّار مى داند.(1) همچنين علاّمه مجلسى در بحارالأنوار، روايتى نقل مى كند كه دلالت بر اين مطلب دارد.(2) اينكه دو كودك، فرزندان جعفرطيّار بودند، بسيار جاى ترديد و شك است; زيرا او در سال هشتم هجرى قمرى، در جنگ موته به شهادت رسيد و در سال 61هـ . ق. يعنى 52 سال بعد از آن واقعه، جعفر طيّار نمى توانست دو فرزند خردسال داشته باشد. از اين گذشته، نام فرزندان جعفر معلوم است و ذكرى از اين دو نشده است.(3) همچنين برخى منابع، اين دو طفل را فرزندان عبدالله بن جعفر مى دانند.(4) داستان طفلان مسلم مشهور و معروف ميان شيعيان عراق اين است كه محمّد و ابراهيم، فرزندان مسلم بن عقيل هستند.(5) همچنين شيخ صدوق در أمالى، روايتى نقل مى كند كه نشان مى دهد آن دو، فرزندان مسلم هستند.(6) نام مادرشان در تاريخ ذكر نشده است. محمّد در سال 52هـ . ق. و ابراهيم در سال 53هـ . ق. متولّد شدند.(7) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . مناقب خوارزمى، چاپ مفيد، ج2، ص49 2 . بحارالأنوار، الوفاء، بيروت، ج45، 106 3 . پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص64 به نقل از فرسان الهيجا، ج1، ص17 4 . همان، ص64 5 . دائرة المعارف الحسينيه، تاريخ المراقد، ج1، ص172 6 . امالى صدوق، مجلس 19، حديث 2 7 . دائرة المعارف الحسينيه، تاريخ المراقد، ج1، ص173 محمّد و ابراهيم، همراه ساير افراد خانواده مسلم بن عقيل در كربلا حضور داشتند. عصر عاشورا، پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) ، زمانى كه لشكر عمربن سعد به خيام امام حسين(عليه السلام) هجوم آورد، محمّد و ابراهيم از ترس پا به فرار گذاشتند ولى راه را گم كرده و توسّط سربازان عبيدالله بن زياد دستگير شدند. آن دو را نزد عبيدالله آوردند.(1) ـ عبيدالله به شخصى كه بعضى منابع نام او را مشكور مى دانند ـ گفت: اين دو را در زندان بيانداز و از غذاى خوب و آب سرد و گوارا محرومشان كن و بر آنها سخت بگير. زندانبان هر روز هنگام شب، دو قرص نان و كوزه آبى برايشان مى آورد. سرانجام يكى به ديگرى گفت: «خوب است حالا كه هنگام شب است و شبها برايمان غذا مى آورند، روزها روزه بگيريم.» بدينگونه تمام روزها روزه مى گرفتند. پس از يكسال كه همه سختى ها را تحمّل كردند، يكى به ديگرى گفت: «اگر بيش از اين در اينجا بمانيم، مى ترسم هلاك شويم. خوب است خودمان را به زندانبان معرفى كنيم، شايد بر ما آسان گيرد.» خودشان را به زندانبان معرّفى كردند; وى پس از شناختن آن دو، ناراحت و متأثر شد و به دست و پاى آنها افتاد و طلب بخشش كرد. شب كه فرا رسيد. آنان را تا كنار راه همراهى كرد و خطاب به آنها گفت: «برويد در امان خدا، روزها به استراحت بپردازيد و شبها حركت كنيد كه ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بعضى منابع داستان اسارت آن دو توسّط ابن زياد را، اين گونه مى نويسند: پس از شهادت حضرت مسلم بن عقيل، فرزندانش به توصيه خود وى در خانه شريح قاضى به سر مى بردند، ابن زياد كه با خبر شد طفلان در كوفه هستند، تهديد كرد كه هركس آنها را نگهدارى كند و تحويل ندهد، خونش هدر است. شريح بچه ها را خواست و گفت: ابن زياد قصد دستگيرى شما را دارد، من تصميم گرفتم شما را به مدينه بفرستم. پسرش اسد را خطاب كرد و گفت: اين دو را به كاروانى كه عازم مدينه است برسان، هنگامى كه اسد فرزندان مسلم را آورد، كاروان رفته بود. او شبهى از دور ديد و گفت: اين سياهى كاروان مدينه است، شتاب كنيد و خودتان را به آن برسانيد و خودش برگشت. آن دو راه را گم كرده و توسّط سربازان ابن زياد دستگير شدند و... (طبق اين نقل، اين دو طفل در كربلا حضور نداشتند.) (روضة الشهدا، ص331). سربازان عبيدالله شما را دستگير نكنند.»(1) مشكور پس از آزادى آن دو، به زندان برگشت. صبح كه خبر فرار دو كودك منتشر شد. مأموران حكومتى، مشكور را نزد عبيدالله آوردند. عبيدالله پرسيد: «با پسران مسلم چه كردى؟» گفت: «آنها را در راه خدا آزاد كردم»، عبيدالله دستور داد 500 تازيانه به او بزنند. مشكور در حال تازيانه خوردن به شهادت رسيد.(2) پسران مسلم، پس از مدّتى راه پيمودن، خسته شدند. آن دو زنى را ديدند كه مقابل درِ خانه اش نشسته است. خود را به وى معرفى كردند. او كه از دوستداران اهل بيت(عليهم السلام)بود، آنها را به خانه برد و پذيرايى كرد. دامادش حارث بن عمره طائى(3) ـ كه جزو ياران عبيدالله بود و در كربلا حضور داشت ـ شب هنگام، خسته به منزلش برگشت و گفت: دو فرزند مسلم از زندان گريخته اند. هركس يكى از آنها را بيابد، عبيدالله هزار درهم جايزه مى دهد. حارث، نيمه هاى شب، صدايى از اتاق كنارى شنيد، از جاى خود برخاست و آن دو طفل را ديد و پرسيد: شما كيستيد؟ آنها، امان خواستند و خود را معرفى كردند. حارث وقتى مطمئن شد كه آنها فرزندان مسلم هستند، هر دو را با طناب محكم بست، تا فرار نكنند، سپيده دم، خود، پسر و غلامش به سوى فرات رفتند تا آن دو كودك را بكشند. شمشيرى به غلامش ـ فليح ـ داد و گفت: سر از تنِ آنان جدا كن. كودكان، خود را به غلام معرفى كردند. او از كشتن آنها امتناع كرد و خود را در نهر فرات انداخت و به سوى ديگر نهر شنا كرد. حارث شمشير را به پسرش داد، ولى پسرش هم پس از اينكه آن دو را شناخت، از كشتن سر باز زد و خود را در نهر فرات انداخت و به سوى ديگر نهر شنا كرد. حارث به كودكان نزديك شد تا خود آنها را بكشد. آن دو التماس كردند تا از كشتن آنها صرف نظر كند. گفتند: ما را نزد عبيدالله ببر تا خودش حكم كند، حارث قبول ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . امالى صدوق، مجلس 19، حديث 2، با تلخيص. 2 . پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص360 ، به نقل از ناسخ التواريخ، ج2، ص112، با تلخيص. 3 . دائرة المعارف الحسينيه، تاريخ المراقد، ص172 نكرد. گفتند: «پس اجازه بده چند ركعت نماز بخوانيم»، پذيرفت. كودكان چهار ركعت حارث، ابتدا سرِ برادر بزرگتر (محّمد) و سپس سر ابراهيم را از بدن جدا كرد و اجسادشان را در نهر فرات انداخت و سرها را در توبره اى گذاشت و نزد عبيدالله رفت ابن زياد گفت: حق ميهمانى آنان را ادا نكردى؟ گفت: بله مراعات نكردم. گفت: وقتى خواستى آن دو را بكشى، به تو چه گفتند؟ حارث گفت: اشك در چشمشان حارث گفت: با التماس و زارى گفتند: خويشاوندى ما با رسول الله(صلى الله عليه وآله) را ملاحظه كن. ولى من در جواب گفتم: شما را با رسول خدا هيچ خويشاوندى نيست. ابن زياد پرسيد: سخن ديگرى هم گفتند؟ حارث گفت: آرى، گفتند: ما را زنده نزد عبيدالله ببر تا او هر چه خواهد حكم كند، من قبول نكردم. پس وقتى نااميد شدند از من درخواست كردند اجازه دهم چند ركعت نماز بخوانند، قبول كردم. آنان چهار ركعت نماز خوانده و گفتند: «يَا حَيُّ يَا حَكِيمُ يَا أَحْكَمَ الْحَاكِمِينَ»; «ميان ما و او به حق داورى كن.» در اين لحظه عبيدالله گفت: «احكم الحاكمين حكم كرد، كيست كه برخيزد واين فاسق رابه درك واصل كند؟» شخصى شامى قبول كرد. عبيدالله دستور داد: اين فاسق را ببر در همان مكانى كه اين كودكان را در آنجا كشته، گردن بزن و سرش را برايم بياور.(1) از نگاه عالمان شيخ صدوق از علماى بزرگ شيعه، اين داستان را نقل كرده است. همچنين شيخ عباس قمى، پس از نقل داستان مى گويد: شهادت اين دو طفل با اين كيفيّت نزد من مستبعد است، ليكن چون شيخ صدوق كه رييس محدثّين شيعه و مروّج اخبار و علوم اهل بيت است، آن را نقل فرموده و در سند آن جمله اى از علما و اجله اصحاب ما واقع هستند، ما نيز متابعت ايشان كرديم و اين قضيّه را آورديم.(2) مرقد و آرامگاه طفلان مسلم به گفته بعضى از علما، مرقد فعلى طفلان مسلم، محلّ شهادت آنها است; زيرا حارث اجسادشان را در نهر فرات انداخت و امّا بعضى عقيده دارند پس از قتل حارث، شيعيان، اجساد مطهّر آن دو را از آب گرفتند و آنها را در همان محل دفن كردند.(3) نكته اى تاريخى اين قول را تأكيد مى كند: هنگامى كه حاج على بن حسين هلال (متوفاى 1352هـ . ق.) قبر طفلان مسلم را بازسازى مى كرد، به دو سنگ قبر برخورد كه نوشته بود محمد بن مسلم و ابراهيم بن مسلم.(4) تاريخ عمارت آستانه. عمارت اوّل در قرن چهارم هجرى كه توسط عضدالدوله ديلمى بنا گشت. دومين عمارت: پس از فتح بغداد توسط شاه اسماعيل صفوى، آستانه، ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . امالى شيخ صدوق، مجلس 19، حديث 2 ; بحارالأنوار، ج45، ص100 ; منتهى الآمال، چاپ هجرت، ج1، ص593 2 . منتهى الآمال، چاپ هجرت، ج1، ص598 3 . دائرة المعارف الحسينيه ; تاريخ المراقد، ج1، ص174 4 . همان، به نقل از السّفر المطيّب، ص81 تجديد بنا گشت. سومين عمارت: توسط آيت الله حاج ملاّ محمد صالح برغانى قزوينى و به دست سردار حسن خان و حسين خان قزوينى بين سالهاى (1242 ـ 1246هـ . ق.) ساخته شد و صحن بزرگ و در اطراف آن حجره هايى جهت سكونت زائران احداث شد.(1) ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . دائرة المعارف تشيع، ج1، ص103 از آب فرات چه مى دانيم؟ از آب فرات چه مى دانيم؟ على احمدى آب فرات از آنجا ميان شيعيان و دوستداران اهل بيت(عليهم السلام) ارزش و اهميت ويژه اى يافته كه ياد آورِ تشنگى امام حسين(عليه السلام) و اهل بيت و اطفال اوست. با اينكه امام و يارانش به نهر فرات نزديك بودند ولى با ممانعت دشمن نتوانستند از آن استفاده كنند. عبيدالله در نامه اى به حرّ رياحى نوشت: «ميان حسين و يارانش با آب فرات، جدايى انداز، مبادا بگذارى حتى يك قطره از آن بنوشند.»(1) برير بن حصين همدانى يكى از ياران امام حسين(عليه السلام) ، روز عاشورا براى لشكر دشمن سخنرانى كرد و فرمود: «اى مردم، خداوند محمد(صلى الله عليه وآله) را به حق برانگيخت تا مژده و نويد دهنده و فرا خواننده به سوى خدا و چراغ تابان باشد. اين آب فرات است كه هر خوك و سگى در آن غوطه مى خورد و از آن بهره مند مى گردد و شما آن را از فرزند محمد(صلى الله عليه وآله) دريغ كرديد.»(2) امام على(عليه السلام) و آب فرات در نبرد صفين، هنگامى كه معاويه با مكر و حيله عمرو بن عاص، آب را بر لشكريان ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص429 2 . همان، ص479 امام على(عليه السلام) بست، سربازان امام از تشنگىِ طاقت فرسا به فغان آمدند. امام گروهى را مأمور كرد تا آب فرات را باز كنند. آنان رفتند ولى موفق نشدند و با ناكامى برگشتند. امام على(عليه السلام) ناراحت شد. امام حسين(عليه السلام) كه ناراحتى پدر و تشنگى لشكر را ديد، گفت: «پدر! من بروم آب را بگشايم؟» امام اجازه داد، امام حسين(عليه السلام) با عده اى از سواران موفق شد محافظان آب را شكست داده، راه را بازكند. پس ازاين موفقيت بزرگ، نزد پدر آمد و خبر پيروزى خود را گفت. در اين لحظه ياران امام مشاهده كردند كه امام على(عليه السلام)شروع به گريه كرد. اصحاب با تعجب به امام گفتند: «اين اولين پيروزى ما به بركت حسين(عليه السلام)است چرا گريه مى كنى؟» امام در جواب آنها فرمود: «درست است ولى او در كربلا تشنه به شهادت مى رسد، تا آنجا كه اسبش گريزان و شيهه كنان مى گويد: فغان، فغان از امتى كه فرزند دختر پيامبر را كشتند.»(1) امام حسين(عليه السلام) و آب فرات روز عاشورا هنگامى كه تشنگىِ سخت بر امام حسين(عليه السلام) عارض شد، نزديك نهر فرات آمد تا آب بنوشد، حصين بن نمير ديد كه امام به سوى نهر مى رود، تيرى در كمان گذاشت و دهان امام را هدف گرفت. امام با دست خود مقدارى از خون را بر آسمان پاشيد و پس از حمد و ثناى الهى، خطاب به لشكر دشمن گفت: «اَللّهُمَّ إِنّى أَشْكُو إِلَيْكَ ما يُصْنَعُ بِابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ اَللّهُمَّ أَحْصِهِمْ عَدَداً، وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً، وَ لا تُبْقِ أَحَداً».(2) آب فرات و اهل بيت(عليهم السلام) سليمان بن هارون عِجْلِى نقل مى كند، امام صادق(عليه السلام) از من پرسيد: ميان تو و آب ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص170 2 . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص502 فرات چه اندازه فاصله است؟ جواب دادم. امام به من فرمود: «لَوْ كُنْتُ عِنْدَهُ لاََحْبَبْتُ أَنْ آتِيَهُ طَرَفَيِ النَّهَارِ».(1) ويژگى ها 1 . نهر بهشتى قالَ أَمِير الْمُؤْمِنِينَ(عليه السلام) : «نَهَرُكُمْ هَذَا يَعْنِي مَاءَ الْفُرَاتِ يَصُبُّ فِيهِ مِيزَابَانِ مِنْ مَيَازِيبِ الْجَنَّةِ».(2) «در اين نهر آب دو ناودان از ناودانهاى بهشتى مى ريزد.» 2 . آشاميدن از آب فرات سليمان بن هارون از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه امام فرمود: «مَنْ شَرِبَ مِنْ مَاءِ الْفُرَاتِ وَ حُنِّكَ بِهِ فَإِنَّهُ يُحِبُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ».(3) «فكر نكنم كام كسى را با آب فرات بردارند مگر اينكه دوستدار ما اهل بيت باشد.» 3 . كام بردارىِ نوزاد با آب فرات هنگامى كه فرزند متولد مى شود، مستحب است امورى انجام گيرد مانند: (عقيقه، تراشيدن سر، دادن وليمه و...) يكى از امور مستحب اين است كه كام نوزاد را با آب فرات تر كنند. امام صادق(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايد: «مَا إِخَالُ أَحَداً يُحَنَّكُ بِمَاءِ الْفُرَاتِ إِلاَّ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ».(4) 4 . غسل با آب فرات از امورى كه قبل از زيارت امام حسين(عليه السلام) مستحب است، غسل با آب فرات است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . الكافي، ج6، ص388 ; كامل الزيارات، ص47 2 . كافى، ج6، ص388 3 . وسائل الشيعه، ج14، ص406 4 . كافى، ج6، ص388 امام صادق(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «مَنِ اغْتَسَلَ فِي الْفُرَاتِ ثُمَّ مَشَى إِلَى قَبْرِ الْحُسَيْنِ(عليه السلام) كَانَ لَهُ بِكُلِّ قَدَم يَرْفَعُهَا وَ يَضَعُهَا حَجَّةٌ مُتَقَبَّلَةٌ بِمَنَاسِكِهَا».(1) «هر كس با آب فرات غسل كند سپس به زيارت قبر امام حسين(عليه السلام) برود، در برابر هر قدمى كه بر مى دارد و مى گذارد، ثواب يك حج كامل با مناسك آن به او مى دهند.» 5 . سلام بر آب فرات مناسب است كسى كه آب مى نوشد، تشنگى ابا عبدالله(عليه السلام) را به ياد آورد. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَشْرَبَ الْمَاءَ بِاللَّيْلِ فَحَرِّكِ الْمَاءَ وَ قُلْ يَا مَاءُ مَاءُ زَمْزَمَ وَ مَاءُ فُرَات يُقْرِءَانِكَ السَّلامَ».(2) 6 . آب با بركت روايتى وارد شده است كه امام صادق(عليه السلام) از آب فرات نوشيد سپس حمد الهى را بجا آورد و فرمود: «مَا أَعْظَمَ بَرَكَتَهُ، لَوْ عَلِمَ النَّاسُ مَا فِيهِ مِنَ الْبَرَكَةِ لَضَرَبُوا عَلَى حَافَتَيْهِ الْقِبَابَ مَا انْغَمَسَ فِيهِ ذُو عَاهَة إِلاَّ بَرَأَ».(3) «چقدر پر بركت است! اگر مردم مى دانستند چقدر بركت دارد، در دو سوى آن خيمه مى زدند. مريضى در آن فرو نرود، مگر اينكه بهبود يابد.»
|